باید فکر کنم

باید فکر کنم .... فکر کنم چی می خوام ؟! ... از زندگیم و از کسی که همدل و همراهم می شه چیا می خوام ... باید فکر کنم چی می خواد ؟! ... از زندگیش و از من به عنوان یه همراه و همدل چی می خواد ... همسر شدن هم شیرین و هم ناشناخته ... همسر واژه مقدسیه ! ... هر دو نفری که با هم ازدواج می کنن لزومآ همسره هم نمی شن ... پرسید : آمادگی مستقل شدن و شروع یه زندگی رو داری ؟! ... هر وقت از کسی سوالی می کنی بدون اگه سریع بهت جوب داد یا بهش فکر نکرده یا اگه هم فکر کرده دیگه لزومی نمی بینه که بهش دوباره فکر کنه ... اما این سوالش اینقدر مهم بود که با تمام اطمینانم بازم بهش فکر کردم ... نه زیاد طولانی ! ... مغز آدم خیلی چیزا رو می تونه از در یه لحظه بگذرونه ... { خدایی نکرده ؛ دیدی وقتی خبر فوت یه نفر رو بهت می دن تمام خاطرات و لحظاتی که باهاش داشتی یک آن از جلوت مصور می گذره !؟ } ... اینم یه چیزی بود شبیه اش ! ...توی این مدت که داریم همدیگرو بیشتر و شفاف تر می شناسیم به خودم قول دادم هر روز راجع به این سوالش فکر کنم و بالا پایینش کنم ... گرچه جوابش معلومه و مجهولی توش نمی بینم ... توی مدیریت یه مبحث خیلی مهم هست ... یه مدیر موفق کسی که همیشه یه دید جدید به مسائل داشته باشه ... حتی اگه هزاربار دیگه براش اتفاق افتاده باشه و تجربه اش کرده باشه ... اینکه از تجریبات و نظرات قبلی راجع به موضوعی کمک بگیری یه مورده ؛ اینکه همیشه به یه سوال جوری فکر کنی که بار اوله داری بهش فکر می کنی و تمم جوانب رو بسنجی یه مورده دیگه!! ... لازم باشه باید با چند نفری هم مشورت کنم و خودم رو برای بهترین گام ها آماده کنم ... دارم به گامی که بابا ازش حرف می زد فکر می کنم ... " گذشت ، احترام ، محبت " ... درسته که دوست داشتن دلیل خوبیه برای شروع اما نه کافی نه پایدار ... مثه روز برام روشنه که یه روزی می آد که به تعقل الانم احتیاج پیدا می کنم ... اگه کسی رو با شناخت دوست داشته باشی همیشه مجذوبش هستی و همیشه برات تازگی داره ... گذشت زمان و چین و چروکی که روی صورت می افته زیبایی های با هم بودنه ... دارم کم کم و نم نم خودم رو برای برداشتن یه گام درست آماده می کنم ... باید فکر کنم و مشورت ! ... می دونم از کیا باید کمک بخوام ... البته نه از کمک هایی که موقع دردسر و گرفتاری آدم می طلبه ... یه کمک خاص که هر کسی نمی تونه بهم بده ... باید خودم رو بکشم بالا ! ... از وقتی که تشخیص دادم دوستام برام نمی مونن و هدف زندگی کردن چیزی بیشتر از خوشگذورنی های مجردی ه (گرچه با خانواده ام بیشتر خوش می گذرونم تا دوست) ؛ خودم رو برای داشتن یه اطلاعات جامع و کامل آماده می کردم ... حالا دارم می فهمم فایده اون همه pdf و کتاب و مقاله چی بود ! ... وقتی کسی بالغ می شه یعنی تغییری توش به وجود می آد که با بقیه تفاوت موکد و مشخصی پیدا می کنه ... این روزا دارم به بلوغ خاصی فکر می کنم که از بلوغ جسمی و فکری و تصمیم گیری هم فراتر رفته ... یه بلوغ و حس خاص ! ... بلوغ وارد شدن یه روح دوم توی جسم خودم ... دیدن با چشم اون ... شنیدن با گوش اون ... حس کردن با قلب اون ... نفس کشیدن با وجود اون ...

پ . ن : شب تولدم یه ستاره رو فقط دیدم که می افتاد ! ... برخلاف سال های قبل که منتظر بعدیش می نشستم ؛ رفتم خوابیدم ... همون یه دونه ستاره ما را کفایت می کرد ...

پ . ن :
من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام
دزدانه
به ستارگان
نه به تمامیشان
به آنهایی که شبیه ترند
به چشمان تو




نظرات

کاش همه ی ادمها به زندگی آینده و مشترکشون اینجوری و اینقدر عمیق نگاه میکردن .. اونوقت دیگه زندگی ها اینجوری نبود .. محبتها زود گذر نبود .. آرامش ها موقتی نبود .. حرف پدرت هم خیلی عمیق بود ..شاید به ظاهر فقط 3 کلمه باشه ولی شاید برای یه عمر کافی باشه .









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org