این پست رو قبل اینکه کامنت ها رو بخونم نوشته بودم (هــــــــــــا) !!!

داشتم فکر می کردم اینجا چقدر خوشگله ! ... این مدت چقدر کم بهش سر زده بودم ... مصداق عینی اینکه خودم رو از زندگیم انداختم ... برای این مدت مونده تا 15 اردیبهشت که جواب ها رو میدن یه برنامه گذاشتم که به خودم و وضعیتم برسم ... از امروز شروع کردم .. از اتاقم ... ! ... تا آخر هفته یه سری شاید رفتم کیش برای خرید مرید شب عید ... آسیاب به نوبت ... نه ماه هیچی نخریدن و هیچ مسافرتی نرفتم فشار می آره خب ! ... امروز دست خط دوم ابتدای پویا رو پیدا کردم ... نوشته بود " نیکا (یعنی خواهرش) بد است " ، " پدرم مادرم را دوست دارد " ... نگه می دارم 20 سال دیگه بهش نشون می دم ... خاطر انگیزاننده می شه یقینآ !!! ... آخر کشوی میزم یه صندوق دارم ... گنجینه هام رو نگه می دارم ... امروز یه حلقه فیلم چاپ نشده توش پیدا کردم ... از اونجایی که 3 سال پیش دوربین دیجیتال خریدیم و قبلش هر دو سال به دو سال عکس می نداختیم معلوم نیست این عکسا ماله کی ه و به چه مناسب هستن ! ... برم یه روزی بدم چاپش کنن ... البته اونم نگه داشتم یه چند سال دیگه برای چاپ ببرم که با دیدنشون بیشتر ذوق کنم ... :)) ... حالا یکی می آد می خونه با خودش می گه عجب آدم گذشته پرستی ! ... بذار بگن ؛ هر وقت شرایطش بود به گذشته رجوع می کنم ... این کارگر خونهء ما امسال بازم مریض شده ... تاحالا به فیض دیوار شستن نرسیده بودم که اونم رسیدم ... مامان می گه به درد آیندت می خوره ... حالا جوری شده هر چی بدی بهم با یه دستمال کفی اول تمیزش می کنم بد با یه دستمال خیس کف ها رو می برم و با دستمال سوم خشک می کنم ... حامد سربازیش داره تمام می شه ... 2 هفته دیگه ! ... زنگ زد که من دو هفته دیگه مرد می شم !!! الان مرد نیستم ! ... فعلآ برای اینکه فضای اتاقم باز بشه تمام کتاب های تیکه پاره شد رو گذاشتم توی کارتون و با تمام جزوه ها و کپی ها می برم انباری ... ولی از تیر دوباره بدون هیچ تردیدی شروع می کنم .. از نو ! ... از همین الان تا اردیبهشت می خوام فقط به خودم برسم ... نه کار ! نه پول ! نه درس ! ... از اردیبهشت تا تیر هم به یه برنامه ای می رسم که رازمگوست ... دنبال پاسپورت و این کارا ! ... از تیر هم دوباره از اول می شینم می خونم تا به حقم برسم ... خونه خیلی عادی داره برخورد می کنه به دوباره خوندنم .. چقدر خوشم می آد از این طرز برخوردشون ... برام دوباره شروع کردن هیچ کاری نداره ...

چه سخت است آموختن
نا اميدي ها بي پايان
آزردگي ها ،
احساس مغلوب شدن
لحظه تسليم
و وانهادن
مي خواهي دور شوي ،
وانمود مي كني اهميتي ندارد
ولي نمي تواني ،
تو نه يك بازنده
كه يك مبارزي ...
گاه بايد شكست خورد
تا بشود پيروز شد
گاه بايد گريست
تا بشود لبخند زد
ضربه خوردن
آغاز نيرومندي است
و تلاشي پيوسته
در كنار ايمان
سرانجام
نويد بخش پيروزي خواهد بود .

آن ديويس




نظرات

یکی ازدوستام هم برای ارشد میخونه اینجا رو که میخوندم انگار که اون داشت برام حرف می زد:دی

حرفاتون عین هم بود اون که منو کشت!

دوستمم ارشد داشت اینجا رو که میخوندم انگاری اون داشت باهام حرف می زد :دی :))
کشت منو اون با ارشدش :((
خدا رو شکر که تموم شد
اگه ایندفعه کامنتم نیاد به جان قلی اگه دیگه اینجا بیام :دی

حال و احوال بهتر شد؟؟ روحیه سرجاش اومد؟! اخما باز شد؟ :)

سلام
منم واسه ارشد خوندم ، خیر سرم خیلی وقت گذاشتم ، اما افتضاح امتحان دادم این شعرو که خوندم کلی روحیه گرفتم واسه سال بعد ( البته من مثل تو اینقدر ناامید نیستم ، یه کوچولو امید دارم واسه قبولی ..دی)

چه دل خوشي داريد شماها :))
باباجون حسين قبول ميشه!!! اگه اين بد داده باشه امتحانش رو،مطمئنا بقيه بدتر دادن !!!
شما كه نديديد درس خوندنش رو :))









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org