چهارشنبه 12 مهر

چهارشنبه 12 مهر .. این که نشد وضعش !! .. یه نگا بنداز به این صفحه ... به بغیر از این نوشته شش تا نوشته دیگه هم هست که همشون از یه سنخ ! ... حاله آدمیزاد رو به قبله می شه بس که همشون یه ساز می زنن ... یه ذره متنوع نوشتن هم بد نیست ... مثه رنگ برگای این روزها ... امروز در راستای ادامه پیشرفت های نصیب شده یه قدم دیگه هم برداشتم ... خواسته و نخواسته توی سالن غذاخوری سینی غذا ( همون سینی سلف سرویس ) ام رو با یکی از این برادرای حراست عوض کردم ... اولش تا دیدم بیشتر آش داره ، نون سنگک هاش بهتره ، پنیر و سبزی هم داره به شک افتادم ... اما تا نون ها بلند کردم دیدم ، بــــــــــــــــــــــله ! کلی بامیه سفارشی برای برادر روزه دارمون گذاشته شده شکم یقین شد که سینی غذام با نفر پشت سرم عوض شده ... از صدای بی سیم اش که یه ریز توی گوشم بود فهمیدم حراستی ه ... من آخر یا حراسته یه جایی می شم یا حراست یه جایی من می شه ... اینقدر که من با این عزیزان خوش خدمت تقابلات سازنده و لطیف داریم ... البته با قسمت برادران ! ... این دفعه با خواهران کاری ندارم ... اما دروغ نگم اگه آش رو دست نزده بودم غنائم اون برادر رو بهش برمی گردوندم .. حیف که یه قاشق ازش خورده بودم ... دیروز توی محوطه یه موضوع خنده دار رو برای نوید تعریف می کردم ... آروم اما با شور ، زدیم زیر خنده ... یه خانوم از بالا افتاده انگار که حرفام براش جالب نبود برگشت و زیر چشمی یه نگاه ناجور بهمون انداخت ... از همون نگاه ها که یحتمل به الوات های سره کوچه خیابون می کنه ... چقدر نگاهش بوی غریبی می داد ... مرکز توجه هم گوینده که بنده باشم بود ... امروز ته و توهش رو در اووردم ... سرکار خانوم 4 ماهه پیش موضوع یکی از بچه های پزشکی رو به حراست مرکزی کشونده بود و کارت سوراخ شده هم نتیجه پیگیری های دلسوزانه خانوم بوده ... پس الان که کارته من هنوز آبکش نشده باید برم خدا رو روزی هزار مرتبه بعد از اذان صبح ! بین الطلوعین ... قبل از اذان مغرب پای سفره افطار و بعد از مسواک با دهان خوشبو شکر و سپاس بگم که بار الهی از اینکه این بنده ات را به سان ملخک جهاندی متشکرم ، شرمنده کردی ... باز هم ما را بجهان ! یا جهونده کن ..

پ . ن : داستان همون ..... ( نمی گم ترکه !!! فردا فیلترمون نکنن ) که توی اتوبوس می ره جای یکی دیگه می شینه ... طرف می آد و می گه اینجا جای منه ! ... - نه صندلیه منه ، نمی پاشم ... بغل دستیش هم که همشهری بوده می گه : نمی پاشم چیه ؟! پاشونده نمی شم .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org