نيومده تهران دارم مي رم

نيومده تهران دارم مي رم ... البته به دو روز نمي كشه كه برمي گردم ... هر چي باشه مسافرت شمال ؛ اونم دوتايي مي چسبه ... يه روز و دو روزش ديگه بي اهميته ... رفتم دانشگاه تهران ... شايد بشه دانشگاه آينده ... اونجا هم باز به برخورد خوب دوتا دختر خانوم مواجه شدم ... اينطوري كه مي بينم به بي تفاوتيم در مورد چيزي كه بدست اووردم شك مي كنم ... حتي شك مي كنم به معيارهايي كه توي جامعه هست و مردم باهاش ديگران رو ارزيابي مي كنن ... توي راه وزارتخونه بودم كه رانندگي تاكسي فحش رو كشيد به هيكل هر چي مدير مالي و ماليچي هاي توي مملكته ... گويا آدم از اين قشر حروم خوارتر وجود نداره ... آب دهنم رو صدا دار قورت مي دم و دعا مي كنم براي ختم به خير شدن عاقبتم و صد البته آخرتم ... انتخاب رشتمون رو هم داديم رفت ... البته براي خنده !!! ... همه جاي ايران زمين رو انتخاب كردم ... كم مونده بود غيرانتفاعي و پيام نور و هر دانشگاه در پيتي رو بزنم ... محض خنده !!! ... دارم به اصفهان پايبند مي شم ... نمي دونم چم شده باز ... از تهران و شلوغي هاش فراري شدم انگار ... نشستم و مي خونم ... هر كتابي كه دستم بياد ... لذات فلسفه رو براي سومين بار توي چند سال گذشته دارم مرور مي كنم ... خوندنش بازم به آدم فكر كردن ياد مي ده ... دغدغه هاي مردم عوام هيچ وقت نمي اومد به ذهنم ... اين روزها كه ديگه بدتر ... اينقدر موضوع مورد بحث توي كوچه خيابون مي شنوم كه يادم مي افته ناسلامتي منم دارم توي اين جامعه نفس مي كشم ... دسته دسته همه هم دوره اي ها دارن مي رم خدمت وظيفه ... هوس تجربه سربازي اومده سراغم ... به همون اندازه كه اون ها مي خوان كارت معافيت من توي كيف اون ها باشه ... بلكه بيشتر !!! ... خلاصه مرغ و غاز اينجا هميشه جاشون اشتباه تعيين مي شه ... هنوز هيچي نشده از آسمون آتيش مي باره ... بهترين كار نشستن زير باد كولر و گذران وقت و زندگي ه ... گهگاهي هم مرور msg هايي كه از بچه هاي اصفهان گرفتم ... اونم براي بيدار شدن انگيزه هاي خفته درونم ... بلاگ رفيق كاناداييمون رو هم كه فيلتر كردن ... روزشماري مي كنيم برا فيلتر اينجا ... حتمآ باعث تفريحمون مي شه ... مي خوام زودتر برگردم اصفهان ... خدا نكنه اصفهان برام بشه يه خواسته هميشگي ! ...

پ . ن : اسمش رو گذاشتم دوران تقويت پايه !!! ... اما فعلآ همه نصيحتمون مي كنن به استراحت و جمع كردن قوا براي دوران ارشد ! ...اين 3 ماهه اينقدر مسافرت رفتم كه ديگه روم نمي شه از تهران خارج بشم .

  |  حسین  |    |  ۷ خرداد ۸۶
به عمرم مسافرت زياد رفتم

به عمرم مسافرت زياد رفتم ... حداقل تا جايي كه مي شده به سفر نه نگفتم ! ... اما اعتراف مي كنم مسافرت اواخر ارديبهشت سال 86 به بيابون و اصفهان جزء بهترين مسافرت هايي بود كه به عمرم رفتم ... فعل اعياشي رو صرف كرديم ؛ جاتون خالي ! ... اما شب آخر و شام ميدون امام يه چيزه ديگه بود ... با اينكه الكي الكي خدادتومن پياده شديم ولي با يه جمع 13 نفري بودن خيلي بيشتر مي ارزيد... اونم قاطي ده تا تخت پر آدم خارجكي كه جمع مختلط ما رو ورانداز كردن ؛ حسابي !!! ... بالاخره دولت محترم هم هنوز اينقدر گير نشده كه نذاره يه لقمه راحت از گلوي چندتا پسر و دختر نره پايين !!! ... مخصوصآ با حال و اوضاعي كه من قبل رفتنم توي تهران داشتم بودن با بجه هاي دانشگاه اصفهان خوب بود ... جواب ارشد هم اومد ... بدترين نتيجه اي كه در حد خودم مي تونستم بگيرم ... دلايلش بماند ولي بازم خدا رو شكر كه از سرمون گذشت ... يه رتبه دو رقمي كه الان كه فكرش رو مي كنم علي رغم به به و چه چه همه براي خودم هيچ چسبي نداره كه بهم بچسبه ... رفته بودم ماهان يه دختر خانومي اومد جلو ... " من شما رو توي كلاس هاي ماهان مي ديدم ؛ همه مي اومدن ازتون سوال مي كردن ... نمي دونين چقدر نااميد مي شدم با ديدنتون ... خورد مي شدم " ... با شنيدن اين حرفا خدا خدا مي كردم كه رتبه ش بهتر از من شده باشه كه شد ... چقدر احساس فخر و مباهات مي كرد كه پوزه من رو به خاك ماليده بود ... حتي اگه فاصله ش با من 2 نفر باشه ... بازم خدا رو شكر كه دل يكي رو با خراب كردنمون شاد كرديم ... هزار مرتبه شكر ... خواستم بگم خورد شدن نديدي دختره گوگولي مگوليه بابا !!! ...

پ . ن :
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آن‌جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن‌جا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

"مهدی اخوان ثالث"

  |  حسین  |    |  ۵ خرداد ۸۶
بعد از اينكه

بعد از اينكه يه دفعه به سرم زد و از تهران اومدم بيرون ديدم چه كار خوبي كردم !! ... تفريبآ بهترين كاري كه مي شد يكي توي كفش هاي من انجام بده ... تهرانه جهنم ديگه به جهنم گفته بود "زكي !!!" .. بلاتكليفي و انتظار و انتظار ... انتظار براي چي واقعآ خودم هم مونده بودم ؟ ... انتظار الكي كه خيلي دردآورتر از هر صبر ديگه اي ه ... خواستم از خدا گلايه كنم و هر چي از دهنم در مي آد به آدم و عالم بگم ... دم دماي فوران شدن بود كه يكي از شاخك هاي لوسر خراب شد ... گفتم مي رم لوسر رو درست مي كنم و بعدش شب كه شد مي شينم هر چي بد و بيراه آب كشيده و آب نكشيده سراغ دارم نثار زندگي سگي مي كنم ... خونه دوتا فيوز داره ... يكي براي سمت راست خونه و يكي براي چپ ... لوسر سمت راست بود پس فيوز مربوطه را قطع كردم و رفتم بالا نردبون ... يه دور !! . دو دور !!! سه دور ... رسيدم دور آخر پيچوندن چسب برقي كه دور سيم كشيده شده بود ... كه به سرم زد " بابا حسين !! برو اين كليد رو بزن مطمئن باشي برق قطعه !!! " ...
زدن كليد همانا و روشن شدن تمام چراغ هاي لوسر همان ... نشستم پايه ديوار و يه ربعي توي خودم بودم ...
از شما چه پنهون آدم شديم و نشستيم سر جامون ... ليچار بار كردن به دنياي خدا و ايراد گرفتن به كارهاي خدا رو بلكل فراموش كرديم ...
حتي برگشتن از اينكه كسي نياد و اينجا رو نخونه ... اينقدر مورد الطاف شما قرار گرفتم كه لال موني ... نمي شه ديگه " نه ! نخون " گفت ...
با خودمون قرار گذاشتيم كه آدم بشيم و زندگي كنيم ..
اين شد از تهران اومديم بيرون تا ببينم زندگي اونقدار كه توي اين 8 ماه اخير عادت كردم بهش با عذاب همراه نيست ..

پ . ن : مطالعه اينجا براي عموم آزاد است .. ما هم نزديك به آدميت !

  |  حسین  |    |  ۳۱ اردیبهشت ۸۶
......

......
اگه بري اينجا و بزني كار بد يه وب واست مي آد .... اگه كنجكاو بشي و روي لينك كليك كني بعد از چند ثانيه يه صفحه باز مي شه ... يعني هميني كه مي بيني ... به همين راحتي نه تنها تو !! بلكه هر كسي ديگه هم مي تونه بياد و از تمام دنياي من باخبر بشه ... هر كي كه بياد فقط بزنه " كار بد " ... با انگيزهء بد يا بدون انگيزهء بد ... بدون هيچ زحمتي ... اينكه اصلآ من رو مي شناسه يا نه !! ... من رو مي بينه يا نه !!! ... واقعآ مي خواد بدونه چه روزگاري رو مي گذرونم يا نه !!! ... دلش مي خواد ذهن پر از پرسشش رو راحت كنه يا نه !!! ... مي خواد كمك كنه يا نه !!! ... مي خواد از روزگارم با خبر باشه يا نه !!! ... مي خواد روزانه هاي يه فرد عادي مثله تمام اينايي كه توي خيابون مي بينه رو بخونه يا نه !!! ...مي خواد يكي از بچه هاي ملقب به تيم ملي رو بخونه يا نه !!! ... مي خواد يه دوري توي اينترنت بزنه و يه سري بلاگ باحال پيدا كنه يا نه !!! ... مي خواد اصلآ ببينه توي دنياي به اين بزرگي چه كسايي زندگي مي كنن !!! ... اصلآ چقدر صرف خوندن مي كنه ... نيم دقيقه ... نيم ساعت ... يه ساعت .. روزي دو ساعت ... يا هميشه در حال رفرش كردن صفحه و منتظر حرف جديد ... دارم به اين فكر مي كنم كه چرا بايد اينقدر بي حد و بي قيد خودم رو در معرض عمومي بذارم كه با تمام نزديكي و دلسوزيشون هيچ وقت نمي تونن جايي باشن كه من ايستادم ... درسته كه با همين چند خط نوشتن خيلي ها جزء دوستان و دلبستگي هاي آدم قرار مي گيرن ... اينكه با ديگراني آدم رو آشنا مي كنه و روابط آدم رو مي بره بالا براي خودش يه نعمته ... اما حرفي كه توي دلم مونده كه مي دونم نمي تونم بيانش كنم يه چيزيه غير از اينا ... يه چيزي توي اين مايه ها كه دلم مي خواست برم و يه host و domain غريبه بگيرم و همه اينجا رو منتقل كنم و از روزهايي بنويسم كه خوندن و مرورش براي خودم باشه ... حرف هايي كه ارزشش رو آدمي مي دونه كه داره اون حرف ها رو مي زنه ... حرف هايي از شادي ها و خوشي ها بگير ... تا دردها و مشكلاتي كه هر چقدر هم براي ديگران مهم باشه بازم ارزشي براشون نداره ... فكر كنم بين اين مخاطب هاي خوبي كه اينجا دارم اينقدر اعتبار داشته باشم كه ازشون بخوام ديگه نيان و ديگه اينجا رو نخونن ... احساس مي كنم حرف هاي روزانهء من به جايي رسيدن كه بايد زده بشن ولي نبايد خونده بشن ... كاربد هايي كه اگه انجامشون ندم تحمل من رو مي برن و اگه انجام بدم براي من خودفروشي حساب مي شه ... حرف هايي كه دلم نمي خواد جز خودم احدي ازشون خبردار بشه ولي نمي تونن هرجا و تا هر زماني دنبال خودم كشون كشون اينور اونور ببرمشون ... به نظرتون خيلي بي ادبي ه كه بخوام لينك ها و هر چيزي كه مربوط به اين صفحه است رو از ذهن و زندگي تون حذف كنين ؟! ... مي دونم هست ولي با روزگاري كه حس مي كنم پيشرو دارم ملتمسانه ترين خواهشي كه مي تونم ازتون كنم همينه ! ... ديگه حذف كردن كامنت ها دليل محكمي براي نوشتن و ننوشتن نيست ... اينكه مي خوام حرف هايي بزنم و كسي با خبر نباشه ... قيمت حرف هام رو اينجا تعيين نكنم و به حراج بذارم ... حرف هايي كه نه به موضوعات جامعه بر مي گرده نه به مسائل دنيا ... توي خونه هميشه دعوا سر اينه كه " حسين حرف هاش رو نمي آد بزنه " ... مي خوام يه ذره از اون حرف ها رو اينجا بزنم تا بلكه يه فرجي شد و ما اميد به زندگي كردن رو پيدا كنيم ... اما از طرفي هم نمي خوام حرف هايي كه تا الان چشم نديده موندن افتاب ببينن ... اشتباه نكنين !!! ... اين رو به فرد يا افراد خاصي نمي گم ... منظورم حتي محمد و فوادي هست كه باهاشون 10 سال دوست هستم و دوست خواهم بود ... اينكه نمي خوام اينجا هيچ مخاطبي داشته باشه معني نخواستن دوستي هاي شما نيست ... فقط اينه كه نه پاي ترك اينجا رو دارم و نه دل بريدنش رو ... ولي مي خوام ترك عادت كنم و .... خونده نشم ...

پ . ن : همه شماره من رو دارين ... 091233030 ... دو رقم آخر رو مي تونين از سجاد بگيرين ... مطمئن باشيد كه هر چي اينجا تغيير كنه دلم نمي خواد روابط م با همه بچه هاي اينجا عوض بشه ... فقط سوت و كور بودن اينجا آرامش بخش مي شه واسم .

  |  حسین  |    |  ۲۲ اردیبهشت ۸۶
بيدار باش !!!

بيدار باش !!! ... توي مخم يه چيزايي دارن جابجا مي شن كه من اسمش رو مي ذارم بيدار باش !!! ... بايد فكر كنم و به يه نتيجه برسم تا آفتاب كامل در بياد و من از بستر خودم خارج بشم ... اسمش رو مي ذارم برپا !!! ...

پ . ن : برجا !!!

  |  حسین  |  6 تا کار بد دیگه  |  ۲۰ اردیبهشت ۸۶
سه شنبه ... 18 اردیبهشت

سه شنبه ... 18 اردیبهشت ... نشستم و یه دل سیر از تمام اتفاقات مملکت ، بلاگ و خبرنامه و نوشتنی خوندم ... دوتا خبر همه جا پیچیده یکی قیمت بنزین و اون یکی مبارزه با بدحجابی ... دو مسئله ایی که این روزها حق مسلممون " انرژی هسته ای" رو از بوق انداخته بیرون !! ... ... اینقدر همه حرف می زنن که فکر کنم حرف نزدنه من بیشتر خوشحالتون و خوشحالمون می کنه ... دمه در ورودی یه اعلامیه زدن از ممنوعات !! ... 18 مورد ... نشستیم به خوندن ... تمام 18 مورد خلاف رو انجام داده بودم ... کارت عضویت هم تا مرحله سوراخ شدن پیش رفت که جستیم ! ... جدیدآ به بلوزهای آستی خیلی کوتاه و تنگ آقایون هم که ایراد می گیرن ... راه پیشگیری ای که من می کنم اینه که زل می زنم به چشم کسی که خودش رو داره برای گیر دادن آماده می کنه ... و بلند باهاش سلام و احوال پرسی می کنم ... اینطوری شده که شدیم رفیق تمام حراستی ها !!! ... نشسته بودیم روی سکوها ... اونایی که سیگاری بودن نخ سومشون رو داشتن می کشیدن و اونایی که سیگاری نبودن چایی بدست و نسکافه بدست ... سه تا پرسشنامه نظرخواهی در مورد خاتمی و احمدی نژاد یکی از خانم ها اوورد و داد بهمون ... برای پایان نامه و دفاعیه ش می خواست ... ابی گرفت و همه جدی جدی شروع کردن به بحث های مختلف ! تا جواب بدن ... منم ترجیح دادم چندتا قلپ آخر نسکافه رو تنهایی با منظره کوه سر بکشم ... آدم گریزان از سیاست به من می گن ... می دونم بخوام حرف بزنم مصداق " زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد " می شم ...

پ . ن : بازی کردن توی مغازه با بچهء مردم شیرین ترین کاریه که آدم حین خرید می تونه انجام بده ... برای گرفتن کت و شلوار محمد رفتیم پاساژ آرین ! ... یه دخترکی داشت از زور سر رفتن حوصله ش خودش رو به ویترین و در و دیوار می مالید ... اما غر نمی زد ... باباش در حال پرو کردن و مامانش هم حواسش بلکل به باباش بود ... ما هم رفتیم و باهاش کلی قائم موشک بازی کردیم ... لابلای کت های آویزون شده و کمربند ها ... ازش فیلم هم گرفتم که با نگاه چپ چپ مامان تازه متوجه شدش مواجه شدم ... دلمون رو برد اما بعد از بازی گذاشت سر جاش ... خلاصه یه مغازه باکلاس کت شلوار رو کرده بودیم میدون بازی !!! ... فروشنده بنده خدا هم برای اینکه کاسبیش ، آجر نشه مجبوری ما رو تحمل کرد...

پ . ن : این دیگه سیاست از مدل مضحکشه ، حتمآ شمام شنیدین ... من توی BBC خوندم ... مهمانی شام اجلاس شرم الشیخ ... میز وزیر امور خارجه ایران روبروی رایس گذاشته شده ... متکی لباس خانم ویلونیست رو بهانه می کنه و قهر می کنه ... فرداش خانم اوکراینی می گه " دستکش های لباسم تا بازوهام بالا بودند و یه تور روی شونه هام رو پوشونده بود " ... هر خری دیگه می تونه حدس بزنه مدل لباس نوازنده اوکراینی چطوری بوده !!! ...

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۱۸ اردیبهشت ۸۶
نیچه خون هستی یا نه

نیچه خون هستی یا نه ، توی کتاب "آن سوی خوبی و بدی" ش خیلی سعی کرده که برسه به این که چی خوبه و چی بد اما عملآ بد رو قدیس کرده و خوبی رو شسته پهن کرده توی آفتاب ... اون که نیچه ست اینطوریه ؛ ما که دیگه جای خود داریم ... من رو می بینی ؟؟؟ ... شدم یه مغروری که دومی ندارم ... هر اتفاقی هم که سابق افتاده بهش دامن زده ... یه غرور بیجا یا بجا اومده سراغم که اصلآ ازش خوشم نمی آد ... می دونم باهاش مانوس نمی شم ولی همین که باهاش همنشین شدم هم کلی مایهء دردسر شده ... منظورم غرورم ه !!! ... یکی از "رضا"هایی که به رسم آشنایی باهاش نشست و برخاست داریم ؛ رهبر ارکستر سمفونی ه ... می گفت " باید اولش بزنی توی سر غرورت ، بعد کم کم ببری بالا !! اینطوری می تونی کم کم کسی رو جذب کنی" ... باید بذار به حساب قسمت یا اتفاق یا سرنوشت هر وری که این روزگار برامون چرخیده ففط به بدتر شدنش دامن زده ... یکی از دوستان ذکور یه حرف بی ربط زد ... حالا به جایی رسده که می ترسه بهم نزدیک بشه ... یه کلمه هم بهش چیزی نگفتم اما نتیجه هزارتا بد و بیراه رو داشته گویا !!!... یادم باشه خودم رو دور از تقصیر ندونم ... دیگه توی این حالت ناباوری ایناش مهم نیست !!! ... هر چی شخم زدیم داره کم کم به بار می شینه ... حتی اگه اول خرداد بشه و مجاز هم نشده باشم اینقدر به ثمر نشسته و خدا بهم داده که درس خوندن از اولویت کنار رفته ... درس می خونیم برای پول بیشتر مگه غیر از اینه !!! ... خواستیم بشیم مدیر مالی که نبض یه شرکت دستمون باشه که حالا یه جور دیگه یه راهه دیگه همونه که می خواستیم ... نبض نبضه !!! ... اینکه از مچ دست بگیری یا استخون فک فرقی نمی کنه .... برگردیم سر موضوع شیرین غرور خودمون ... حالا داستان به یه جایی رسیده که خودم رو ملزم می دونم برم و از یه بنده خدایی یه دلجویی و یه عذرخواهیی و خلاصه یه دبه درآوردنی بکنم ... اما اینجاش خیلی خنده داره که حاضرم یه نفر دیگه از طرف من بره و حرف بزنه ... من اصولآ هیچ وقت حرف نداشتم توی این قضایا !!! ... نوید : " اینطوری که تو رفتار کردی خود رو برای هر ضایع شدنی آماده کن " ... " ااااا ؛ چجوری خودم رو آماده کنم ؟!؟! " ... " وقتی که تنهاست بگو بهش که اگه زد توی پوزت بین خودتون دوتا باشه " ... " دستت درد نکنه ... راه دوم نداره ؟! " ...

پ . ن : همچنان در حال کلنجار رفتن با خودم بسر می برم ، همی !!! ... دلم می خواست قبل از اینکه جمعه بیاد می رفتم و یه صحبتی با دوستمون می کردم ... اما بلیط Ok شد همان و کلنجار ما همان ...

پ . ن : هر 10 دقیقه یه بار VOA مصاحبه تبلیغاتی رئیس مملکتمون رو قبل از سوم تیر ، داره پخش می کنه ... دیگه عبارت " مشکل کشور ما مگه آرایش فلان دختر جووونه ؟ مشکل مملکتمون مگه لباس یه خانومه !! ... مشکل ما اشتغال و بی کاری و مسکنه !!! " به نطق های فراموش نشدنی پیوست ...

  |  حسین  |    |  ۱۸ اردیبهشت ۸۶
گل بود به چشم مزین شد نیز

گل بود به چشم مزین شد نیز ... به همه می گم حالم خوبه ولی اصرار دارن باید برم دکتر متخصص ... می دونی دکتر رفتن به نظر من جزء بیهوده ترین کارهاست ... کسی که بخواد بمیره می میره ؛ کسی هم که عمرش به دنیا باشه حالا حالاها نفس می کشه ... به قول محمد هر کی این روزا داره با 10 تا قرص خودش رو سر پا نگه می داره ... مدلیه از زندگی کردن ... خونه یکی از دوستان توی یه کوچه ست که یه ورش ورود ممنوعه و طرف دیگه یه طرفه ... از تاکسی پیاده می شم ... می رم سر کوچه ... تابلو ورود ممنوع رو می بینم ... " ای بابا ... ورود ممنوع که ... اشکالی نداره ؛ از کوچه بالایی می رم " ... قدم زنان می رم تا برسم سر کوچه بالایی ... " به خشکه شانس ... اینم که ورود ممنوعه !!! .. ولش کن ... از همین می رم تو " ... یه دور شمسی قمری می زنم تا برسم به خونشون ... " حسین ! مگه نگفتی توی تاکسی پاسدارانی ؟ چرا از این سر کوچه اومدی ؟؟ پاسداران که اون سر کوچه ست !!؟؟!؟ " ... هنوزم نفهمیده بودم عابر پیاده که تابلوی ورود ممنوع نداره !! ... امروز هم ماشین رو بردم کارواش ... ترافیک بود ... یه لحظه تا یه جای پارک دیدم خواستم پارک کنم و بقیه راه رو پیاده برم ... لطفآ به ما بخندید ... احتیاج داریم !!! ... فیلم کارتونی BoB Sponge رو برای چندمین بار دیدم ... اینقدر خندیدم که اشکم در اومده بود ... موندم بالاخره این مسافرت رو برم یا که نرم ؟! برم یا که نرم ؟! برم یا که نرم ؟! ... بی شک کلی می شه اندر فوایدش سخنرانی کرد ... اما تهران موندن هم نعمتیه این روزا ... اینقدر از این شاخ به اون شاخ نوشتم و می نویسم که خودمم وقتی می خونم سرم گیج می ره !!! ... البته عمدی ه ... از نوشتن های موضوع دار زیاد دله خوشی ندارم ... بنویسیم و بپریم ... از این شاخ به اون شاخ ... !


بر ذکر ايشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم
جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می‌رود

جان چيست خم خسروان در وی شراب آسمان
زين رو سخن چون بيخودان هر دم پريشان می‌رود

در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر
در گفتنم ذوقی دگر باقی بر اين سان می‌رود

پ . ن : توی ملی نشستم و یه دل سیر در مورد اسپارت ها و خشایارشاه و جنگ ترموپیل خوندم ... ویل دورانت آدم راستگویی به نظر می رسه .. حداقل توی کتاب تاریخ تمدنش که اینطوریه !! ... برای همین باور می کنم که داستان سیصد بلکل دروغ نبوده اما دیگه توی نشون دادن ایرانی ها یه زیاده روی هایی کردن ؛ که حالا حمله کردن به واقعی بودن داستان ... توی کتاب تاریخ فلسفه اومده " ای غریبه ای که از این مزار می گذری به لاکونیان بگو این سیصد تن در راه فرمانبرداری از شما اینجا آرمیده اند. " ...

در اعتراض به فیلم سیصد .... زین پس اینگونه بشمارید : 297 ... 298 ... 299 ... گل محمدی ... گل محمدی و یک ... گل محمدی و دو ... گل محمدی و سه ... گل محمدی و چهار ... گل محمدی و !!!

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۱۶ اردیبهشت ۸۶
برای زیرزمین حکم

برای زیرزمین حکم خرت و پرت رو داشتن ... اما برای من یه سری خاطرات بچگی ... از فرش اتاق و کمد لباس و تشت بچه و خلاصه هر چیزی که به دروگردها می شد به عنوان ضایعات فروخت فروختیم ... یه تراول هم کاسب شدیم ... دارم فکر می کنم فروش خاطرات زائدمون به اون قیمت می ارزه یا نه !!! ... فکر کنم ارزون فروختیم اما بجاش جای زیرزمین باز شد برای بقیه خرت و پرت ها ... که دیر یا زود باز جامون رو تنگ می کنن ... همه می گن باید زندگی عادیت رو ادمه بدی ... برای همینه که می خوام برم مسافرت ... شاید عادی ترین چیز از وقتی که پامون به جامعه باز شد ، همین سفر کردن باشه ... دیروز که داشتم فکر می کردم دیدم هر سال 3 ماهش به خارج از تهران گذشته ... بلکه هم بیشتر !!! ... فردا پس فردا می رم دنبال بلیط و باقی مراحل ... نمی دونم دوربین با خودم ببرم یا نه ... فکر نکنم احتیاجی به عکس گرفتن باشه ... عکس تعلق خاطر می آره به زمانی که گذروندی ... بین این همه بلاگ یه بلاگ هست که در بدترین شرایط هم می رم م یخونمش ... انگار آرزوهام رو اونجا می نویسن ... از سال 81 می رم اونجا و اونجا هم عین این سال ها توی نوشتن ثابت قدم مونده ... انگار همزادم اونجا می نویسه ... خیلی جالبه که یه پسره دیگه هم دقیقآ زندگی من رو داره می گذرونه ... فقط اون اونور دنیاست و این اینور دنیا ...

پ . ن : از بین تمام اشغال پاشغال ها کتاب مهمان های ناخوانده رو از فروش نجات دادم ... برای گروه های سنی الف و ب ... قیمت 4 تومن 2 زار ...روش عکس یه پیرزن مهربون با یه روسری سفید و موهای قهوه ای بود ... همیشه فکر می کردم فانی که پیر بشه این ریختی می شه ... " من که قارقار می کنم برات ، همه رو بیدار می کنم برات ، بذارم برم ؟؟؟ "

پ . ن : یه سوال ... ما که هر چی می نویسیم غیرقابل نظرخواهی ه !!!! ... این کامنت دونی اینجا به چه دردی می خوره پس ؟؟ .. برش دارم همه با هم راحت بشیم ؟

  |  حسین  |  6 تا کار بد دیگه  |  ۱۴ اردیبهشت ۸۶
آن زمان که بنی اسرائیل از موسی خواست

آن زمان که بنی اسرائیل از موسی خواست کاری انجام بدهند تا خداوند از ایشان راضی شود ؛ خدا گفت " خشنود باشید از من تا من از شما خشنود باشم " ... تفسیر خشنود چیست ؟؟ ... " خشنود کسی است که چه دنیا به او رسد و چه نرسد ، بر خداوند خشم نگیرد و به اندکی از عمل خوب ، از نفس خود راضی نشود " ... پس تفسیر صبر چیست ؟؟ ... " صبر یعنی داشتن حالت یکسان در ناراحتی و خوشحالی ، تهیدستی و توانگری ، بیماری و سلامتی . صبر یعنی شکایت نکردن به مخلوقات از آنچه که از بلا و گرفتاری به ایشان می رسد " ... وقتی خوب نگاه کنی می بینی همه دارن مثله هم زندگی می کنن ... بدون هیچ فرق کوچیکی ! ... سر و ته همه زندگی هامون یکیه ... همه سوار یه وسیله نقلیه ، همه توی فکر یه وظیفه ، همه دچار گشنگی و تشنگی و دلتنگی و عاشقی ، همه به دنبال یه هدف ، همه دل خوش یه تفریح و شادی ... اما وقتی آخره آخره آخرش ازشون بپرسی " آخرش که چی ؟؟ " ... فکر نکنم کسی خبری داشته باشه از اون انتها ... ادعایی ندارم ؛ منم نمی دونم حقیقتش ... داره یه فرصت هایی پیش می آد که باعث شده بیشتر زندگی کنم توی این روزها ... گوره بابای روزگار ! ... می خوام متفاوت زندگی کنم ... حتی اگه برای یه روز باقی مونده باشه ... دارم می خونم بهشت کجاست و جهنم کجا ؟ ... اصلآ کجا بریم بهتره ... چی کار کنیم تا کدومش رو نریم ! ... ما که راحت بریدن رو داریم یه کمک دوستان یاد می گیریم ... بهش یه برچسب منطق هم می زنیم که بدون مارک نباشه ... اجناس مارک دار رو بهتر می خرن گویا ! ... بد نیست یه کمی هم مثله دو سه نفری زندگی کنیم رو اصلیت حکم رو می بینن نه حکم رو کاغذ رو ! ... اصلیتی که برا خداست ... یادم رفته بود روز قیامت اعضا و جوارح شهادت می دن به کارهایی که کردیم ... چقدر شرمنده بشم خوبه ؟!؟!؟ ... راستی می دونستی من اسم جد جد بابابزرگم رو نمی دونم ؟؟ ... می دونستی من حتی عکس بابای بابابزرگم رو ندیدم ؟ ... می دونستی کافیه نوه هات نوه دار بشن تا دیگه چیزی از تو نمونده باشه ؟ ... غصه نخور ، زندگی رنگوارنگه !!! ... من می خوام زندگی کنم ! ... زندگی ... نه کاری که آدم ها دارن انجام می دن ...

پ . ن : یه نوع از حشرات هستن که صبح به دنیا می آن و شب می میرن ...یه روز عمرشون بیشتر نیست ... اما همین یه روز براشون اندازه مدتی طولانیه که برای یه انسان 70 سال و برای لاک پشت 120 سال ، برای سگ 26 سال ... مهم مدتی نیست که زنده هستن ... معیار زمان و گذرش تعیین کنندس ... روزانه هام می خوام بشن اندازه روزهای یه پشه ... !!! ... Alarm گوشیم برای مسج وززز وززز وزززز وزززز پشه ست ! ... نمی دونم چرا برای بقیه سوهان روانه !!! ...

  |  حسین  |    |  ۱۳ اردیبهشت ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org