کلید رو می ندازم توی در

کلید رو می ندازم توی در ... از قفل ها و پنجره های خاموش خونه می شه فهمید که احدی خونه نیست ... اگه کسی اینجا رو نمی خوند آی حرف می زدم آی حرف می زدم آی حرف می زدم ... ریحان 4 تا مسج می زنه ... به هیچ کدوم جواب نمی دم و رد می شم ... بعد که زنگ می زنه و با نگرانی حالم رو می پرسه می فهمم هنوز سادس !! ... دلم نمی آد بهش راست بگم ... خالی می بندم که دلخور نشه ... به قول ایمان روابط ام به گه نشسته ... این رو توی سفره خونه خیابون سعدی گفت ... محیط عجیبی بود ... سجاد یه جعبه کوچیک باقلوا خریده بود ... باز نکرده حدس باقلوا رو زدم ... به کارگرها و مستخدم های اونجا هم تعارف کردیم و بیشتر چسبید ! ... کوچهء پشت سفره خونه یه سقا خونه بود ... چه با صفا بود !!! ... دم اذان یکی داشت کاشیکاری های سقاخونه رو داشت دستمال می کشید ... " التماس دعا " ... ناخواسته توی دلم بهش گفتم ... اما ایمان بهش بلند گفت ... سیگار رو ترک کرده وگرنه فندک داشتیم و چند تا از شمع هاش رو روشن می کردیم ... به جرات می تونم بگم سقاخونه عجب بهشتی بود !!! ... می گن نذر نطلبیده مراده ... ما هم دادیم پس !!! ... ناهار که نشد بخورم که این روزا مورد عجیبی هم نیست ... پایین تر از خیابون سعدی یه جیگرکی آشنا هست ... می شینیم سی سیخ دل و جیگر می خوریم ... محیط بی شیله پیله ای داره ... ایمان رو از اذان مغرب ماه رمضون سال پیش شناختم .. وقتی توی ملی سینی افطاریش رو اوورد و کنارم نشست ... البته انگار قبلآ من رو توی دانشگاه دیده بود ... ماله اون زمانه که روابط عمومی به گل ننشسته بود ... ایمان یه ذره واسم از دل مشغولی هاش می گه ... اما من هنوز دهنم رو بسته نگه داشتم و حرفی نمی زنم ... اگه یه روزی بخوام بترکم ایمان بهترین گزینه است ... آی حرف می زنم آی حرف می زنم آی حرف می زنم ... اما بازم به خدا که ما رو محتاج حرف زدن نکرده ؛ دعا می کنیم همچنان بی نیاز بمونیم ... اراده قدیم ها رو ندارم دیگه !!! ... اون زمان ها اراده می کردیم شب می خوابیدیم و صبح بیدار می شدیم ... شده بودیم یه حسین !! ... داشتیم یه ذهن خالی از هر چی ملال و مصیبته ... اما انگار برای شروع یه زندگی تازه باید بیشتر از قبل دست و پا بزنیم ... هزار بار با خودم گفتم فردا می شم یکی مثله همونی که بودم ... اما نمی شه انگار ... فردا برای بستن قرارداد باید برم پاسداران ... تا ببینیم خدا چی می خواد !

پ . ن :
خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !
خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی !




نظرات

این اهنگه چرا اینقدر ترسناکه؟؟!!:اس
خیلی خوبه که یکی باشه مثل ایمان که ادم بدونه اگه یه روزی خواست در و پنجره قلعه رو باز کنه روی کی باز کنه :)
ااز این اهنگا دیگه نذاری ها..من در جا اسپیکرو خاموش کردم :))

"اگه کسی اینجا رو نمیخوند آی حرف میزدم.آی حرف میزدم..."...:)) آدم شرمنده میشه از خوندن اینجا :دی... من به نمایندگی از دوستان مراتب عذرخواهی را به جا می آورم بابت اینکه اینجا رو میخونم و مانع از حرف زدن شما میشم اما همینی که هست :دی... آش کشک خاله اس دیگه :))

اینجا قرار بوده چیزی به اسم آهنگ وجود داشته باشه؟؟ ما که نه چیزی می بینیم نه می شنویم.
در ادامه صحبت های نرگس عزیزم عرض کنم که خوب ما دیگه کامنت نمی ذاریم شمام تصور کن ما نمی یایم اینجا:دی بعدش آی حرف بزن. آی حرف بزن:دی

تو انگار كن ما هرگز نبوده ايم :دي
غلط كردم استاد معروفي :))

آهنگ به این آرامش بخشی !!!!! ... یا این روزاا من وارونه شدم یا دنیا !! .. :-؟

هیچ وقت اون روز نمی آد ... حتی اگه خیلی خوب باشه یکی باشه .... :دی

چيزه...فقط براي تشويش اذهان عمومي مي گم كه اون سجاد من بودم :))

اگه یه روزی بخوام بترکم...
اینکه ادم بدونه یکی هست خیلی بهتر از اینه که اصلا بدونه کسی نیست..حتی اگه اینقدر توانا باشه که چنین روزی نیاد هیچوقت...:)
نه بابا...سجاد؟؟شوخی میکنی ؟/ یعنی تو بلدی اینجوری هم حرف بزنی..."انگارکن"...:)) شوخی نکن اون سجاد یکی دیگه بود بیخود تشویش نساز :))

براي من هر دو حالت يكي هست .. حتي اگه به محكمي چيزي كه بقيه فكر مي كردن نباشم ... :دي

ربطی نداره که! حالا آدم اگه حرف بزنه از استحکامش کم می شه؟؟ نه اینکه من خودم ÷اشم سفره دلمو واسه همه باز کنما! اما یه جایی می رسه آدم احساس می کنه دیگه حتما از تو منفجر می شه! دوستای خوب حکم آرام بخش و مسکن رو دارن. آدم درد و تحمل می کنه تحمل می کنه تا اینکه حس کنه یه قرص لازم داره! گاهی حتی پروفن!









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org