خدا

خدا ...
خدا زد پس گردنم كه هيچي نيستي !! ... تا من نخوام هيچ كاري نمي توني كني ...
الان توي حالت خلا بعد از امتحان به سر مي برم ... كاملآ 50 50 ست .... نه بين قبولي تهران و شهرستان ... بين قبول شدن و نشدن ... شايدم مجاز شدن و نشدن ... الان هيچي ازم نمي ماسه ... خاليه خاليه !!! ... لعنتي ! .. ملي ام ... مي رم خونه شايد مثه آدم نوشتم ... حالم خوبه اما خوب سابق نيست ... ما كه شانس نداريم .. دعا مي كنم بقيه هم شانس نيوورده باشن ... آخر پستي هم باشه ؛ هميني كه هست ! ..

  |  حسین  |  4 تا کار بد دیگه  |  ۹ اسفند ۸۵
پارو هام رو جمع کردم

پارو هام رو جمع کردم ....

اینم گذشت ... 9 ماه پر خیر و برکتی بود ... از همه لحاظ و جهات ... دوستای جدید ! هم دانشگاهی های قدیم ! کار و شغل جدید ! ... یاد گرفتم توی بورس چطوری می شه سرمایه گذاری کرد ... 5 میلیون شروع خوبیه برای یه بورس باز شدن ... بعد از آخرین مجمع منم می رم ببینم چه مدل سرمایه گذاری ه ! ...گذشت ؛ قبلش تا می تونی تلاش کن ... حینش تا می تونی بنویس ... بعدش هر چه پیش آید خوش آید ! ... ایمان هم پسر جالبی داره می شه ... هر روز بیشتر و بهتر می شناسمش ... به قولش باید حرکت می کردی و تلاشت رو می کردی ... از اینجا به بعد دیگه کاره ایی نیستی ... بازم با اینکه خیلی وقته که نماز نمی خونم .. ولی باز گاهی اوقات به یه چیزی نیاز پیدا می کنم که هیچ کس و هیچی نمی تونه بهم بده ... نه کمبود و نقصی ... یه جایی که و یه کسی که از خودم قوی تر باشه ... بدونم از پدر و مادر هم واسم خیرخواه تره ... اوایل فکر می کردم یه سری نشون دادن اعتقادات ه ! ... یا مثلآ یه عادت روزانه ست ... اما داره کم کم و نم نم یه دیده دیگه پیدا می کنم ... همین که بدونم یه چیزی دارم که خیلی ها ندارن خودش کلی مایه مباهات و فخره !!! ... دیگه تمام شد ... از من حرکت و بقیه ش از خدا ! ... امروز توی ملی رفتم نشریات ... پشت اون باند قرمز که جز یه سری از بچه های خودمون اجازه رفتنش رو ندارن ... پشت ستون و پشت قفسه کتابا یه پنجره ست ... باز می شه به تپه ها و فضاهای سبز اطراف اتوبان همت و مدرس ... عجب سفیدی بی شیله پیله ای داشت ... یکی ردیف سنگ فرش می رفت و می رسه اون بالا ! ... اون بالا یه سکو ه که انگار قله ملیه... مشرف به تمام تپه های پشتش ... یه روز می رم اونجا ...


پ . ن : پارو هام رو جمع کردم ... بادبانا رو کشیدم پایین ... سکان رو دادم به امید ناخدا !

  |  حسین  |  4 تا کار بد دیگه  |  ۸ اسفند ۸۵
آخرش من می مونم حوضم

آخرش من می مونم حوضم ... !! ... من و حوضم عادت داریم ... همیشه آخرش که می شه با همیم ! ... بازم به رفاقت حوضم ... نمی دونم برای بند بودن دیواره هاش به زمینه که می مونه یا آبی که توش گه گاهی موج می افته ... شاید این دفعه حوضم بمونه و من ! ... نمی دونم برای من بودنم می مونم یا برای حسین ی که توی من زندگی می کنه ... با ذهن مشوشی به وسعت ذهن من ؛ همون نیمچه حوض بی موج همفکره خوبیه ... من و حوضم ! ...

پ . ن : دوستای خوبی برای هم هستیم .

  |  حسین  |    |  ۶ اسفند ۸۵
خدا برای آدم یه چیزایی پیش می آره که

خدا برای آدم یه چیزایی پیش می آره که بهش نشون بده خیلی چیزا توی زندگی مهمتره ... آدمایی که بهم برای دزدین ماشین حمله کرده بودن رو دستگیر کردن ... هر 4 تاشون رو ... هم کلانتری زنگ زد ... هم توی همشهری نوشته بود ... روش کارشون توی محله های خلوت اینطوری بوده که یه تصادف ساختگی راه می نداختن و یه ذره ناقابل قمه و ماشین هپلی هپو ! ... نمی دونم چرا اون شب خبری از قمه ممه نبود ... بهرحال شانسی آووردم که الان سینه قبرستون یا کمه کمش روی تخت بیمارستان نخوابیدم ... این اولیش .. دومیش هم باز شانس اووردم بدتر از ماجرای اول ... صبحی جمعه همت خلوته ... همه می ندازن توی لاین سوم و گوله می رن ... منم یکیشون ... برخلاف همیشه هیچی گوش نمی کردم ... شاید برای این بود که اینقدر ذهنم مشغوله هزارتا قضیه و نظریه و فرمول و تئوری شده که یادم رفته ذهنم بیشتر پر کنم ... صداهای شدیدی شنیدم ... دوووووب .... دووووووب .... دوووووب ... یه دفعه 206 روبرویی هم دوووووب ... فاصله ام باهاش زیاد بود ولی برای اینکه ماشین رو کنترل کنم کم ! ... خلاسه با معکوس و ترمز و پیچوندن فرمون و آخر از همه کشیدن دستی ماشین رو به پهلو نگه داشتم ... سر ماشین سمت گارد ریل ها بود ... نیم متر مونده بود که ماشین کاملآ ایستاد ... هنوز دعام رو نخونده بودم که برگشتم سمت راستم رو نگاه کردم ... ببینم پشت سرم چه خبره !!! ... یه پرادو داشت به سمت در و شیشه ماشین نزدیک می شد ... از دور صدای ترمز و دودی که از لاستیک هاش بلند می شد مو رو به تن آدم سیخ می کرد ... داشت می اووومد توی شیشهء من ... نمی دونم کی بود گفت " کمربند رو باز کن و خودت رو بنداز روی صندلی کنار !!! " ... نخونده اشهدم رو خوندم ... از ترس!! دیگه به نزدیک شدن دو تن آهن نگاه نمی کردم ... منتظر یه صدای وحشناک بودم و تکون شدید ماشین و بعدش خدا رحم می کرد می خورد به در پهلو راننده ... البته اگه پرادو نمی اومد توی اتاق ماشین ... 10 ثانیه بیشتر طول نکشید ... اما قلبم انگار فقط یه بار زد ... سرم رو گرفتم و چشمام رو بستم ... وقتی دیدم خبری نیست سرم رو برگردوندم سمت پنجره ... گارد جلوی پرادو 10 سانتی شیشه ماشین بی حرکت ایستاده بود ... دیوووونه شده بودم ... دلم می خواست تمام انرژیم رو داد بزنم ... رنگ از راننده پرادو پریده بود ... پلیس اومد ... ماشین ها رو کشوندن کنار همت ... من تازه پیاده شدم از ماشین ... راه رفتن هم نعمتیه !!! ... نعمت نفس کشیدن ... پره لذت دمادم ! ... بعد از امتحان می خواستم اصفهان ... شمال ... کیش ... دوبی ... حتی ترکیه ... فعلآ هوس مکه کردم ... شاید اثرات شدت این روزگاره ... این دمه آخر دیگه برام فرقی نمی کنه .. قبول شدن و نشدنم یکی شده ... فرقی نمی کنه .. تهران باشه ، شهید بهشتی باشه ، اصفهان باشه ، شبانه یا روزانه ! ... هیچ کدومشون هیچ فرقی نمی کنن ... مالی باشه ، بازرگانی بین الملل باشه ! ... توی ملی می شینم کنار یه پنجره و خلاصه هام رو ورق می زنم ... چشم بهم بزنی شده 12 ... 12 شده 5 و 9 هم پشت سرش می آد ... 9 هم دیگه وقت چرخیدنه .. راه می رم و می خونم یه کم و بعدش خونه ... می خواستم برم مسافرت ولی فعلآ یه ذره خورده کاری دارم ... باید تا آخر سال انجام بدم ... قبل رفتم ... فانی هم امتحان تخصصش رو داد ... وقتی 7 سال درس مداوم بخونی ... حتی اگه شب امتحان درسی هم نخونی بهترین نتیجه رو می گیری ... بچه های پزشکی ملی بهش تبریکات می رسوندن ... البته نثار من می کردن ... منم خودم رو تحویل می گرفتم ... بارش خیلی خوشحالم .. حقش بود ... عمومیش رو تهران گرفت اینم از تخصصش !! ... یه سوال داشتم .. مسج کردم به یکی از بچه ها ... خوابم برد زود .. صبح پرت پلـــــــــــــــــــا جواب داده بود ... توی ملی دیدمش ... گفت دیشب مست بوده و نمی دونمه چی جواب داده ... بهم جوابم رو داد ... گفتم اشکال نداره ؛ منم مست بودم ...

پ . ن : ای نخورده مست !

  |  حسین  |    |  ۶ اسفند ۸۵
High Time

nike.jpg

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۳۰ بهمن ۸۵
ذهن پريشان حاله من !!!

ذهن پريشان حاله من !!! .. الان به درد هر كاري مي خوره الا اينكه بخوام باهاش برم سر جلسه .. يه جلسه خيلي خيلي خيلي پيش پا افتاده كه كم كم دارم براي خودم تبديلش مي كنم به يه غول بي شاخ و دم .. يعني شما بگو اندازه سر سوزن من آرامش و خاطر روان داشته باشم ... نمي دونم چرا مني كه هميشه اعتماد بنفس و اطمينان خاطر و آسون گيريم معروف بود الان به اين وضعيت دچار شدم ... يه وضعيتي كه اگه بگم گريه آور كم نگفتم ... خيلي هم بد و مضره ... اما هميني كه هست !!!! ... شكر خدا هنوز كارم به مشاوره و روان پزشك و روان گردان و روان شناس و خوابيدن كنار شاد روان ها نرسيده ... بفرما اينم نيمه پر ليوان كه آدم بايد هميشه بهش نگاه كنه .. چند وقت بود ننوشته بودم ... هوس يه ذره بي خيالي و خوش بودن و خنديدن با مخ خالي توي دلم لك زده ... داشتم فكر مي كردم مديريت مالي هم اونفدار آش دهن سوزي نيست ... يعني اونقدر هدف متعالي توي يه زندگي عادي براي يه آدم عادي به حساب نمي آد كه من دارم اينجوري مي كنم ... حتي مديريت بازرگاني هم بايد جالب باشه ... اگه پاش بيافته مديريت كارآفريني ... اونم دانشگاه تهران ه !!! ... اين روزا مثلآ خوندن رو كم كردم ولي علنآ ذهنم رو خلاص كردم ... البته از تمركزخلاص و به رحمت خدا رفته ... مي خوام امتحان رو بدم و برم يه ناكجاآبادي كه عرب ني انداخته باشه ... يه جايي كه خودمم به زور باشم ... حالا هر كي مي خونه مي گه اين بابا واقعآ به يه روان پزشك احتياج داره ... فقط نمي دونه خودمون يه زماني براي ديگران نسخه و آرامش تجويز مي كرديم ... فاني هم امتحان تخصص داره ... خونه رفته توي قرنطينه قبل امتحان .. اون بنده خدا كه خونه خودشونه اما آثارش توي خونه ما هم هست ... اينقدر كه كم مونده جاي مديريت مالي برم زنان و زايمان بخونم و اون بياد مديريت مالي بخونه !! ... بعدشم تا ارديبهشت توي خماري اعلام نتايج مي مونم و خلاصه تا شهريور توي كما و خلآ و هزارتا محيط بي حسي ديگه مي مونم ... مممممممممممم .... چند وقت زندگي نكردم ؟؟؟ .. 9 ماه !! .. از اول تير ... نه نه ! .. از 23 خرداد ! ... بفرما سند دارم ... تاريخش خورده روي كارت ملي ! ... همون روزي كه شب قبلش تصميم به گرفتم دكتري مهندسي مالي از UBC گرفتم .. وي‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌رررررررررررره ديكه !! .. به قول اين مادربزرگا يه دفعه و ناغافلكي افتاد توي وجودمون و ما رو اينطوري در به در كرد ... البته هنوزم كه دارم مشاور مالي بودن رو با مشاور نرم افزارهاي پتروشيمي مقايسه مي كنم خيلي ارزش بيشتري داره ... مهندسي نرم افزار هم براي خودش درخور توجه بود اما با مشاور مالي بودن بيشتر مي شه به مردم خدمت كرد ... بهرحال به قول فرنگي ها Money TALKS !! .. از بحث ريختگي من دور نشيم ... القصه اينكه الان توي سر هر موجود زنده و غير زنده اي بزني مطمئنم وضعيت relaxation بهتري نسبت به من داره ... بعد از كنكور مي رم دنبال پاسپورت تا حداقل با بقيه بچه ها كه سرباز وطن هستن يه فرقي كنم ... از چه لحاظ !!! ... برم يه جايي كه زبون مردمشون رو نفهمم .. شايد اينطوري تحمل يه سري آدم مثله خودم قابل تامل تر باشه ... اي بابا !!! ... دارم يه سري پرت و پلاها همينطوري بلاانقطاع تحويل مي دم ... حال خودم رو ببيني ساكت تر از سكوت فقط حركت ازم سر مي زنه ... اين اوضاع فقط براي يه نغيير هدف ؟!؟!؟ ... اونم يه هدف به اين راحتي و سهل الوصولي ! ... ناسلامتي مهندس مملكتي ... براي سواد تو آب خوردنه ! .. 2 تا مسافرت ديگه رو هم ملغي كرديم رفت پي كارش ... يه كيش و يه شمال ! ... ولي وقتي اين جمله رو مي خونم
"I selected the Financial
Engineering Management
Program because of its
unique blend of Ph.D. level
mathematics and leadership-
oriented financial management. "
برام تمام اين روزها قابل گذر مي شن .. آهاي حسين !!! . .چند روزه ديگه ؟ ... مممم ... 11 روزه ديگه .. پارو بزن !

  |  حسین  |  9 تا کار بد دیگه  |  ۲۶ بهمن ۸۵








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org