داستان اون مرد شترسوار رو شنیدید

داستان اون مرد شترسوار رو شنیدید ؟!؟ ... توی بیابون داشته می رفته که می رسه به یه کاروان سرا ... یه آتیش درست کرده بودن ... لابلای خار و خاشاک یه مار گیر کرده بود و نزدیک بوده که بسوزه ... مرد شترسوار دلش به رحم می آد و توبره شترش رو می بنده به سر یه چوب و می فرسته توی آتیش ... مار می خزه توی توبره و اون رو از آتیش می کشه بیرون ... مار تا از توبره می آد بیرون می گه " درسته که من رو نجات دادی اما باید تو و شترت رو نیش بزنم " .. حالا اول تو رو بزنم یا شترت رو !! ... مرد شتر سوار با حیرت می گه " من نجاتت دادم ؛ جواب نیکی مگه نیکی نیست !؟ " ... " نه ... برای انسان های جواب نیکی بدیه ! " ... مرد با اصرار می خواد که برن و یکی بینشون داوری کنه ... راه می افتن و می رسن به یه گاو ... ازش می پرسن که جواب خوبی ، خوبیه یا بدی ؟! ... گاو می گه " من برای صاحب خودم به اندازه یه گله گوساله بدنیا اووردم ، همیشه بهش شیر می دادم ، زمینش رو شخم می زدم ... اما حالا که پیر شدم می خواست من رو بکشه و از گوشت و چرمم استفاده کنه که من فرار کردم ، پس جواب نیکی بدی هست " ... مار تا خیز می گیره که مرد رو نیش بزنه ... مرد به التماس می افته که از یه نفر دیگه هم بپرسن ... می رن و می رسن به یه درخت ... از درخت سوال می کنن ... " من همیشه به مسافرهای خسته اجازه می دم که بیا و زیر سایه من استراحت کنن ولی اون ها از شاخه های من چوبدستی درست می کنن یا می شکن و می ندازن توی آتیش و هیچ وقت هم از خودشون نمی پرسن که این همون درختی بود که از سایه اش لذت بردیم ؟! " ... مار یه نگاهی می کنه به مرد و مرد برای آخرین بار از مار مهلت می خواد تا از سومین نفر هم بپرس ... و دیگه هر چی اون قضا کرد قبول داره ... می رسن به یه روباه !! ... روباه می گه " داستان رو تعریف کنین از اول " ... مرد می گه " این مار فتادهبود توی آتیش و من نجاتش دادم حالا می خواد من رو نیش بزنه ... آیا حقه ؟! " ... روباه می گه چطوری نجاتش دادی ؟ ... " توبره شترم رو برای انداختم توی آتیش و اون رفت توی این تبره و کشیدمش بیرون ... " توی این توبره ؟! .. مار به این بزرگی توی این توبره ؟ چطوری ؟ دروغ می گی با این نجاتش ندادی ! ... " نه راست می گه این مرد این توبره رو انداخت برای من و من رفتم توش " ... " من باور نمی کنم نشونم بده که چطوری توی این توبره کوچیک جا شدی ؟! ... مار به غرور روباه مغرور گشت و به داخل توبره شد ... روبه مرد را گفت " حال که دشمن تو در اسیر توست همان کن که قصد داشت " ... مرد کیسه را بر زمین کوفت و مار را بکشت ...

پ . ن : درس اخلاقی > این روباه ها همیشه گند می زنن به روال قصه ؛ نمی ذارن یه داستان بدون پند و اندرز بشنویم ... بار اول و دومشون هم نیست ... ولی خدا خیرشون بده !!
پ . ن : حالم کم کم داره دگرگون می شه ... فقط سراسری نوشتم ! ... ارشد آزاد رو بخشیدیم به بقیه ... دارم فکر می کنم وقتی رتبه ام اومد چه عکس العملی باید نشون بدم از خودم ؟! ... فکر نکنم کاری بتونم کنم ... تا بعد .




نظرات

هه داستان جالبی بود...نشنیده بودمش :)
در مورد رتبه ات هم فکر کنم کلی خوشحال بشی
یعنی امیدوارم که اینجوری بشه چون هرجور فکر کنی همونجوری برات پیش میاد ؛) اینم از جمله پندانه ی ما :))

بابا این دفه که روباهه شاهکار کرده! لااقل یه خیری از این مکرش رسونده!!

نظر من کوش؟؟؟ فکر کنم ديشب تو برفا گير کرده نرسيده :(

ادم تو اين سرما مياد اينجا دلش فقط يه كرسي ميخواد ... تو كه قصه اشون ميگي...خواستيد فال حافظ هم با من..:دي...









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org