اول شوال ... عید همه مبارک ... چه اونایی که کارشون درست بود و کمال استفاده رو بردن ... چه اونایی که بدتر از من ، بجای لغزیدن ، خیابونشون پر چاله چوله بود ... بگذریم !!! .... از اول ...
هوای ابری و رعد وبرقی و بارونی ... بهتر از این نمی شه برای این روزا ... عاشق صبح های ام که بوی نم توی کوچه هامون پیچیده ... چند وقتی می شه ، هر روز صبح همین حس رو دارم ... داشتم به اینجا فکر می کردم ... به بلاگ و بلاگ نویسی ... کی بود !؟!؟ ... سه روز پیش ! ... فکرم رفت به زمانی که اگه یه روز آپدیت نمی کردم تموم استخوان هام درد می گرفته و مورمور می شد ( البته اگه Blogoddicted وقتی به موقعش بهشون نوشتن نرسه بدنشون مورمور می شه ) ... من که ادعایی نداشتم ... نه برای کلاس دات کام بودن اینجا رو زدم ... نه برای اینکه خودم رو تافته جدا بافته بدونم ... تنها دلیلش بر می گرده به ، روزی روزگاری که از این خاک پاک نقل مکان می کنم ( حالا با هر تابع احتمالی که فکرش رو می کنم !! ) ... چه موقت چه دائمی ... یه جای که اختیارش رو خودم داشته باشم ... نه مثه blogspot باشه که یه روز در میون تشخیص داده می شه که باید فیلتر بره ... نه مثه blogsky یا persianblog با یه خط خطا بریم قاطی باقالیا ... تنها دلیل دات کام شدنم همین بود ؛ مستقل شدن بدون دردسر ... اما ننوشتن مداوم هم که می دونی از کجا آب می خوره ... نمی گم اینقدر سرم شلوغه که نمی رسم به نیم ساعت پرت و پلا نوشتن ، ولی همین هم رفته اولویت های پایین تر ... اینقدر از دوستای و آشنایان سراغ نگرفتم که می دونم به محض شنیدن اولین خبر ازم کلی بد و بیراه می گن ... نه اینکه یادشون نباشم ... فقط در روز یه مقدار مشخصی رو برای موبایل و مسج بازی گذاشتم ... اونم با همین چند نفری که به یادم هستن چوب خطش پر می شه ... توی ملی در عرض سه روز ، دو تا وکیل و دو تا پزشک توی فواصل زمانی معین ، مساوی و متناوب به حیطه اجتماعی م اضافه شدن ... یه نفری هم برای درس خوندن رشته حقوق تجارت بین الملل اومده برای مشاوره !!! ... هر کی می بینه بلدوزری می خونی فکر می کنه آدم ماهری هستی ... حالا بیا ثابت کن بعد از 4 سال تازه داری آدم وار درس می خونی ... پرروتر از مغازه دار ها و فروشنده ها من ندیدم تاحالا ! ... یه تیپ و شخصیت و روابط دیگه ای دارن ... مخصوصآ اگه فروشنده نمایندگی یه مارک ( به علت تبلیغات از گفت نام معذوریم ) توی میلاد نور باشه ... آدم وقتی پاش رو می ذاره توی مغازه باید بلکل شخصیتش رو زیر و رو کنه تا بتونه با فروشنده ارتباط برقرار کنه و اون رو با خودش راه بیاره ... خوشم می آد بازم جوری توی تعارف و ندامت می مونه که برای معذرت خواهی زنگ می زنه موبایل و دعوت می کنه برای خرید دوباره ... البته می دونم !! اون پولم رو می خواد ؛ عاشق چشم و ابروم نیست ... ماه رمضون هم کم کم ولی جدی جدی تموم شد ... چیزی ازش نفهمیدم ... البته دستاوردهایی حاصل شد که بازم جای شکرش باقیه ! ... دستاوردهایی که با چنگ و یحتمل دندون باید حفظش کنم ... از بین کل سریال های مبارکه پخش شده و نشده توی این ماه مبارک! سر جمع 2 ساعتش رو تونستم ببینم ... نیم ساعت چشمه ، ربع ساعت قرآن صحافی می کرد ، یه ساعت هم توی قنات دنبال زیرخاکی می گشتن ... ربع ساعت باقی مونده هم به آگهی بازرگانی گذشت ... از یه جمله خوشم اومد ... " وسوسه گناه تا عمر داری دنبالته ! توبه جووووووون کندن داره ؛ جون کندن " ...بجاش اندازه سه چارتا سریال سی قسمته درمورد مدیریت مالی ، careerش ، حقوق و مزایای آینده ش ، محل کار و زمینه های فعالیتش کلی اطلاعات گیرم اودم ... بهتر از اون ؛ مهر طبق برنامه مو به مو رفت جلو ... تا 5 ماه دیگه چطوری پش بره ! ... ماه رمضون بود راحت بودیم ... نه فکرمون می رفت دنبال خوردن نه می تونستم بخوریم ... حالا من موندم چطوری وقتی ماه رمضون نیست درس بخونم ! ...
پ . ن : جون بکن حسین ! ...