زندگي سيبي ست گاز بايد

زندگي سيبي ست گاز بايد زد با .... ؟!؟؟!؟ .. با چي ؟؟!؟!‌ ... هممون بلديم ... هزار بار خونديم توي كتاب و روزنامه ها ... هزار باره ديگه هم توي راديو شنيديم ... چند باري هم گوينده و مجري توي تلويزيون گفته ... اين جاها كه خوبه ... بگير و بيا تا در و ديوار و اماكن عمومي ... اما فكر نكنم كسي باشه كه با آگاهي كامل زندگيش رو با پوست گاز بزنه ... اگه هم بزنه از روي مجبوريه و چاره ايي نداره ... سيبش كه از خودمونه ... پس پوست و دونه و كرم وسطش هم از خودمونه ... خلاصه اينكه چه بخوريم و چه نخوريم پامونه ... وقتي براي متولد شدن نيرو داشتي .. پس براي ادامه ش هم جون داري !‌ ... يه روز غروب بابا بزرگ اومد خونه ... هنوز خربزه و گرمك ها ( توي اصفهون بجاي طالبي گرمك هست )‌ رو توي يخچال نذاشته بود كه زنگ زدن براي يه عمل اورژانس سزارين ... منم كه حوصله ام دمه غروبي سر رفته بود از خدا خواسته رفتم ... هيچ وقت صحنه به دنيا اومدن يه همنوع زنده يادم نمي ره ... با سر به دنيا اومد ... انگار خيلي عجله داشت ببينه اين دنيا كجاست ؟!؟!‌ ... هنوز نصفه تنش توي رحم بود اما سعي مي كرد چشماش رو باز كنه و به نور رفلكس نشون مي داد ... هيچ صداي گريه اي هم ازش در نمي اومد ... حتمآ هنوزم به اندازه اولين ثانيه ها شوق ديدن و شنيدن داره ... امروز 22 شهريوره ... يه ماه پيش تولدم بود ... چقدر زود گذشت ... اميدوارم اين گذشت زملن سرعت خودش رو كم كنه كه كلي برنامه دارم واسش ...

در جوانی آموختم ...
که خود معمار زندگی خويش ...
خالق شادکامی ...
و موجد تلخکامی خويشتنم ...
فلسفه من آنست که :
همان برده ايي که کشته ای ...
اکنون ...
عميقا بر اين باورم ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org