کلید رو می ندازم توی در

کلید رو می ندازم توی در ... از قفل ها و پنجره های خاموش خونه می شه فهمید که احدی خونه نیست ... اگه کسی اینجا رو نمی خوند آی حرف می زدم آی حرف می زدم آی حرف می زدم ... ریحان 4 تا مسج می زنه ... به هیچ کدوم جواب نمی دم و رد می شم ... بعد که زنگ می زنه و با نگرانی حالم رو می پرسه می فهمم هنوز سادس !! ... دلم نمی آد بهش راست بگم ... خالی می بندم که دلخور نشه ... به قول ایمان روابط ام به گه نشسته ... این رو توی سفره خونه خیابون سعدی گفت ... محیط عجیبی بود ... سجاد یه جعبه کوچیک باقلوا خریده بود ... باز نکرده حدس باقلوا رو زدم ... به کارگرها و مستخدم های اونجا هم تعارف کردیم و بیشتر چسبید ! ... کوچهء پشت سفره خونه یه سقا خونه بود ... چه با صفا بود !!! ... دم اذان یکی داشت کاشیکاری های سقاخونه رو داشت دستمال می کشید ... " التماس دعا " ... ناخواسته توی دلم بهش گفتم ... اما ایمان بهش بلند گفت ... سیگار رو ترک کرده وگرنه فندک داشتیم و چند تا از شمع هاش رو روشن می کردیم ... به جرات می تونم بگم سقاخونه عجب بهشتی بود !!! ... می گن نذر نطلبیده مراده ... ما هم دادیم پس !!! ... ناهار که نشد بخورم که این روزا مورد عجیبی هم نیست ... پایین تر از خیابون سعدی یه جیگرکی آشنا هست ... می شینیم سی سیخ دل و جیگر می خوریم ... محیط بی شیله پیله ای داره ... ایمان رو از اذان مغرب ماه رمضون سال پیش شناختم .. وقتی توی ملی سینی افطاریش رو اوورد و کنارم نشست ... البته انگار قبلآ من رو توی دانشگاه دیده بود ... ماله اون زمانه که روابط عمومی به گل ننشسته بود ... ایمان یه ذره واسم از دل مشغولی هاش می گه ... اما من هنوز دهنم رو بسته نگه داشتم و حرفی نمی زنم ... اگه یه روزی بخوام بترکم ایمان بهترین گزینه است ... آی حرف می زنم آی حرف می زنم آی حرف می زنم ... اما بازم به خدا که ما رو محتاج حرف زدن نکرده ؛ دعا می کنیم همچنان بی نیاز بمونیم ... اراده قدیم ها رو ندارم دیگه !!! ... اون زمان ها اراده می کردیم شب می خوابیدیم و صبح بیدار می شدیم ... شده بودیم یه حسین !! ... داشتیم یه ذهن خالی از هر چی ملال و مصیبته ... اما انگار برای شروع یه زندگی تازه باید بیشتر از قبل دست و پا بزنیم ... هزار بار با خودم گفتم فردا می شم یکی مثله همونی که بودم ... اما نمی شه انگار ... فردا برای بستن قرارداد باید برم پاسداران ... تا ببینیم خدا چی می خواد !

پ . ن :
خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !
خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی !

  |  حسین  |  10 تا کار بد دیگه  |  ۱۰ اردیبهشت ۸۶
مخ تموم بچه ها رو مي زد

مخ تموم بچه ها رو مي زد که کلاس رو دو در کنيم ... هميشه جزء باعثين چرخيدن توي ايران زمين بود ... از Search Engine هاي مورفئوس و کازا هميشه در حال پايين گذاري بود ... sourceمون شده بود ... ترم 5 ام و حوالي اون اين رو به اون رو شد !!! ... اهل مجلس سخنراني ! مي رفت بيت رهبري ! ريش و محاسن ! موي بدون مدل ! تيپ ساده و بي مد ! ... خيلي چيزا تغيير کرد اما دوستيمون تکون نخورد ... گذشت و گذشت ... قبل از کنکور ارشد گهگاهي مي ديدمش ؛ تا امروز ! ... باز کون فيکون شده بود ... تمام قيافه ش شده بود عين خودم ... از سر کار مي اومد ... کت و شلوار و دم و دستگاه !!! ... مورد غريب ، دوتا دختر خانمي بودن که همراهش بودن و البته به چشم خواهري مرتب و منظم ... فکر بد که نمي کنم هزار سال !! ... اما باور کردنش براي کسي که اون تغييرات رو ديده يه ذره سخت بود ... سعي مي کردم تعجبم رو بروز ندم ... يادم باشه بپرسم " چي شد که نظرش اينطوري شد ؟! " ... شاهين که 4 سالي ازم بزرگتره مي گفت " بابام هميشه روي يه خط حرکت مي کنه !!! خط حماقت " ... " اي بابا !! شاهين پدرته ! از کجا مي دوني حماقته ؟! " ... " آخه دارم خط حماقت رو مي بينم " ... " يه مثال بزن ببينم که ما هم ببينيم " ... " بابام تصادف کرد ؛ يه مرد دو متر و نيمي از ماشين پياده شد ... بابام هم پياده شد اما من نشدم ... بابام کتک خورد و برگشت توي ماشين ... پياده نشدم که فکر نکنه منم حماقت مي کنم " ... يادم باشه بپرسم " چي شد که نظرش اينطوري شد ؟! " ... امروز رفتم به ساختمون مديران عاملين ... تازه فهميدم چرا بين تمام نمايندگي ها و پرسنل به کاخ معاونين و مديران مشهور بود ... صحبت کرديم و اطلاعات رد و بدل کرديم و خنديديم و دست داديم ... اينطوري شد که شديم سوپروايزر خريدها و تدارکات تخصصي !! ...


پ . ن :
نمي خوام چيزي رو ثابت كنم !!! فقط دلم مي خواد ... 1 . قدرت تحمل خودم رو بالا ببرم ... 2. ببينم مي تونم روابط ام رو يه تكوني بدم ... 3. هميشه نيمه پر ليوان رو نگاه كنم !!!

  |  حسین  |  5 تا کار بد دیگه  |  ۹ اردیبهشت ۸۶
توی هر کدوم از Folder ها

توی هر کدوم از Folder های کامپیوترم یه New Folder هست که اگه اون New Folder رو کلیک کنی توش یه New Folder می بینی ... و الی آخر !!! ... اینطوری می شه که حتی دیگه رغبت نمی کنی کامپیوتر ویروس گرفته ات رو روشن کنی ... تقصیری نداره ویروس رو از من گرفته ... منی که تمام ویروس های دنیا انگاری افتادن به جونم ! ... ویروس گرفتن کامپیوتر بهانه ست ... یه هفته ای می شه که دارم کلی پرت و پلا حفظ می کنم ... نمی دونم کار کردن توی قسمت بازرگانی یه شرکت اونم خصوصی چه ربطی به تفاوت غسل جنابت با غسل لمس میت داره ؟!؟! حتمآ یه نکته ای داره ! ... مثلآ اگه یه روزی برای عقد قرارداد نون و آب دار رفتی زیمباوه ! یه پلنگ یکی از همکارات رو تیکه پاره کرد ، تا بهش دست دی و تنش هنوز گرم بود ... ااااومدیم و یه دفعه ارگاسم شدی !! اون وقت جای غسل جنابت غسل لمس میت نکنی چون هنوز بدن میت گرمه !!! ... تمام احکام واسم بهانه ست ... اوایل انقلاب از عمو جان پرسیده بودن نماز میت رو چطوری می خونن !؟ ... " به یه آخوندی پول می دیم می آد بالا سر مردمون می خونه " ... اینطوری شد که دیگه کار دولتی نذاشتن بکنه ... اونم از خدا خواسته !!! ... حالا من ضمن ترجمه کتاب دارم توی ملی یاد می گیرم شک های نماز چند نوع هستند و به کدوم هاشون باید توجه کنیم ! کدوم هاشون نماز رو باطل می کنن ! کدوم هاشون نماز رو باطل نمی کنن ؟!؟! ... نمی دونم تا الان چرا از این شک ها به سراغم نیومده ... باید بیشتر دقت کنم ؛ بلکه شک کردم ! ... فردا صبح می رم پاسداران و همه چیز معلوم می شه ... یا به عنوان کارشناس عقد قراردادهای بازرگانی یا اگه نشد به عنوان پاسخگوی سوالات شرعی مسافران به دیار کفر ... به قول یکی از خانم ها تمام این ها بهانه ست !!! ... بعد از کلی مکاتبه دریافتیم که دوره های MS خارجه بهتره بعد چند سال کار کردن باشه ... جاهایی که سرشون به تنشون می ارزه حداقل 2 تا 4 سال سابقه می خوان ... اینطوری شد که کار بهانه شد ... حیاط وحش کتابخونه دوتا گربه هستن ... اوایل بیشتر بودن اما الان دوتا موندن ... هوس کردم با یکی شون بازی کنم ... از بازیمون چند ثانیه نگذشته بود که بهم پنجول انداخت و جای چنگش بنا کرد به خون اومدن ... دوتا دخترخانم هم اومدن برای فیض بردن از گربه ... بهشون اخطار دادم که چنگ می ندازه ... " نه !!! این آقا پیشی مودبه " ... اصلآ جای تعجب نبود که جلوی دخترا هیچ حرکت دور از شانی انجام نداد ... گربه رفته بود توی حالت خلسه و من دمشون بالا گرفتم ... دختره گفت " چی شد ؟! " ... " هیچی می خواستم مطمئن بشم که گربه دختره !! " .... بازی کردن با گربه و چنگ خوردن ازش بهانه بود ... حتی بلند کردن دمش ! ...

پ . ن : این روزها همه چیز بهانه ست ... حتی نوشتن همین چند خط ... نوشتن از راست به چپ !!!

  |  حسین  |  9 تا کار بد دیگه  |  ۷ اردیبهشت ۸۶
اينم يه مدل صبح ايراني ه !!!

اينم يه مدل صبح ايراني ه !!!... صبح اول وقت مي رم بانك ... مثل هزاران ايراني و ميليون ها غير ايراني كه براي ساعت هاي اول بانك توي ذهنشون كلي كار دارن كه انجام بدن ... ما هم خيالمون خوش بود كه مي ريم و راحت كار بانكيمون رو انجام مي ديم ... ماشين رو پارك مي كنم و مي رم سمت بانك ... ماشين حمل پول مي آد و مي زنه كنار ... از دور دارم مي بينم و نزديكتر مي شم ... سه تا مرد با قدم هاي بلند مي رن سمت ماشين حمل پول ... اسپري مي زنن به نگهبان ماشين و با تهديد كلت مي خوان ماشين رو بدزدن ... نگهبان بانك مي آد بيرون ... ژ3 از صد متري آدم رو ناكار مي كنه ديگه چه برسه به 2 متري ... شليك مي كنه !!! ... يكي از دزد ها رو مرخص مي كنه و دومي رو توي فرار مي زنه ... سومين دزد هم با دزد زخمي ال فرار !! ... صبح زيبايي بهاري ما دمه در بانك اينطوري گذشت ... به عمرمون تير خوردن و جون دادن آدميزاد نديده بوديم كه اونم توي اين روزهاي مبارك ديديم ... كار بانكيمون انجام نشد ... رفتيم سراغ بقيه كارها !!! ...

پ . ن :
هرروز ...
در زندان خود ...
پرسه‌زنان
می‌پرسم از زندانیان دیگر هم بند :
(( مانده از امروز تا روز رهایی چند؟ )) .........

  |  حسین  |  5 تا کار بد دیگه  |  ۵ اردیبهشت ۸۶
فکر می کردم بچه ها می رن پارک

فکر می کردم بچه ها می رن پارک ... اما بعد دیدم نه آدم وقتی می ره پارک که بخواد با بابا و مامان جایی بره خوش بگذرونه ... بعدش خیال کردم کسایی می رن پارک که می خوان با یکی قدم بزنن ؛ دوتایی !! ... ولی یه مدتی که گذشت فکر می کردم کسایی می رن پارک که بیکارن ... امشب با بهنام و سارا رفتیم پارک نشاط ... امشب بود که فهمیدم کسایی می رن پارک که نیاز به آرامش دارن ... با حرفایی که بهنام می زد یه چیزه دیگه هم فهمیدم !! که سلام نکردنه من برای من سلام نکردنه و برای طرف مقابل هزار و یک فکر و خیال ... مخصوصآ اگه از برملا شدن ایرادهاش نگرانه ... برای این و چندتا دلیل دیگه تصمیم گرفتیم برای باز کردن روابط ... با تمام مشکلات این روزها بالاخره رفتم نمایشگاه پتروشیمی و نفت و گاز و خلاصه هر چیزی که به این ها مربوط می شد ... از چندتا شرکت و غرفه برامون دعوت نامه اومده بود ... لوازم حیاتی برای جلب مراجعین به غرفه توی نمایشگاه به اینا احتیاج مبرم ه : یه دو جین دختر جووون ، یه غرفه پر زرق و برق و آخره آخرش هم یه دونه آدم باسواد که اگه خدایی نکرده یکی سوال تخصصی داشت بیاد و جواب بده ... بازم جای شکرش باقیه که نمایشگاه تخصصی تر از این نمی شد و از همه جای دنیا هر کی هر چی دستش بود ورداشته بود اوورده بود ... سارا می گفت یکی از دوستاش رو فقط برای نمایشگاه استخدام کردن و امروز که نمایشگاه تمام شد مرخص !!! ...


پ . ن : این حرف نزدن ها آخر من رو از پا در می آره !!! ... بگرد تا بگردیم .

  |  حسین  |  8 تا کار بد دیگه  |  ۳ اردیبهشت ۸۶
من به اندوه درون می‌اندیشم

من به اندوه درون می‌اندیشم
و به آن لحظه که تو می‌آیی
و به آن دم که مرا می‌خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی‌ست در حال سقوط .....

معنی و مفهوم شعر که از سر و پاش معلومه ... ولی چیزی که معلوم نیست اینه که هیچ رابطه معنایی با نویسنده ش نداره ... نویسنده بیچاره هم نوشته که یه چیزی نوشته باشه ... البته زندگانی ما یه تکونایی داره می خوره ... اونم از صدقه سری ماست که داریم صبح تا شب بالا پایین می پریم ... اگر بخواد حق مطلب رو ادا کنه باید بجای تکون تکون زلزله می اومد ... فعلآ ما به همین تکون های میلی ریشتری هم راضی هستیم ... محک یه رسیتال ویلن سل و پیانو گذاشته ... دو تا فرانسوی می زنن از اول اردیبهشت توی تالار اندیشه ... توی تمام این سال ها که نیاز به عکس 3 در 4 داشتیم اما توی هیچ کدومشون انگار خودم نبودم ... اما این آخرین عکسی که بالاتر از پارک وی گرفتم خوده خودمم ... از همون اول هم می دونستم از عکس هام بهترم ... این آخریه دیگه ثابت کرد ... توی pmc شهرام کاشانی رو دعوت کردن خیر سرش حرف بزنه ... صحبت شد که "چرا شهرام جووووون این آلبوم جدیدت اینقدر غمگینه ؟ " ... این بیچاره هم اومد بگه زندگیش پایین و بالا داشته و زندگی هر کسی سراشیبی و سربالایی داره ... اما تا به این عبارت می رسید زبونش نمی چرخید ... " این سالی که گذشت زندگیم بالا بلندی داشته " ... بار دوم و سوم ... همینطوری بالا بلندی ... طفلی فکر کنم بچه بوده توی بالا بلندی همش گرگ می شده و تا آخر بازی گرگ می مونده ... براش کابوس شده انگاری ! ..

پ . ن : بالاخره زندگی هر کسی توش یه بالابلندی هایی هست .... دست خودشم نیست ! ... زندگی ما هم الان توی بالا بلندی سر می کنه و من توله گرگ هم نیستم .

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۲۹ فروردین ۸۶
یه منطق بی منطق برای خودم دارم

1.
یه منطق بی منطق برای خودم دارم ، که در عین بی منطقی خیلی واسم شرف داره ... الان این بی منطقی باشرف موضوع بحث نیست ... موضوع اینه که بعد از 8 ماه چشم توی چشم شدن با یه دختر خانم که از قضا هم کلاسی دوران دانشگاهمون بود ، به حضورشون عرض سلام کردم ...البته بخاطر احترام به آقایی که همراهم بود ؛ وگرنه برای من منطقه " اگه لازم باشه خودش سلام می کنه " هنوزم کار می کنه ... بعدش با طرز جواب سلام دادن اون خانم و باز شدن نیش من تا مغز سرم به این نتیجه رسیدم که دیگه لازم به سلام های آتی نیست ... این روزها برای تمام مسائلی که پیش می آد اینقدر بی تفاوت و آسون می گذرم که کم کم صدای همه در می آد ... آقا پیام متعجب که " تو توی این 8 ماه چرا اینقدر به این بی توجهی کردی که اینقدر ازت شاکی ه !!؟ " ... رک بگم !!! ... وقتی از طرز صحبت و ادا و اطفار کسی خوشم نیاد بهش سلام هم نمی تونم کنم ... زور که نیست ... به قول محمد " لازم نیست همه ازت خوششون بیاد " ... ما هم عطای سلام کردن رو به لقاش می بخشیم ...یا من باب مثال ؛ وقتی دوست ها و آشناها دارن با کسی گپ می زنن خوشم نمی آد منم خودم رو بندازم وسط و برم توی جمعشون ... یه چشمک از دور به پسری که روش به منه و تکون دادن انگشت که بعدآ می بینمت کفایت می کنه !!! ... حالا بیا و هی بقیه تو رو معرفی کنن ... عملآ باره دومی نمی آد که اون معرفی به درد سلام های بعدی بخوره ... همیشه اینطوری می گذره ... شاید حکم داده بشه به بی نزاکت بودن من توی سلام کردن به جنس مخالف ... ولی هر چی بوده همین بوده و چیزی که با وجودم قاطی شده و نمی شه جداش کرد ... اشکال نداره ... عادت می کنن به این اخلاق بی منطق من ... اخلاقی که خوشش نمی آد برای نشون دادن روابط قوی مخصوصآ در مقابل جنس مخالف با هر کسی و به هر دلیل سر صحبت رو باز کنه ...
2.
یه متن می خوندم در مورد ترور و تروریست ... کلمه Hostage رو می دونستم یعنی چی اما هر چی دنبال کلمه معادل فارسیش توی ذهنم گشتم پیدا نشد که نشد ... رو کردم به مسعود " به کسی که یکی دیگه اون رو می دزده چی می گن ؟ "
- " کسی که ربوده شده "
- " نه ... یه کلمه است . مثلآ من آدم ربا ! ... تو رو می دزدم ... به تو چی می گن ؟! "
- " خر !!! آخه یکی مثله تو من رو دزدیده ! "
- " نخیر ... خر که به من می گن ... که بین این هم آدم تو رو دزدیدم . "
اینطوری می شه که آدم سوال خودش رو یادش می ره ...

پ . ن : جواب گروگان بود ... می نویسم که شمام خدایی نکرده خر نشین ! ...

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۲۸ فروردین ۸۶
سه شنبه ... روزهاي آخر فروردين

سه شنبه ... روزهاي آخر فروردين ... در ادامه بي ميلي هاي اين روزها ترافيك و رانندگي هم رفت توي ليست ... هوس كردم با تاكسي و سرويس هاي ملي برم ... توي سرويس يكي از بچه هاي حقوق رو ديدم و شروع كرديم به صحبت ... موقع پياده شدن تعارف هاي هميشگي رو كردم كه " اول شما !!! " ... اون بنده خدا هم خيز گرفت براي پياده شدن كه يه خانوم داد زد " پام مونده لاي در ! آقاي راننده در رو بزن دوباره " .. زدن در همانا و گير كردن سر دوست ما همان ... تن و دست و پاي دوستمون توي سرويس و سر و گردنش هم بيرون سرويس ... منم از خنده روده بر ... نمي دونم چرا بايد پاي يه خانوم به سر يه آقا ترجيح داده بشه ... ولي حتمآ دليل موجهي هست براش ... در رو راننده با داد و هوار دوستم كه در شرف خفه شدنه مي زنه .. ولي در باز نمي شه .. چرا ؟!؟!؟ ... آخه كيف دوستم لاي در مونده و نمي ذاره در كامل باز بشه ... منم اونجا از خنده لال شدم و نمي تونم بگم " بابا يكي كيف بدبخت رو ازش بگيره " ... بعد از يكي دو دقيقه لحظات شاد ماجرا ختم بخير شد ... من هم خيلي تفريح كردم ... توي خونه الحمدالله ؛ محض رضاي خدا هيچ بني بشري پيدا نمي شه كه پايه باشه براي سينما ... منم اين بار دووم نيوردم و گفتم تنها مي رم ... اهل خونه هم كه اينطور ديدن اعلام آمادگي كردن كه همراهيم كنن ... منم شاد و خوشحال و خندان 4 تا بليط از سينما فرهنگ گرفتيم و اومديم خونه ... شب خوابيديم و صبح بلند شديم ... اولين موضوع كه گفته شد پس دادن بليط ها بود ... چرا ؟!؟!؟ ... چون يكي از از اقوام عمرشون رو دادن به شما و همه چيز تعطيله !!! ... اينم يه مدل براي بهم زدن برنامه بنده براي رفتن به سينماست ... اما حالا چرا اينقدر خشن ... الله اعلم ... !!! ... ارديبهشت هم داره مي آد و همچانان ما منتظريم ... انتظاري كه به بدترين نحو تموم مي شه ... من مي دونم ! ...

پ . ن : من مي دووووووووووووووووووووووونم !

  |  حسین  |  7 تا کار بد دیگه  |  ۲۸ فروردین ۸۶
امروز یه اتفاق نادر افتاد ... خیلی نادر !!

امروز یه اتفاق نادر افتاد ... خیلی نادر !! ... حیفم می آد ننویسم ... امروز صبح که بیدار شدم دیدم ظهره !! ... تکرار می کنم دیدم ظهره ! ... ساعت 12:30 بود ... یکی از اون سر خونه داد زد ... " حسین !!! مردی . " ... این عبارت نشون دهنده دوتا چیزه !! ... اینکه اهل خونه خیلی باهام راحت هستند و دومی که مهمتر هم هست باجنبه بوده منه ... و آخر هم عجیب بودن این همه خوابیدن ... تقریبآ 12 ساعت ... هنوز توی همون مخمصه خودم رو گیر افتاده می بینم و بهش همچنان بی توجهی می کنم ... به جرات می تونم بگم این روزگار برای آدمی مثله من بدترین حالتش رو داره می گذرونه ... انگار همچنان دارم به تغییراتم ادامه می دم ... باید یه ضرب العجل بدم به خودم که " یالا !! بسه دیگه " ... دلیلش رو کشف کردم ... تمام این ها بخاطر بی کاری این دوره است ... بی کاری ای که طبیعیه !! ... بالاخره تغییر رشته دادن از مهندسی به مدیریت بهتر از این نمی شه ... خیلی وقت بود که درگیرش بودم اما الانه روز به اوج خودش رسیده که من رو بهم زده ... بی کاری ای که نمی دونم باید این مدت دنبال کار مهندسی باشم یا کامپیوتر ... همین باعث می شه بمونم خونه و خونه موندن من رو دیووونه می کنه ... خودم رو سرگرم کردم با Reader's Digest ... رفتم هفت تیر و باغ دلگشای مجلات خارجی ام ... دو تا شماره آخرش رو خریدم و نشستم صبح تا شب می خونمشون ... باعث حواس پرتی می شن ... چیزه خوبیه کلآ ... این روزها به طوری داره می گذره که فقط دارم می گذرونمش ... می گذرونم که بگذره ... باز شروع کردم به صرف فعل گذشتن ... دلم می خواد خودم رو سریعتر از این وضعیت در بیارم .. اما هر کاری توی این شرایط باعث هدر دادن بیشتر انرژیم می شه ... انرژی ای که شاید باید جمعش کنم برای کار بهتر ... این معده ما هم وقت گیر اوورده برای فرستادن علائم گشنگی و تشنگی به مغزم ... مخ تعطیل ما هم این روزها فقط یاد گرفته به دریافت و درک همین دوتا سیگنال خشک و خالی ... خودم رو می زنم به رو اووردن استعداد انگلیسی نهفته شده اما اونم به سختی به خودش تکون می ده ... رو نمی آد !!! ... کتاب های دوران های گذشته ام رو ردیف کردم روی میز ... انواع و اقسام کتاب های زبان !! ... جل الخالق ... چقدر زبان می دونستیم و نمی دونستیم ... همچنان دارم بی حوصله ترین و آروم ترین روزگار عمرم رو سپری می کنم .

پ . ن : بی اتفاق ترین و بی نشاط ترین ...

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۲۴ فروردین ۸۶
درست یا غلطش نمی دونم چرا

درست یا غلطش نمی دونم چرا جنس مونث توی جامعه ایران همیشه داره به این فکر می کنه که یکی داره حقش رو می خوره ... خدا بداد وقتی برسه که این شخص حق خوار دختر نباشه ... پسر یا مرد بودنش فرقی نداره ، مهم اینه که مذکره ! ... بشدت مقابل طرف و موضوع گارد و موضع دفاعی می گیرن که عملآ جای هیچ صحبت ملایم و دوستانه نمی مونه ... می خوان به سرعت و در کوتاهترین زمان ممکن حرف حتی به حق خودشون رو به کرسی بشونن .. و این فقط وقتی محقق می شه که شخص روبرو عقب نشینی کنه و معذرت خواهی کنه ... حالا بیا و بگو " خواهره من ! اول باید با خوش زبونی طرف رو بندازی توی رودرواسی که آخر خجالت بکشه و خودش اعتراف کنه ... اقرار زورکی که کسی نمی کنه ! " ... چندوقت پیش توی نوبت استفاده از دستگاه یه آقایی جلوتر از من رفت و شروع کردن به استفاده ... متوجه شدم نوبت من بوده و باید برم بلندش کنم ... اما مهم نبود ! ... گفتم یکم دیگه صبر می کنم تا یه دستگاه دیگه خالی بشه ... دیروز همین اتفاق دوباره افتاد .. با این تفاوت که من در حال استفاده بودم و یه اقایی اومد کنارم نشست ... یه خانم اومد بالاسرمون و عزمش رو جزم کرده بود که الا و بلا باید این اقا بلند کنه و حق خورده شدش رو حیا ... چنان بحثی راه انداخته بود که من سر جلسه دادگاه برای محکوم کردن یه قاتل راه نمی ندازم ... هیچ وقت !! ... خوبه که آدم اینقدر نسبت به حقوقش و پایمال نشدنشون حساس باشه ... بتونه حرف خودش رو بزنه و نذاره کسی پاش رو بیاره توی گلیم شخصیش ؛ اما توی چه شرایطی و برای چه حقی و به چه قیمتی ... آخره سر ، نتیجه اون همه بگو مگو اهانت مستقیم به اون دختر خانم و مداخله یه مسئول و خالی شدن یه دستگاه دیگه و ختم ماجرا ....

پ . ن : نتیجه اخلاقی ؛ بچه ها با هم دوست باشید !!! ...
پ . ن : من همچنان در پی سروسامون دادن به ارتباطات داغون شده توی مدت کنکور ارشد می باشم .... هم اکنون نیازمند یاری رنگوارنگتان هستیم .

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۲۳ فروردین ۸۶








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org