می فهمم ... درک می کنم

می فهمم ... درک می کنم ... متوجه ام ... می دونم ... حس می کنم ... وقتی با تمم وجودت یه چیزی رو لمس می کنی بهتره جوری عمل کنی که با کسی که نمی فهمه ، درک نمی کنه ، متوجه نیست ، نمی دونه ، حس نمی کنه یه تفاوت شفافی داشته باشی ... همزبونی توی این روزگاری که هر کسی فقط حرف می زنه و زبون می چرخونه دیگه از اعتبار افتاده ؛ همدلی هم کم کم اینقدر بیدلی زیاد شده که دیگه معنا نداره ... نمی دونم مردم این دوره زمونه چرا وقتی که می تونن با یه ذره زمان گذاشتن و یه فکر مناسب ، کاری کنن که ارزشی که برای یه نفر قائلند رو حتی یه سره سوزن نشون بدن ؛ خودشون رو می زنن به ناتوانی و بی ربطی !! ... می بینیم که یکی ذهنش درگیر مسائل نچندان خوشایند شده ، احتیاج داره به هر کاری جز یه کاری روتین و روزانه ، حداقل می تونیم سعی کنیم نشون بدیم می خوایم حواسش رو از اون قضیه پرت کنیم ... ممکنه موفق بشیم و ممکن هم هست نشیم ... بهرحال یه کاری واسه اون هدفت انجام دادی ... زیاد سختی نیست ! ... یه ذره از ملی موندن می زنی ... یه ذره کتاب خریدنت رو سریع انجام می دی ... یه ذره تندتر می ری تا مثه مورچه خلاف جاذبه زمین برسی بام تهران ... 2 ساعت بیشتر نبود ... اما همون دو ساعت رو صرفه هر کاره دیگه ای جز گذروندن با یکی از عزیزانم کرده بودم از خودم راضی نبودم ... با یه آدمی که نمی فهمه ، درک نمی کنه ، متوجه نیست ، نمی دونه ، حس نمی کنه هیچ فرقی نداشتم اونوقت ! .. که ماشاا... فراوون یافت می شه این روزاااا ... آدمایی پر از بی ملاحظه بودن و پر از ادعا بودن و موثر بودن ... روزگاره عجیبیست نازنین !

پ . ن : اومدم خونه ، کتاب رو گذاشتم روی میز ناهارخوری ... مامان برداشت ببینه این روزا چیا میخونم ... – بیا این سوال رو جواب بده ببینم درس خوندنت فایده ای هم داشته ؟؟ ( این مامان ها بعضی وقتا با تحویلاتشون آدم رو ناجور شرمنده و خجل زده می کنن !! ) ... تا سوال رو خوندم زدم زیر خنده و غلط غلوط جواب دادم ... آخه یاد نگاه های جستجوگر و کنجکاوت توی ماشین افتادم وقتی همون سوال رو ( رندوم ) جواب داده بودم و می خواستی زودتر ببینی درسته یا غلط !! ... فقط مامان جای اون نگاه ذوق کردت با یه حالت Embarrassing نگام کرد .. می دونست بلدم و غلط جواب دادم .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org