تا چشمم رو گذاشتم روی هم و باز کردم ساعت شده بود 12:15 ... حالا باید در عرض نیم ساعت خودم رو برسونم کریمخان ... بخاطر راهپیمایی یول الله فلسطین تمام خیابون های اون اطراف رو یکی در میون بستن ... پارک می کنم که شاید پیاده زودتر برسم ... یه پیرمردی با موتوری که سر و وضعش مثه خود پیرمرد بود می فهمه که عجله دارم ... پیشنهاد می کنه " بیا بالا یه پولی هم به ما بده " ... " چند ؟ بیشتر از 500 نمی دم ... نزدیکه دارم می رم کریمخان " ... " بیا ؛ 200 تومن بده " ... می پرم ترکش و هنوز سرعت نگرفته که یه آخوند داد می زنه " بیا من رو هم ببر تا به نماز برسم " ... نماز جمعه و راهپیمایی فلسطین و ماه رمضون و هزار برکت چه شود !! ... یه نگایی به حاجی می ندازم ... موشالله ، معلومه که روزگار خوب می گذره واسش ... یه هیکلی داره ندازه سه برابر من و شما ... می شینه ترک سوم ... پیرمرد بیچاره می ره روی باک می شینه که حاجی اش بشه ... دارم به این فکر می کنم کاش همون ماشین خودمون رو ورداشته بودیم که کارمون به اینجا نمی رسید ... پیرمرد به شوخی " حاجی از این آخوندهای جوجه کباب خور هستی ها " ... آخونده می زنه زیر خنده ... یه پیرمرد زوار در رفته ، یه حاجی با کلی لیپید اضافه و منم با این تیپ و آرایش مو و ریش وسطشون ... خیلی مضحک شده بود ... جلوی خنده هام رو گرفتم و خدا رو شکر می کنم که اینجا ها کسی من رو نمی شناسه ... موتور از وزن حاجی داره تک چرخ می زنه ... لب هام رو با دندونام گرفتم خنده هام نترکن و دعا دعا می کنم زودتر یا این حاجی گندهه پیاده بشه یا من !!! مونده بودم حکمت فکر اینکه ماشین رو پارک کردم و اومدم و نشستم روی موتور ، وسط این دوتا چی بوده !!! ... اما همش منتظر یه تجربه جدید و یه اتفاقی هستم و ببینم خدا بهم می خواد چی نشون بده ... توی فکر اینم که چی بعدش پیش می آد که خدا می خواسته بهم نشون بده ... می رسیم ... جفتمون پیاده می شیم ... آخوند " من که نباید پول بدم !؟ " ... پیرمرد با لحنی کاملآ ناامید " هر چی داری بده ! " ... ایستادم و نگاه کردم وضعیت چطوری پیش می ره ... آخوند " نه دیگه !!! " ... معلومه خیال دادن هیچ پول سیاهی رو نداره ... پیرمرد دیگه از خیر اینکه چیزی از حاجی بهش برسه گذشته ؛ می گه " باشه ، 2 تا فاتحه برام بخون " ... آخوند که احساس پیروزی می کنه " 3 تا می خونم " ... هیکلش رو تکون می ده و می ره ... من می مونم و پیرمرد ... کیفم رو در می آرم و دنبال پول خرد می گردم ، با خنده می گم " منم می تونم دعا کنم ؟!؟ " ... " از این آخوندها هیچی به آدم نمی رسه ، وگرنه من برای دو تا نون لنگ نبودم " ... از قیافه و سر وضع موتورش معلومه همه چیز ... فقط یه 500ای دارم ... می دم بهش " من همون 200 تومن رو بدم دیگه !! " ... هیچی نمی گه ... " نکنه باید ماله حاجی رو هم من حساب کنم ؟! " ... پول خرد نداره ... از چند نفری 500 خورد می خوام اما کسی نداره ... منم که یه دونه 500 دارم و بقیه ش 2000 تومنی ... انگار باید همون 500 رو بدم ... می دم و می گم بقیه اش رو هم یه کاری کن ... پیرمرد که انگار شارژ شده " واست دعا می کنم ؛ بقیه ش رو دعا می کنم ! " ... " دعا کن شما واسم " ... یه ذره ازش دور می شم ... باز می آد پیشم ... " کجا می ری جوون ؟ بیا برسونمت " ... دوباره می پره بالا ... تا برم دمه ساختمون ... از زندگیش توی میدون شهدا می گه ... می گم " کجای میدون ژاله می شینین ؟! " ... " فلان بن بست قبل از میدون شهدا " ... " چند وقته میدون ژاله هستین ؟ ... " چهل ساله شهدا می شینم " ... من می گفتم ژاله و اون اصرار داشت روی میدون شهدا !! ... یاد اون حاجی جوجه کباب خور می افتم که قرار برای این پیرمرد دعا کنه و اون پیرمرد هم برای من ... فکر کنم لازمه برای حاجی دعا کنم ...
پ . ن : به این می گن چرخهء دعا !
پ . ن : اینم اون چیزی که خدا می خواست بهم نشون بده و من سرم زد که ماشین رو پارک کنم و این پیرمرد بهم بگه بیا بالا ...