گل بود به چشم مزین شد نیز

گل بود به چشم مزین شد نیز ... به همه می گم حالم خوبه ولی اصرار دارن باید برم دکتر متخصص ... می دونی دکتر رفتن به نظر من جزء بیهوده ترین کارهاست ... کسی که بخواد بمیره می میره ؛ کسی هم که عمرش به دنیا باشه حالا حالاها نفس می کشه ... به قول محمد هر کی این روزا داره با 10 تا قرص خودش رو سر پا نگه می داره ... مدلیه از زندگی کردن ... خونه یکی از دوستان توی یه کوچه ست که یه ورش ورود ممنوعه و طرف دیگه یه طرفه ... از تاکسی پیاده می شم ... می رم سر کوچه ... تابلو ورود ممنوع رو می بینم ... " ای بابا ... ورود ممنوع که ... اشکالی نداره ؛ از کوچه بالایی می رم " ... قدم زنان می رم تا برسم سر کوچه بالایی ... " به خشکه شانس ... اینم که ورود ممنوعه !!! .. ولش کن ... از همین می رم تو " ... یه دور شمسی قمری می زنم تا برسم به خونشون ... " حسین ! مگه نگفتی توی تاکسی پاسدارانی ؟ چرا از این سر کوچه اومدی ؟؟ پاسداران که اون سر کوچه ست !!؟؟!؟ " ... هنوزم نفهمیده بودم عابر پیاده که تابلوی ورود ممنوع نداره !! ... امروز هم ماشین رو بردم کارواش ... ترافیک بود ... یه لحظه تا یه جای پارک دیدم خواستم پارک کنم و بقیه راه رو پیاده برم ... لطفآ به ما بخندید ... احتیاج داریم !!! ... فیلم کارتونی BoB Sponge رو برای چندمین بار دیدم ... اینقدر خندیدم که اشکم در اومده بود ... موندم بالاخره این مسافرت رو برم یا که نرم ؟! برم یا که نرم ؟! برم یا که نرم ؟! ... بی شک کلی می شه اندر فوایدش سخنرانی کرد ... اما تهران موندن هم نعمتیه این روزا ... اینقدر از این شاخ به اون شاخ نوشتم و می نویسم که خودمم وقتی می خونم سرم گیج می ره !!! ... البته عمدی ه ... از نوشتن های موضوع دار زیاد دله خوشی ندارم ... بنویسیم و بپریم ... از این شاخ به اون شاخ ... !


بر ذکر ايشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم
جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می‌رود

جان چيست خم خسروان در وی شراب آسمان
زين رو سخن چون بيخودان هر دم پريشان می‌رود

در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر
در گفتنم ذوقی دگر باقی بر اين سان می‌رود

پ . ن : توی ملی نشستم و یه دل سیر در مورد اسپارت ها و خشایارشاه و جنگ ترموپیل خوندم ... ویل دورانت آدم راستگویی به نظر می رسه .. حداقل توی کتاب تاریخ تمدنش که اینطوریه !! ... برای همین باور می کنم که داستان سیصد بلکل دروغ نبوده اما دیگه توی نشون دادن ایرانی ها یه زیاده روی هایی کردن ؛ که حالا حمله کردن به واقعی بودن داستان ... توی کتاب تاریخ فلسفه اومده " ای غریبه ای که از این مزار می گذری به لاکونیان بگو این سیصد تن در راه فرمانبرداری از شما اینجا آرمیده اند. " ...

در اعتراض به فیلم سیصد .... زین پس اینگونه بشمارید : 297 ... 298 ... 299 ... گل محمدی ... گل محمدی و یک ... گل محمدی و دو ... گل محمدی و سه ... گل محمدی و چهار ... گل محمدی و !!!




نظرات

می گم حسین جان! شما دکتر نرو خوب؟ فایده نداره آخه:دی کار از این حرفا گذشته! شما طبیبت یکی دیگه س:دی اونو پیدا کن:دی
آهان خوب شد گفتی راستی! این کارتونه به فارسی چی می شه اسمش؟ یه ترجمه داشتم می کردم خوردم به این اسم. یعنی چی باب اسپانج؟

يعني اسفناج ماهي كه اسمش بابه .... همين !!! ... :دي

اذیتم نکن! اااااا! هرچند که من پروژه م و تحویل دادم. اما هیچکی نمی دونس یعنی چی :-"









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org