برای زیرزمین حکم

برای زیرزمین حکم خرت و پرت رو داشتن ... اما برای من یه سری خاطرات بچگی ... از فرش اتاق و کمد لباس و تشت بچه و خلاصه هر چیزی که به دروگردها می شد به عنوان ضایعات فروخت فروختیم ... یه تراول هم کاسب شدیم ... دارم فکر می کنم فروش خاطرات زائدمون به اون قیمت می ارزه یا نه !!! ... فکر کنم ارزون فروختیم اما بجاش جای زیرزمین باز شد برای بقیه خرت و پرت ها ... که دیر یا زود باز جامون رو تنگ می کنن ... همه می گن باید زندگی عادیت رو ادمه بدی ... برای همینه که می خوام برم مسافرت ... شاید عادی ترین چیز از وقتی که پامون به جامعه باز شد ، همین سفر کردن باشه ... دیروز که داشتم فکر می کردم دیدم هر سال 3 ماهش به خارج از تهران گذشته ... بلکه هم بیشتر !!! ... فردا پس فردا می رم دنبال بلیط و باقی مراحل ... نمی دونم دوربین با خودم ببرم یا نه ... فکر نکنم احتیاجی به عکس گرفتن باشه ... عکس تعلق خاطر می آره به زمانی که گذروندی ... بین این همه بلاگ یه بلاگ هست که در بدترین شرایط هم می رم م یخونمش ... انگار آرزوهام رو اونجا می نویسن ... از سال 81 می رم اونجا و اونجا هم عین این سال ها توی نوشتن ثابت قدم مونده ... انگار همزادم اونجا می نویسه ... خیلی جالبه که یه پسره دیگه هم دقیقآ زندگی من رو داره می گذرونه ... فقط اون اونور دنیاست و این اینور دنیا ...

پ . ن : از بین تمام اشغال پاشغال ها کتاب مهمان های ناخوانده رو از فروش نجات دادم ... برای گروه های سنی الف و ب ... قیمت 4 تومن 2 زار ...روش عکس یه پیرزن مهربون با یه روسری سفید و موهای قهوه ای بود ... همیشه فکر می کردم فانی که پیر بشه این ریختی می شه ... " من که قارقار می کنم برات ، همه رو بیدار می کنم برات ، بذارم برم ؟؟؟ "

پ . ن : یه سوال ... ما که هر چی می نویسیم غیرقابل نظرخواهی ه !!!! ... این کامنت دونی اینجا به چه دردی می خوره پس ؟؟ .. برش دارم همه با هم راحت بشیم ؟




نظرات

خوبه غیر قابل نظرخواهیه! وگرنه اینجا چجوری می خواست بشه محل کنفرانس ماها:دی
دلت میاد این رفقای تک رو بی دلخوشی کنی؟ :))

آره والا...دلت مياد اينجا رو ببندي كه ديگه جايي نباشه نرگس جلوي جمع حال منو بگيره؟ :))

سجاد جان تو اگه نگران حال گرفته نشده ات هستی من از همینجا اعلام میکنم روزی سه وعده صبح و ظهر و شب حالتو به انحا مختلف بگیرم که خمار نمونی... بذار این بچه کاری رو بکنه که دوست داره (چشمک)...
در ضمن اون کتابی که از زیر خروارها نجاتش دادی مطمئنی پیرزنه با روسری قهوه ای و موهای سفید نبوده... ؟؟؟!!:دی

اوخ اوخ اوخ...به جان خودم عبارت «بچه» کاملا بی قصد و غرض و ناخوداگاه بود...من این روزا به مامانم هم میگم بچه ام... گفتم خیال نکنی قصد آزار و اذیت داشتم... هر چند شما که چیزی رو بد برداشت نمیکنی :)

اون چاپی که شما داری روسری و موهاش اون رنگی هستن .. ماله من یه رنگه دیگس !!! ...

هر چی شما بگین !!

نه من هیچ ورژنی ازش ندارم... اخه گفتی پیرزن بوده...گفتم بیشتر میخوره موهاش سفید باشه ...نتیجه میگیریم عجب پیرزن سوسولی بوده :دی









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org