دادن Document پروژه

دادن Document پروژه مثه شکستن آخرین شاخ غول فارق شدن از دوران مهندسی ه ... که اونم امروز شکست ... رفتم دانشگاه ... دریغ از یه تغییر عادی و ساده ... تنها تغییرش تعداد اکثریت قابل توجه دخترا بود ... و البته همه با سن های پایین ... کلاسهای نرم افزار شبیه کلاسهای دبیرستان دخترونه شده بود ... بی خود نیست که برای جنس مونث سهمیه گذاشتن ... و اما بقیه دانشگاه ... همونطوری بی معنی و بی هدف ... مثه دوران دانشجویی خودمون ... همه جا دختر و پسر نشسته بودن و اطراف و اکناف رو می پاییدن ... توی پارکینگ ، دور حوض ، منطقه آفتاب گیره دمه انتشارات ، جزایر قناری ... این جزایر قناری اسمیه که ما به باغچه ها و گل و سنبل های روبرو کتابخونه دادیم ... جزایر بخاطر تیکه تیکه بودن گلکاری ها و قناری بخاطر دختر و پسر هایی که لابلای گل ها و بلبل ها نمی دونم چی کار می کردن !!! ... با این اوصاف شما دوست داری بگو " جزایر بلبل " ... می رم طبقه چهارم ... گروه نرم افزار و سخت افزار که جدید IT هم بهشون اضافه شده ... بازم چراغها خاموشه ... عجیبه همیشه همین یه طبقه باید خاموش باشه !! ... نور از کلاس ها می زنه توی راهرو ... از لابلای هزار تا ادا و اصول و موهای fashion و مانتوهای مد و آرایش های هفت قلم و صداهای دلبرانه رد می شم و می رسم به گروه ... استاد راهنما ، استاد پژوهشی و مدیر گروه پایین عنوان پروژه و cd پروژه رو امضا می کنن ... هر کدومشون هم در وصف و سنای پروژمون که با همه پروژه ها فرق داشته و داره یکی دو بیتی می سرایند و الخلاص ... !!! ... می رم توی پارکینگ ... تا ماشین نگاهم به دور و برمه ... یکی توی کفه اون دخترس ، یکی توی کفه اون یکی دخترس ، یکی دیگه توی کفه ماشین پسر بی ریخت س ، یه بنده خدایی توی کفه خودشه ، بنده خدای دوم توی کفه قر کمرشه ، اون یکی توی کفه رینگ و لاستیک ماشین روبروی ه ، آخرین بنده خدا تو کفه جو صمیمی و دوستانهء مزخرفه پارکینگه ! ... همه با هم پیش بسوی ایرانی آباد !

پ . ن : دانشکده فنی ، دانشگاه آزاد لائیک ! ایالت خودگردان تهران جنوب ...
پ . ن : بذار خوش باشن !!! ... عیبی نداره ... جووونن ... ماکزیمم 4 سال دیگه می فهمن توی جامعه باید چطوری بود .
پ . ن : این دولت ما هم عجب موضوع باز شدن خاطر ما ملت همیشه در صحنه شده !! ... هر چی می خوام نگم مگه می ذارن ... کافیه بشینی پایه تلویزیون !! ... 8:30 تا 9.15 ... اولی بیست و سی ؛ بعدشم اخبار ساعت 21 ... امتحان کنین تا بگم بعد !

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۸ آبان ۸۵
شنبه ... تقویم صبح می گفت


شنبه ... تقویم صبح می گفت 6 آبان ... نمی دونم هنوز روی حرف هست یا نه ! ... اصلآ راست و دروغش دیگه پای خودش ... اندر حکایات امروز ...
1 - صادق بازم اومد ... اینقدر این چند روزه یادش کردم و قصد خبر گرفتن ازش رو داشتم که بالاخره خودش دست به کار شد ... !!! ...
2 - گویا وصف درس خوندنه ما به ناکجاآباد هم رسیده ... یه بنده خدایی از طرف X زنگ زده برای گرفتن اطلاعات و کمک ... من موندم خدا داره امتحانم می کنه که به بنده هاش کمک کنم و اونا رو هم به یه جا بند کنم ... یا باید یه جوری شونه خالی کنم و وقتم رو برای خودم آزاد کنم ... اگه یکی دوتا بودن موردی نداشت ... اما وقتی جمع بشن و هر کدوم روزی نیم ساعت رفع اشکال کنن دیگه هیچی !!! ... همین امروز 3 تا اضافه شدن ... یه موسسه خیریه می زنم ... اونم از نوع عام المنفعه ... از مدل صلواتی ... بذار خودم خرم بگذره ... قول می دم وقف عام بشم ...
3 - توی اتاقم ... اگه یه کاروان شتر بیاری ، تموم اشتر و بارهاشون و قریب به یقین شتربانانشون گم و گور می شن ... در عین وضعیت بعد از انفجار چنان نظمی داره که بیا و ببین ... قضیه همون نظریه آشوب ! ... 25 تا کتاب ... دقیقآ 25 تا .. همین امروز شمردم آخه ... 25 تا کتاب رو به قطعات مساوی متناظر با تعداد فصل هاشون تقسیم کردم ؛ بعلاوه تمام کاغذهای A4 و جزوه های کپی گرفته و منگنه شده و نشده و گیره خورده و بایگانی نشده و همه و همگی یه زندگی مسالمت آمیزی توی این چاردیواری برقرار کردیم که به حریم هیچ کدوممون تجاوز نمی شه .. آخه عملآ حریمی نیست برای تجاوز یا مصونیت ... تنها محل غیر قابل تحمل و منظم چوب لباسیه ... اونم برای اینکه نمی شه کتاب ها رو از اونجا آویزون کرد ...
4 - چرا بعضی از محله ها msg ها رو روی هوا نگه می دان و نصفه شب deliver می کنن ؟!؟!؟ ... من از صبح تا حالا هزارتا msg زدم و دریغ از یه دونه عکس العمل از مخابرات ... دلمون خوشه موبایل دارم ... وبال گردمون شده ... تنها چیزی که دقیق کار می کنه روز نهم یک ماه درمیونه که با هزارتا ادا و اصول قبض رو خوشگل می کنن و می دن برای پرداخت ...
5 - بعد از 4 روز تعطیلی ... بی محل ترین تعطیلاتی بود که می شد یه نفر آرزو کنه ... یکی مسرور از دیر پاس شدن چک هاش ... یکی نالان از عقب موندن کارها و برنامه هاش ... یکی هم مثه ما ... مسافرت شمال کنسل می کنه و می ره فشم ... الحمدالله رب العالمین که امروز بانک کاری نداشتم ... وگرنه حتمآ آخرین عید سعیدی بود که درک می کردم ... خدا ما رو توی 2 سال و نیم باقی مونده محافظت بفرما ... اینطور که از شواهد امر پیداست باید حالا حالاها از تصمیمات دولت خدمتگزار شگفت زده بشیم ... آخرشم به خوده روح رجایی می پیوندیم ...
6 - توی برنامه گذاشتم یه روزه برم مشهد و برگردم ... کاری نداره یه بلیط رفت و برگشت ... حتی الامکان با قطار ... یه شب هر جایی می شه خوابید ... از هتل صحن گرفته تا هتل قصر !!! ...
7 - دیدم نسبت به جامعه داره تغییر می کنه ... یه تغییر از بیخ و بنیادی ... !!

225690.jpg

پ . ن : هرچقدر اوج بگیری ؛ برای کسانی که از پرواز چیزی نمی دانند ، حقیرتر و کوچکتر می شوی ... بپــــــــــــــر !

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۶ آبان ۸۵
همیشه یه قشری از جامعه

همیشه یه قشری از جامعه باید مورد کم لطفی بقیه قرار بگیره .. زیاد بهشون توجه نمی شه ! ... من اصلآ نمی دونم این چه رسمی ه که برای بالا دیدن خودمون بزنیم توی سر اطرافیانمون ... که اون برن پایین تر و ما بدون یه درجه ترقی برتر دیده بشیم ... من ریاضی بود !! ... همه می دونن بچه های مهندسی خیلی کارشون درسته ! ... ذهنشون قدرت ریاضی و درک و فهم بالایی داره ... مخصوصآ اگه یه رشته مهندسی با کلاسی هم بخونی ... مثلآ الکترونیک ، مکانیک یا کامپیوتر خودمون ... همه سعی می کنن بگن توی دانشگه درسای حفظیشون پایینترین نمره هاشون بوده ... درس اخلاق یا معارف 2 نباید بالاتر از 12 بگیره آدم ... که چی ؟!؟!؟ ... که بگن ما آدمای حفظی و طوطی وار خونی نیستیم ... جاش ریاضی مهندسی یه ضرب با نمره 15 پاس کردیم ... یعنی ذهن ما خیلی قدرت درک و فهم بالایی داره ... حالا که دارم تغییر رشته می دم می بینم چقدر مردم - بالخص مردم ایران - ظاهربین ، کور ، ترسو بخاطر تغییر رنگ با اطرافیان ، کوچک ذهن ، سطحی بین و تموم صفات هم رده با این ها هستن ... ( تمام مملکت ها یه ایرادهایی توی جامعشون دارن ؛ نمی خوام بزنم توی سر مردم ایران ) ... حالا من که از جوامع مهندسی دارم سویچ می کنم به جوامع انسانی دارم می بینم ... همون انسانی هایی که همه می گن فقط حفظ می کنن ، فقط یه کتاب رو می گیرن دستشون رو مثه طوطی هزاربار میخونن ، IQ در حد تیم ملی بچه هاشون چنان شخصیت های محکم و ساخته شدی ایی توی دانشگاه پیدا می کنن که بیا و ببین ! ... با درسایی مثه فقه ، فلسفه ، حقوق مجازات بین الملل ... چرا راه دور ؟ ... همین مدیریت خودمون ... از وقتی برای مبحث مدیریت رفتار سازمانی 4 تا کتاب خوندم ... دیگه دلیل تمام رفتار های فردی و اجتماعی خودم و اطرافیانم رو درک می کنم ... دیگه توی فهمشون دور خودم گیچ و تلوتلو نمی خورم ... علیرضا هم مثه من از مهندسی کامپیوتر نقل مکان کرد به قشر انسانی ... حقوق جزا ! ... میگفت " من که ارشدم و مثلآ مدرک بالاتری دارم وقتی خودم رو مقایسه می کنم با بچه های لیسانی حقوق می بینم انگار ونا چند سال پخته تر هستن " ... می دیدم علیرضا تا از دانشگاه برمی گرده تیپ مردونه و پیرهن و شلوار پارچه ای می پوشه ... پس بگو از چرا !! ... همین جا اعلام می کنم بچه های انسانی ( حداقل مدیریت و حقوق که باهاشون سر و کار دارم ) واقعآ آدم های جالب و شگفت انگیزی برای شناخته شدن و هم صحبتی هستن ... مطمئنآ اگه جز اون دسته از آدم هایی باشین که از هر موقعیتی برای بالا بردن اطلاعات اجتماعی و رفتاری تون استفاده می کنین یکی دوتا وکیل و مدیر دوروورتون باشه ضرر نمی کنین ...


پ . ن : چقدر تعجب کردی !!! ... من نه اسلام گرام ؛ نه ضد استکبار ؛ نه کاری به VOA دارم ؛ نه به انرژی مسلم ... ولی من وطن پرستم ...

پ . ن : به خاطر درخواست های مکرر شما مخاطبین محترمون و محترمات !!! نظرخواهی فعال شد ! ... اما شاید نتونم مرتب بخونمشون ... برداشتن نظرخواهی بخاطر مشکلی بود که پیش اومده بود ... امیدوارم که درس عبرتی بشه برای اهل یقین .

  |  حسین  |  12 تا کار بد دیگه  |  ۳ آبان ۸۵
اول شوال

اول شوال ... عید همه مبارک ... چه اونایی که کارشون درست بود و کمال استفاده رو بردن ... چه اونایی که بدتر از من ، بجای لغزیدن ، خیابونشون پر چاله چوله بود ... بگذریم !!! .... از اول ...

هوای ابری و رعد وبرقی و بارونی ... بهتر از این نمی شه برای این روزا ... عاشق صبح های ام که بوی نم توی کوچه هامون پیچیده ... چند وقتی می شه ، هر روز صبح همین حس رو دارم ... داشتم به اینجا فکر می کردم ... به بلاگ و بلاگ نویسی ... کی بود !؟!؟ ... سه روز پیش ! ... فکرم رفت به زمانی که اگه یه روز آپدیت نمی کردم تموم استخوان هام درد می گرفته و مورمور می شد ( البته اگه Blogoddicted وقتی به موقعش بهشون نوشتن نرسه بدنشون مورمور می شه ) ... من که ادعایی نداشتم ... نه برای کلاس دات کام بودن اینجا رو زدم ... نه برای اینکه خودم رو تافته جدا بافته بدونم ... تنها دلیلش بر می گرده به ، روزی روزگاری که از این خاک پاک نقل مکان می کنم ( حالا با هر تابع احتمالی که فکرش رو می کنم !! ) ... چه موقت چه دائمی ... یه جای که اختیارش رو خودم داشته باشم ... نه مثه blogspot باشه که یه روز در میون تشخیص داده می شه که باید فیلتر بره ... نه مثه blogsky یا persianblog با یه خط خطا بریم قاطی باقالیا ... تنها دلیل دات کام شدنم همین بود ؛ مستقل شدن بدون دردسر ... اما ننوشتن مداوم هم که می دونی از کجا آب می خوره ... نمی گم اینقدر سرم شلوغه که نمی رسم به نیم ساعت پرت و پلا نوشتن ، ولی همین هم رفته اولویت های پایین تر ... اینقدر از دوستای و آشنایان سراغ نگرفتم که می دونم به محض شنیدن اولین خبر ازم کلی بد و بیراه می گن ... نه اینکه یادشون نباشم ... فقط در روز یه مقدار مشخصی رو برای موبایل و مسج بازی گذاشتم ... اونم با همین چند نفری که به یادم هستن چوب خطش پر می شه ... توی ملی در عرض سه روز ، دو تا وکیل و دو تا پزشک توی فواصل زمانی معین ، مساوی و متناوب به حیطه اجتماعی م اضافه شدن ... یه نفری هم برای درس خوندن رشته حقوق تجارت بین الملل اومده برای مشاوره !!! ... هر کی می بینه بلدوزری می خونی فکر می کنه آدم ماهری هستی ... حالا بیا ثابت کن بعد از 4 سال تازه داری آدم وار درس می خونی ... پرروتر از مغازه دار ها و فروشنده ها من ندیدم تاحالا ! ... یه تیپ و شخصیت و روابط دیگه ای دارن ... مخصوصآ اگه فروشنده نمایندگی یه مارک ( به علت تبلیغات از گفت نام معذوریم ) توی میلاد نور باشه ... آدم وقتی پاش رو می ذاره توی مغازه باید بلکل شخصیتش رو زیر و رو کنه تا بتونه با فروشنده ارتباط برقرار کنه و اون رو با خودش راه بیاره ... خوشم می آد بازم جوری توی تعارف و ندامت می مونه که برای معذرت خواهی زنگ می زنه موبایل و دعوت می کنه برای خرید دوباره ... البته می دونم !! اون پولم رو می خواد ؛ عاشق چشم و ابروم نیست ... ماه رمضون هم کم کم ولی جدی جدی تموم شد ... چیزی ازش نفهمیدم ... البته دستاوردهایی حاصل شد که بازم جای شکرش باقیه ! ... دستاوردهایی که با چنگ و یحتمل دندون باید حفظش کنم ... از بین کل سریال های مبارکه پخش شده و نشده توی این ماه مبارک! سر جمع 2 ساعتش رو تونستم ببینم ... نیم ساعت چشمه ، ربع ساعت قرآن صحافی می کرد ، یه ساعت هم توی قنات دنبال زیرخاکی می گشتن ... ربع ساعت باقی مونده هم به آگهی بازرگانی گذشت ... از یه جمله خوشم اومد ... " وسوسه گناه تا عمر داری دنبالته ! توبه جووووووون کندن داره ؛ جون کندن " ...بجاش اندازه سه چارتا سریال سی قسمته درمورد مدیریت مالی ، careerش ، حقوق و مزایای آینده ش ، محل کار و زمینه های فعالیتش کلی اطلاعات گیرم اودم ... بهتر از اون ؛ مهر طبق برنامه مو به مو رفت جلو ... تا 5 ماه دیگه چطوری پش بره ! ... ماه رمضون بود راحت بودیم ... نه فکرمون می رفت دنبال خوردن نه می تونستم بخوریم ... حالا من موندم چطوری وقتی ماه رمضون نیست درس بخونم ! ...

پ . ن : جون بکن حسین ! ...

  |  حسین  |    |  ۲ آبان ۸۵
تا چشمم رو گذاشتم روی هم

تا چشمم رو گذاشتم روی هم و باز کردم ساعت شده بود 12:15 ... حالا باید در عرض نیم ساعت خودم رو برسونم کریمخان ... بخاطر راهپیمایی یول الله فلسطین تمام خیابون های اون اطراف رو یکی در میون بستن ... پارک می کنم که شاید پیاده زودتر برسم ... یه پیرمردی با موتوری که سر و وضعش مثه خود پیرمرد بود می فهمه که عجله دارم ... پیشنهاد می کنه " بیا بالا یه پولی هم به ما بده " ... " چند ؟ بیشتر از 500 نمی دم ... نزدیکه دارم می رم کریمخان " ... " بیا ؛ 200 تومن بده " ... می پرم ترکش و هنوز سرعت نگرفته که یه آخوند داد می زنه " بیا من رو هم ببر تا به نماز برسم " ... نماز جمعه و راهپیمایی فلسطین و ماه رمضون و هزار برکت چه شود !! ... یه نگایی به حاجی می ندازم ... موشالله ، معلومه که روزگار خوب می گذره واسش ... یه هیکلی داره ندازه سه برابر من و شما ... می شینه ترک سوم ... پیرمرد بیچاره می ره روی باک می شینه که حاجی اش بشه ... دارم به این فکر می کنم کاش همون ماشین خودمون رو ورداشته بودیم که کارمون به اینجا نمی رسید ... پیرمرد به شوخی " حاجی از این آخوندهای جوجه کباب خور هستی ها " ... آخونده می زنه زیر خنده ... یه پیرمرد زوار در رفته ، یه حاجی با کلی لیپید اضافه و منم با این تیپ و آرایش مو و ریش وسطشون ... خیلی مضحک شده بود ... جلوی خنده هام رو گرفتم و خدا رو شکر می کنم که اینجا ها کسی من رو نمی شناسه ... موتور از وزن حاجی داره تک چرخ می زنه ... لب هام رو با دندونام گرفتم خنده هام نترکن و دعا دعا می کنم زودتر یا این حاجی گندهه پیاده بشه یا من !!! مونده بودم حکمت فکر اینکه ماشین رو پارک کردم و اومدم و نشستم روی موتور ، وسط این دوتا چی بوده !!! ... اما همش منتظر یه تجربه جدید و یه اتفاقی هستم و ببینم خدا بهم می خواد چی نشون بده ... توی فکر اینم که چی بعدش پیش می آد که خدا می خواسته بهم نشون بده ... می رسیم ... جفتمون پیاده می شیم ... آخوند " من که نباید پول بدم !؟ " ... پیرمرد با لحنی کاملآ ناامید " هر چی داری بده ! " ... ایستادم و نگاه کردم وضعیت چطوری پیش می ره ... آخوند " نه دیگه !!! " ... معلومه خیال دادن هیچ پول سیاهی رو نداره ... پیرمرد دیگه از خیر اینکه چیزی از حاجی بهش برسه گذشته ؛ می گه " باشه ، 2 تا فاتحه برام بخون " ... آخوند که احساس پیروزی می کنه " 3 تا می خونم " ... هیکلش رو تکون می ده و می ره ... من می مونم و پیرمرد ... کیفم رو در می آرم و دنبال پول خرد می گردم ، با خنده می گم " منم می تونم دعا کنم ؟!؟ " ... " از این آخوندها هیچی به آدم نمی رسه ، وگرنه من برای دو تا نون لنگ نبودم " ... از قیافه و سر وضع موتورش معلومه همه چیز ... فقط یه 500ای دارم ... می دم بهش " من همون 200 تومن رو بدم دیگه !! " ... هیچی نمی گه ... " نکنه باید ماله حاجی رو هم من حساب کنم ؟! " ... پول خرد نداره ... از چند نفری 500 خورد می خوام اما کسی نداره ... منم که یه دونه 500 دارم و بقیه ش 2000 تومنی ... انگار باید همون 500 رو بدم ... می دم و می گم بقیه اش رو هم یه کاری کن ... پیرمرد که انگار شارژ شده " واست دعا می کنم ؛ بقیه ش رو دعا می کنم ! " ... " دعا کن شما واسم " ... یه ذره ازش دور می شم ... باز می آد پیشم ... " کجا می ری جوون ؟ بیا برسونمت " ... دوباره می پره بالا ... تا برم دمه ساختمون ... از زندگیش توی میدون شهدا می گه ... می گم " کجای میدون ژاله می شینین ؟! " ... " فلان بن بست قبل از میدون شهدا " ... " چند وقته میدون ژاله هستین ؟ ... " چهل ساله شهدا می شینم " ... من می گفتم ژاله و اون اصرار داشت روی میدون شهدا !! ... یاد اون حاجی جوجه کباب خور می افتم که قرار برای این پیرمرد دعا کنه و اون پیرمرد هم برای من ... فکر کنم لازمه برای حاجی دعا کنم ...

پ . ن : به این می گن چرخهء دعا !
پ . ن : اینم اون چیزی که خدا می خواست بهم نشون بده و من سرم زد که ماشین رو پارک کنم و این پیرمرد بهم بگه بیا بالا ...

  |  حسین  |    |  ۲۸ مهر ۸۵
چهارشنبه 26 مهرماه

چهارشنبه 26 مهرماه ...یا همون ماه مهر ! ... مثه برق و باد مهر هم گذشت ...
-
توی کوچمون نگهبان یه ساختمون شلنگ رو می ذاره دمه پیاده رو ، می ره داخل پارکینگ تا آب رو باز کنه ...انگار می خواد یه ذره پیاده رو از برگایی که ریخته تمیز کنه ... آب رو با شدت باز می کنه ... تا بیام بجنبم و تا بیاد اون شلنگ افسار گسیخته رو بگیره هم من خیس می شم و هم اون ! ... بهش می گم آخه عزیز من اول شلنگ رو دستت بگیر بعد آب رو باز کنه ... یه معذرت خواهی زبون اصلی می کنه و به کار خودش می رسه ... توی ذهنم می آد " عقل که نباشه ، جان در عذابه ! " ... خدا هم گذاشت توی دستتمون ... برگشتن چنان بارونی زد که صد رحمت به شلنگ ظهر ... وقتی با لباس تابستون ، توی خیابون های پاییز قدم بزنی نتیجه اش می شه یه سرماخوردگی خفیف همراه با سر درد ...
-
چله نشین می خوام بشم ... به مدت چل روز می خوام هیچ کار زشت و خطا و عیب و نقص و کوتاهی و عصیان و بدخلقی و کج فکری و گناه و بدی و اشتباه و معصیت و طغیان و تنبلی ازم سر نزنه ... کاری ناثوابی نباشه که ازم پدیدار بشه ... حتی کوچیکترین و بی اهمیت ترینشون ... چهل روز که گذشت !!! می شم همینی که هستم ... البته اگه بتونم بشم ... حالا موندم این چهل روز از کی شرع بشه !؟؟! ... دنبال یه مناسبت خوب می گردم ... یه مناسبت خوب و خاص و ویژه ... یه روزی که واقعآ درخوره شروع این چله نشینی باشه ... آهااااااا ... فهمیدم ! ... فردا ... روز به این مهمی و تکی دیدين !! ... اولین روز از آینده آدم ... سرآغاز یه آینده ... خیلی بی همتاست ... ممممم ... اما الان که فکرش رو می کنم می بینم خاص تر از اونم هست ... همین الان ! نه الان که گذشت یه ثانیه دیگه ... ای بابا بازم یه ثانیه گذشت ... از ده ثانیه دیگه که داره می آد ... هر لحظه که می آد اولین ثانیه از آینده بوده که اومده و رفته و قدرش رو ندونستیم ... پس اینم یه لحظه ویژه برای چله نشینی !!!! ... ویژهء ویژه !!! ... حتی ویژه تر از استیک ویژه های فری کثیف !!!
-
گله بردم از دل ناسازگار خویش
دوش که ساز داشت سر سازگار من
-
ساعت 1021 ... بخونین 10 و 21 دقیقه ... اندازه ساعت سه صبح خوابم می آد !
-
دیگه حرفی به ذهنم خطور نمی کنه .

  |  حسین  |    |  ۲۶ مهر ۸۵
خودم رو گول می زنم

memyself.jpg

خودم رو گول می زنم که شب نوزدهم زیاد مهم نیست ، برو سالن ! ... خودم رو گول می زنم شب بیست و یکم شهادته خیلی شلوغه ، خسته ایی بخواب ! ... خودم رو گول می زنم شب بیست و سوم می گن شب قدره اصلیه ... همون شب قدری که تمام قرآن نازل شده ... خودم رو گول می زنم که اگه جوشن بخونم تا یه سال از عذاب خدا در امانم ... خودم رو گول می زنم اگه به بندگان معصومش قسمش بدم من رو به دعاهام می رسونه ... خودم رو گول می زنم اگه این چند روز نمازم رو سر وقت بخونم هوام رو داره ... خودم رو گول می زنم اگه این روزهام مراقب نگاهم باشم بیشتر دوست داره ... خودم رو گول می زنم .. گول می زنم ... گول می زنم ... دنبال چی هستم ؟!؟! ... چقدر کم بهش فکر کردم ... وقتی بابا ، دایی و خاله ام رو می بینم تازه می فهمم دنبال چی باید باشم ... اینطوری همش می آد ! ... آدم کور یعنی من ... منی که اطرافم خدایانی از گوشت و پوست خودم هستن و هنوزم وقت دعا روم رو می کنم به آسمون ... خداهایی که هر روز نتیجه قدم به قدم زندگیشون رو می بینم و می شنوم ... چقدر عقبم ! ... خیلی مسخره است که آدم فکر کنه از یه آدم چهل ساله عقبه ؟! ... اما من هستم ... نباید بذارم یه چیزایی سرخورده ام کنه ... توی روزگاری که از طوفان های دریا هم برای تولید انرژی استفاده می کنن ... از این می ترسم که شب بیست و سوم بشه و وقتی قدم زنان برمی گردم خونه حسرت شب های ندیده رو بخورم ... خدا ... بذار یه کم بگذره بعد آدم رو پشیمون کن ... پشیمون از چی ؟؟؟ ... ممممممم ... خدا ... من نمی دونم چرا این شبا همش می گم " شهر من شهر دعا ! همه گنبداش طلا ! " ... یکی نیست بگه جای ذکر گفتنته ؟! ... اما خــــــــــــــــــــدا !!! تو گول این کارای من رو نخور ... من که می دونم !!! ... توی شب قدر اینقدر نعمت و لطفتت زیاد می شه که شیطان هم توی نعماتت طمع می کنه ... منم می خوام طمع کنم ... مگه از رانده شده ، دورترم ؟! ... فکرش رو که می کنم می بینم بیست و یک باز گشنگی و تشنگی بخودم دادم و هیچ فایده ای نداشته ... صادقانه بگم ! ... موندم چطوری خدا تحملم می کنه ... ذهنم دیشب به تاراج رفته بود ... یه یغمای تمام کارایی که حسرتش رو داشتم و دارم ... جای شکر داره که هنوز برنامه هام اونقدر محکم بنا شدن که نلرزن ... بیای نزدیکتر ، چنان باغ دلربایی زندگیم رو می بینی که هوس داشتنش رو می کنی ... اما دقیق که بشی ، روزگارت می شه " مـــــــــــــــــــــــن !!! " ...

پ . ن : خدا !! ... تمام خواسته هام رو گذاشتم برای شب آخر ! ... امیدوارم سرت زیاد شلوغ نباشه .

  |  حسین  |    |  ۲۳ مهر ۸۵
آخر سخن

آخر سخن راجع به تمام اتفاقات گذشته یک سال پیش ... یه دوستی داشتم که گرفتار گروه های فساد و اخاذی توی اینترنت شده بود ... حالا تا چه حد شدتش رو درست فهمیده باشم ! ولی گرفتاری گرفتاریه ... کم و زیاد نداره ... منم خواستم کمکش کنم ... از این وضعیت روحی در بیارمش ... مهم نیست چی کارا کردم و چه وقتایی که براش نذاشتم ... اما انتظاری برای جبرانش نداشتم ... تا همین چند وقت پیش ... که من هم بخاطر اون ، گیر همون گروه داشتم می افتادم ... دلمون خوش بود که حداقل دارم برای یکی که ارزشش رو داره این مسائل رو تحمل می کنم ... بخاطر اتفاقاتی که برای بلاگم پیش اومد مجبور شدم 500 تومن ناقابل از جیب خودم خرج کنم که این دوستمون ( دوست سابقمون البته! ) دلش خوش باشه که زندگی داره یه تغییری می کنه ... ما صدامون در نیومد که این اتفاقاتی که برای خرج های مجدد بلاگ بود از کجا داره آب می خوره ... یه سری بهانه ها اووردم و خرج ها رو ارجاع دادم به کوچه علی چپ ... چند وقت پیش ، سفارش کامپیوتر داده بود ... وقت و انرژیم باز به کنار! ... 80 تومن فاکتور خریدش بیشتر شد ... اخه شب عید بود و قیمت ها نوسان زیادی داشت ... برای اینکه بهش یه قیمت ثابت داده بودم و اون قیمت تغییر کرده بود خودم رو ملزم می دونستم که اختلاف قیمتیش رو بدم ... کاری به کار مقولات معنوی و غیر مادی ندارم ... اون ها که برای من بیشتر ارزش داشت و داره انگار توی این دوره زمونه چون نمی تونست با تومن بسنجه براش اهمیتی هم نداشته ... یا حداقل بهش یاد نداده بودن که همه چیز با مادیات تراز نمی شه ... الانم فقط مادیات رو می شمرم که یه معیار پست براش داشته باشه ... از خیلی هاش هم می گذرم ... مهم نیست ... پول برای خرج کردنه ... حالا ببینی چه حالی بهم دست می ده وقتی بهت مسج می زنه که 60 تومن بهش بدهکارم ... 60 تومن ! فـــــقط ! ... خیلی خنده داره ! ... دلم می خواست براش 600 تومن فاکتور بفرستم و یه شماره حساب ! ... بعضی ها به چی تکیه کردن خدا می دونه ... این مدت هوس کرده بودم حسابارو صاف کنم ... موردی پیش اومد که به تاخیر افتاد ... سرپرستی دو تا یتیم رو قبول کردن ... به انفاق ایمان دارم ... جریان همون دونه گندمی که اگه بکاری هفتاد تا دونه رشد می کنه ... هنوز جوهر امضاش خشک نشده هفتاد تا دونه اومد توی سفره زندگیمون ! ... خدایا شکرت ... چقدر پسر بدی شدم تازگی ها ... خیلی فراموش کار شدم ... خیلی ... اما جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته ؛ پس تموم اون خوبی ها هم انفاق چیزی که زیاد دارم و می تونم ببخشم ... اما توی این فکرم که چرا چیزی که مردم زیادی هم دارن قدرت بخشیدنش رو ندارن ... این آخرین حرف بود ... تمت ! ... چیزی نمی خواستم بگم که همه چیز توی خودم بمونه ... اما دیدم زیر بار منت نبوده و نداشته کسی باشم سنگینه ! ... کارشکنی هایی که دیدم به کنار ... من که زندگیم داره دگرگون می شه ... برم به زندگی و آدم های با ثباتش برسم ... ایمان اووردم تربیت و اصل و نصب یه خانواده خیلی روی رفتارهای آدم ها تاثیر گذاره ... از طرز برخورد و رفتارم با مسائل پیش اومده اصلآ پشیمون نیستم ... مهم اینه که الان آسمون آبی ، صاف و آفتابی ه ! ..

پ . ن : من تازه فهمیدم چرا همه دنبال یه همسر دکتر می گردن !! ... می دونی چرا ؟ ... چون همه می خوان همسرشون به پولی که خودش بلده در بیاره تکیه کنه ... ماشاا... پولشم که خوبه ؛ چی از این بهتر ! ... شنوندهء صحبت دو نفر بودم ... اولی : دختره خیلی پولداره ! ... دومی : باباش پولداره ؛ خودش چی داره ؟ .. اولی : فرقی هم مگه می کنه ؟ پول باباش پول خودشه ! ... دومی : نیست اگه هم باشه خودش ارزش اون پول رو نداشته . داره ؟! ... اولی سکوت می کنه ...
پ . ن : نمردیم و روز هم آپ کردیم ...

  |  حسین  |    |  ۲۱ مهر ۸۵
به عنوان شعر غالب این روزها

1.
به عنوان شعر غالب این روزها :
بگو بگو ، تو جنس بادی ...
بوی علف رو تازه کردی ...
بگو بگو ، بارون که نم زد ؛ رسمو بهم زد ...
باز برمی گردی ...
2.
وقتی باد غرش می کنه ... طوفان هر چی هست و نیست رو می بره هوا ... تمام برگها ، چه زرد و چه سبز می ریزن ... صدای خوردن خاک به شیشه قابل لمسه ... وقتی که ماشین با باد تکون تکون می خوره ... می تونی امیدوار باشی به این که بارون قرار بزنه ... آخ اگه بارون بزنه ! ... بوی بارون لذت بخش و مست کنندهء پاییز ! ... بارون بعد ؛ بدون سرپناه !
3.
امروز پرسیدم شبای قدر ملی برقراره یا نه ! ... با چه برخورد دوستانه ای روبرو شدم ... مثه یه کافر که می خواد شب شهادت و شب قدر و شب احیا و شب نزول قرآن و شب هزار ماه و الی آخر بیاد درس بخون کلی چیز شنیدم ... گذاشتم وقتی حرفاش تموم شد گفتم : " جواب من یه کلمه بود ! " ... مممم ... لبخند بزن حسین ، لبخند !
4.
با توجه به متن زیر کدام گزینه صحیح است !؟
آن هنگام که در ملیطه مرض خودکشی زنان شایع گشت ، حکام خردمند شهر آنطور بر این چیره گشتند که دستور دادند بدن برهنه هر زنی را که خودکشی می کند از کوچه ها بگذرانند .
" Studies of Psychological Human Sex , vol.1 , part 24 " ... اگه بد ترجمه کردم به مفهوم ببخشید ! ... سعی بر ترجمه میرزا لغتی بود .
الف ) حکام خردمند شهر ، شورش رو درووردن ... گل بگیرن اون خردشون رو ... حتمآ یه چیزی بوده که خانوما خودکشی می کردن !
ب ) مگه مجبوری بری لابلای کتابای روان شناسی و فلسفه قدم بزنی ؛ که یه چیزی بخونی اعصابت بریزه بهم ..
ج ) جای درس خوندنته ؟!؟ ... یا جای استراحت کردن ؟! نخواستیم استراحت کنی !
د ) چشمم روشن !!! از بین دو میلیون جلد کتاب رفتی سراغ این !؟
هـ ) یه کتاب تست خریدم همه سوالاش 5 گزینه ای بود ؛ پس بگو چرا قیمت پشت جلدش رو برای سکته نکردن طالبین علم توی کتاب زده بودن .
5.
تا سال آینده همین موقع Domain من www.karebad.org ه ... البته کار بد دات کام هم هست ولی فعلآ از همین استفاده می کنم .
6.
پنجره بازه ... بوی نم اومده توی اتاق ... فریون فروغی می خونه ... یه کاسه هندونه تراشیدم گذاشتم جلوم و می خورم ... به کوه کتاب های روی میز و قفسه و کتابخونه و روی تختم نگاه می کنم ... باید خونه رو جارو کنم ، یه دوش بگیرم ، یه ذره اتاقم رو مرتب کنم ، یه مروری روی درسای امروز کنم ... همه این ها به کنار نیم ساعت مونده به 00:00 به کنار !
7.
همزمان با ریزش برگای درختا باز دکمه های موبایل بنده بدتر از برگریزان دارن یکی یکی می افتن ... بعد از دکمه 1 نوبت دکمه 3 بود که اونم افتاد ... دکمه 2 به پخ بنده ... فردا قرار بود بریم پلاسکو و نوفل لوشاتو لباس بخریم ... موندم لباس بخرم یا گوشی ؟!؟ باز شروع کردم .
8.
بسه دیگه !

پ . ن : بعد از یه روز شلوغ و پر از فسفر سزوندن فقط شب می تونم بیام و بنویسم ... آرشیو ام شده پر از شبانه ... اینم شبانه .

  |  حسین  |    |  ۱۹ مهر ۸۵
تمام صفات خدا یه طرف

تمام صفات خدا یه طرف ... ستار العیوب بودنش هم یه طرف ... برای ما آدما ، برای تمام ما ها ، این نعمت و این ذاتش از همه بیشتر مورد استفاده داره ... خدا نکنه که بخواد چهره واقعی کسی رو که تاحالا از جماعت پنهون می کرده نشون بده ... یه مدتیه وقتایی ذهنم یه ذره بی کار می شه شروع می کنم به تحلیل خودم و رفتارم با اطرافیان ... فقط برای اینکه اگه کاستی و نقصی بوده تا دیرتر نشده برطرف کنم ... چندتا مورد هم در رابطه با یه سری از بچه های قدیمی و صمیمی پیدا شد که همشون تازه بودن ... خدا رو شکر به بهترین نحو برطرف شد ؛ و بیشتر شکر اینکه از چیزی که فکرش رو می کردم ، توی این 9 سال پیششون اعتبار داشتم (شکره خدا!) ... اما توی همین اوضوع و احوالاته مرور خودم ، حرف ها و اعمال دیگران هم خواسته و ناخواسته سنجیده می شن ... خدا نکنه پرده دروغ های کسی پیشتون پاره بشه ... چند ماهی بود همش فکر می کردم ایراد از منه که همش دارم به کمبود ها و نقص ها توجه می کنم و ایراد از نگرش منه ! ... چشام چیزی رو می بینه که می خواد ببینه ... اما امروز صبح دمه ایستگاه مترو میرداماد یه لحظه از توی آینه چشمم به راننده ماشین پشت سرم افتاد ! ... نمی دونم این چه چیزیه که من دارم ... یه چند باری هم برام دردسر درست کرده بود ... منظورم قوه تشخیص و یادآوری چهره آدم هاست ... سرعت ماشین رو کم کردم که بیاد کنارم و راحتتر بتونم چهره آقا رو ببینم ... بله ! ... اشتباه نکرده بودم ... خودش بود ( با عرض شرمندگی از گفتنه اسم معذورم! ) ... یه بار اونم از توی ماشین دیده بودمش ... خیلی دلم می خواست از فرصت استفاده کنم و ببینم چه شخصیت و چه طرز برخوردی داره ... رفت سمت پارکینگ مترو ... هنوز تصمیم نگرفته بودم که برم دنبالش یا نه ! که یه دفعه ، طرز برخورد و عملکردش رو توی یه مورد دیدم و واسم روشن شد که نه ، اونقدرا هم که گفته می شد شخیتی در خور توجه نیست ... به همین راحتی خدا یکی رو می ندازه جلوت که تو هم یه لحظه صورتش رو ببینی و یادت بیاد کجا دیدیش ، بعد شاهد باشی ؛ ای داد بیداد ، چقدر مردم این دوره زمونه مثه نقل و نبات دروغ می گن ... قدیس های ناپاک ! ...

پ . ن : اول دلم گرفت ... بعد دیدم عذاب برای من نیست برای دنیا و آخرت آدمایی مثله اوناست ...
جلوت رو نگاه کن ! حواست به جاده باشه .

  |  حسین  |    |  ۱۷ مهر ۸۵








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org