اين چند سالي که از عمرم مونده

اين چند سالي که از عمرم مونده رو مي خوام جوري زندگي کنم که انگار امروز آخرين روزه ... انگار تمام آدم هاي اطرافم رو دارم براي آخرين بار مي بينم ... عين خانم هاي پا به ماه يه دفعه هوس نون بربري داغ و خامه خرما مي کنم ... براي اينکه بچه ام چشاش زاغ نشه ، ماشين رو با فلاشر روشن کنار خيابون ول کردم و پريدم يه نون بربري خريدم با يه خامه خرما ... بقالي و نونوايي اونم بربري کنار هم کي ديده ؟؟؟ ... توي ترافيک و پشت هر چراغي ؛ هر وقت فرصتي پيدا مي شد نون رو داغ داغ مي زدم توي خامه و براي خودم کيفور شده بودم ... يه پسري اومد کنار ماشين با يه مشت سيم ضرف شوئي ... از وقتي بچه بودم و بچگي کردم و به پسري که قطاب مي خواست بچگانه اعتنا نکردم ديگه هر وقت يکي مي آد که من دارم يه چيزي مي خورم هر چي مونده رو مي دم تا نصف نصف با هم بخوريم !!! ... واسه اينه که صفت بچه بودن خيلي برام سنگين شده ... به يه چيزايي اعتقاد پيدا کردن به دردم مي خوره ... خدا رو چه ديدي !!! شايد واقعآ معتقد شديم ... شايد اون دنيا به دردمون خورد ... دلم مهموني مي خواست ... يه کم برقصم و خودم رو خلاص کنم از خودم ... سه شب تا چهار صبح به رقصيدن گذشت ... برگشتيم به همون شادي هاي گذشته ... اونم چه غريبانه !!! ... به عقب تر بر مي گرديم ... به وقتي که هر کاري مي کردم الا درس خوندن ... اونم مثلآ براي ارشد !! ... دنبال عملي کردن حرف ها و قول هايي که داده بودم به خودم ... درس هم بود ولي فقط اون نبود ... دنبال کارهاي فوق العاده ای که دیگه گفتن و نگفتنشون هم تزار هستن .. ما که دل تنگمون تنگ تر از این نمی شه با این حال گوش می کنیم هر کی هرچه دل تنگش می خواد بگه !!!! ... آخرش از جلوی چشام اون دوران می گذرن و من لبخند می زنم ... از شما چه پنهون که از وقتی فهمیدم دیگه سال های آخره! صبر می کنم تا ببینم بقیه چقدر دل بهم بستن تا منم چقدر دل ببندم ... این روزا جوری نفس می کشم که کمتر کسی توی این دوره زمونه عادت داره ... چند روزه دیگه تا اول خرداد از روزمرگی ها می زنم بیرون ... از تهران ! از ایران ! ... به قول خیام :
اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت
مي نوش نداني ز کجا آمده‌اي
خوش باش نداني بکجا خواهي رفت

کاش می شد آدم حرف بزنه و بقیه وقتی چشمشون به آدم می افته حرف هاش رو به روش نیارن ... اینه چیزی که من الان احتیاج دارم !

پ . ن :





نظرات

1- ااا...بچه چشم زاغ چه اشه مگه؟؟؟:))
2- خب این پست ملاک خوبیه برای اینکه سجاد سطح سوادش رو محک بزنه...ببینم چه میکنی سجاد...مرسی حسین جان ادامه بدی سجاد دیکته اش خوب میشه :دی
3- به به عجب اهنگی ..ادم غرق ارامش میشه... (لجبازیه دیگه :)))
4- و اما..این لبخند...امروز روی صندلی عقب ماشین..توی ترافیک مزه مزه اش کردم...
5-....

شدنش كه ميشه
من خودم به يه باباي يه كم چرت و پرت گفتم با اس ام اس و شبش رفتم خونش
تو چشمام نگاه كرد و با روي خوش ازم استقبال كرد
داشت باورم مي شد كه نمي دونست اون اس ام اس ها رو من فرستادم
به جاي اينكه آرزوهات رو پيدا ميكني
آدم هاش رو پيدا كن

کاش می شد آدم حرف بزنه و بقیه وقتی چشمشون به آدم می افته حرف هاش رو به روش نیارن ... اینه چیزی که من الان احتیاج دارم !
ثواب داره به مولا !!!

اینکه فکر کنه آدم که دیگه روز آخرشه باعث می شه که آدم قدر زندگیشو بدونه. اما احساس وحشتناکی به آدم دست می ده! یه جور تشویش ...انگار می خوای بدویی چون خیلی دیرته اما وسط شلوغی میدون انقلاب گیر افتادی! شبا که می خوام بخوابم دراز که می کشم با خودم می گم اگه صبح بلند نشم چقققققققققققدر کار نکرده دارم. اما ته دلم این امید و به خودم می دم که خدا یه فرصت دیگه بهم می ده...
می گم که خوب اگه کسی و پیدا نکردی که وقتی چشمش بهت افتاد به روش نیاره خوب به کسی بگو که اصلا چشمش بهت نیوفته:دی یادمه توی کلاس زبانمونمون خیلی وقتا نامه می نوشتیم به یه دوست خیالی:دی

احساس وحشتناکی هم نداره مرمر خانوم هاااااااااااا ... !!!! ...









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org