حتمآ این زن و شوهر های جووون رو دیدین که قبل از ازدواج و چند ماه اول بعدش ، از دوری هم تب می کنن و واسهء هم مثه مرغ پر کنده بال بال می زنن ، اما خرشون از پل که گذشت و چند ماهی هم که توی خونه چشمشون به هم باز شد! (از راحت حرف زدنم معذرت می خوام!!) ... دیگه تمام اون هیجان رو فراموش می کنن ... سرد و بی تفاوت از دیدن و بودن کسی که یه زمانی اون همه بهش احساس نیاز می کردن ... حال نمی خوام بگم سال اول اینطوری می شن اما چشم بهم بزنن 3....4....5 سال گذشته و می بینن از اون جوووون پر از شور و هیجان های درونی خبری نیست ... خیلی واقعآ دردناکه که 2 نفر که اونقدر یه زمانی خودشون رو بهم نزدیک می دونستن یه روز بیاد و برای اینکه رسم زندگیه آدم با همسرش باشه پیش هم بمونن ... همیشه می خواستم خانومم هر روز برای جدید باشه ... هر روز احساس کنم که با تمام شناختی ازش دارم بازم برام یه تازگی و یه طراوتی داره ! ... نه فقط از لحاظ ظاهر و زیباییش ! .. اونم هست ... اما همین که حتی توی رفتار های روزانه وضعیت روتین و تکراری پیش نیاد رو هم شامل می شه ... یه روز می آیم خونه یه جور از هم خستگی هامون رو در کنیم ... اون من رو ، من اون رو ! ... روابطمون برای بقای نسل مسلمونا و دستورات و احادیث نباشه ... نمی دونم چرا ازدواج نصفه ایمانه ؟!؟ ... سه/دوم ایمان و زندگی اینه که ازدواج موفق و خونه زندگی دلخواهت رو داشته باشی ... همونقدر که من دوست دارم یه شادابی و امیدی از همسرم بگیرم ، خب ، اونم همین انتظار رو داره ... نمی شه تمام خواسته ها که یه طرفه باشه !! ... دیدی می گن دو نفر بهم می آن .. یعنی چی ؟!؟! یعنی دو نفر ... فکر کردنشون .. تیپشون .. اخلاقشون .. خواسته هاشون بهم می آد ... نمی گم مثله هم .. بهم اومدن یعنی اینکه مکمل باشن و با هم جفت و جور باشن ... ساز مخالف زدن توی یه زندگی شاید اولش بخاطر داغ بودن دو طرف زیاد مهم نباشه اما کم کم جدی می شه ... ا وقتی برای آدم برای همسرش تازه و نو باشه هر روز که می گذره نوتر و تازه تر می شه ... شوق و اشتیاق هم همیشه برای دیدن هم دیگه دارن و همیشه اون دیدار اولشون توی ذهنشون می مونه ... فرق شوق و اشتیاق رو کی می دونه ؟ اشتیاق با رسیدن ارضاء می شه اما شوق همیشه هست ... نمی تونی بگی دیگه شوقی ندارم اما اشتیاق نداشتن عادیه ! ... من یه زندگی پر از شوق می خوام ... هر روز می رم خونه خانومم یه چیزی پوشیده باشه و موهاش رو یه جور بسته باشه و جوری که دوست دارم آرایش کرده باشه ... رازش اینه که هر روز که می دونم فلان ساعت همسرم رو می بینم جوری رفتار کنم که انگار باره اوله دارم می بینمش و خیلی وقته که ازش دور بود ؛ هر باری هم ازش جدا می شم جوری ازش خدافظی کنم که انگار بار اوله که دارم ازش جدا می شم ... خدا رو چه دیدی شاید رفتی و دیگه فرصت نکردی بهش بگی چقدر دوسش داری !!! ... توی فیلم های اجنبی دیدین !!! ... چقدر زن و شوهر جلوی اعضای دیگه خانواده راحت ابراز علاقه می کنن ... نه حالا در حد بغل کردن و بوسیدن ... اما همین که با الفاظ پرمحبت همیشه صدا می کنن هم دیگرو یه نمونه اش ... نگو اونا فیلم ه !!! ... فرهنگه که توی فیلمشون معلوم ه ... مثه بستن کمربند ایمنی توی فیلم های الان و 15 سال پیش ... صحبت فیلم شد ... IF ONLY رو حتمآآآآآآآ ببینین ... فیلم تکیه !!! .. کاری ندارم بازیگراش زیاد معروف نیستن ... یا نامزد اسکار نشد ... یا هر چیزه دیگه .. اما موضوع نادری داره ... به جرات می تونم بگم تنها فیلمی که با اون موضوع و داستان دیدم ... نمی تونین خودتون رو توی لحظات فیلم کنترل کنین ... هزار بار هم توی دلت بگی " این فیلم ه ، واقعی نیست ، فیلم ه ، حقیقت نداره ، قصه است " اما همین فیلم غیرواقعی داستانی ؛ شما رو دو ساعت و نیم محو خودش می کنه ... مخصوصآ اگه ساعت 2 نصفه شب توی جاده چالوس ببینین ... اگه دید و نظری مثه من داشته باشین فیلم رو با تمام وجودتون درک می کنین .. (IF ONLY) .. اگر تنها ......... !
می دونی چرا دوست دارم بنویسم ؟! ... آدم باید برای دلبستگی هاش سند داشته باشه ... خدا رو چه دیدی !!! .. روزگاره !! ... ممکنه یه روز اینقدر فشار زندگی و فرازش سخت باشه که امون آدم رو ببره ... اون وقته که اگه بیای و به دوران شیرینت رجوع کنی می فهمی عجب خوشی هایی داشتی و داری ... شیرینیهای پایداری که همیشه واست می مونه و برات حالاحالاها موندگاره ...
پ . ن : حالا می گین اینا که خوبی های زندگی بود ... سختی هاش چی ؟
اگه آدم هر لحظه از زندگیش رو یه لحظه تک بدونه و قدرش رو داشته باشه ؛ توی سختی ها هم می دونه برای چی و کی و چه زندگی ای داره تحمل می کنه ... اگه دلبستگی توی زندگی و امیدی به همسرت نداشته باشی دیگه سختی و ناراحتی چارچوبه خونه ت رو روی سرت خراب می کنه ...
پ . ن : یه بار باید در مورد اون روی سکه بنویسم .
من هم حسابی به این مطلب فکر کرده بودم و جز دریغ کردن راه دیگه ای پیدا نکردم . یعنی بذاری اشتیاقه باشه . ولی این راهم خیلی موقته و بالاخره که باید ازدواج کرد . اگه راهی پیدا کردی که ارتباط تازه بمونه ( غیر از تنوع ظاهری که البته مهمه ) حتما واسه ما هم بگو
نوشته شد توسط: patogh | August 23, 2006 09:49 PM
بايد اون روي سكه را هم حتما بنويسي ولي حدس ميزنم جزو معدود مردايي باشي كه ...
خدا رو شكر (هزار بار) يه مثال نقض هم ديديم
نوشته شد توسط: Anonymous | August 23, 2006 10:01 PM
um,,,,great همه اینها درست... اما حسین جان یه کم فکر کن تو این دوره زمونه که یه خانوم هم پا به پای همسرش بیرون از خونه کار میکنه چطوری وقتی تو برمیگردی خونه یه لباس پوشیده باشه و موهاش رو یه مدل بسته باشه و ارایشی که دوست داری کرده باشه...ببین عزیزم یهو دیدی اومدی خونه دیدی اصلا خونه نیست خانومت پی:))
جدا از شوخی... چیزی که بیشتر از وضعیت ظاهری مهمه...و این نه به این معنا که ظاهر مهم نیست اینه که از نظر فکری و روحی هر روز بیشتر رشد کنند...هر روز حرف جدیدی...اندیشه جدیدی...چیزی باشه که از هم یاد بگیرند...و این میشه راز در جا نزدن...یکجا نموندن... ابراز علاقه و گفتن حرفهای عاشقانه و حفظ ظاهر زمانی ارزشمنده که عمل پشتش باشه... و عمل هم بدون گفتن فایده ای نداره...اون چیزی که من بهش اهمیت میدم عمله... اینکه تو تک تک رفتارها و اعمال اثری از حرفهای عاشقانه باشه...اینکه بدونی فلان کار همسرت برای اینه که که دوستت داره... حتی اگه یه بار یادش بره به زبون بیاره که دوستت داره... وقتی بدونی همسرت همیشه چیزی داره که بهت یاد بده...شوق دیدنش و بودن با او هیچوقت خشک نمیشه...وقتی بدونی همسرت پتانسیلهایی داره که همیشه تو رو کاملتر کنه...شوق بودن رو زنده میکنه تا همیشه...
نوشته شد توسط: نرگس | August 23, 2006 10:14 PM
ایناییی که گفتم محض یاد اوری بود واسه خودم که بابا ما هم بلدیم!!!!!پی:)...وگرنه تو خودت اینا رو خوب میدونی :)
نوشته شد توسط: نرگس | August 23, 2006 10:18 PM
hame daran dorost migan....in bahsa ziade ziad mishe raje behesh harf zad...ama amali kardanesh moheme
نوشته شد توسط: fatemeh | August 24, 2006 11:19 AM
salam.gol gofti reis har chand dar amal be in rahati ha nist
نوشته شد توسط: amir | August 24, 2006 11:27 AM
تنوع طلبی چیزیه که اگه وجود داشته باشه امکان اینکه بتونی تو تزدواج دوام بیاری نیست مگر اینکه (بیخشید دارم رک می گم) یه شیطونی های دیگه ای هم بکنی.
ترس از ازدواج من فقط به خاطر همون اجبار یا سنده می دونی هیچ وقت نشده بتونم کاری رو که مجبورم درست بکنم واسه همین از ازدواج هم می ترسم و تا یه روز نشه که مطئن بشم با هر اتفاقی می تونم با یکی سر کنم ازدواج نمی کنم. پس سنددار بودن رو اصلا قبول ندارم مگه موقعی که همه چی تموم می شه اون سند فقط به درد این نمی خوره که از هم بیشتر بدشون بیاد؟
نوشته شد توسط: یاشار | August 25, 2006 06:47 PM