15 روزی می شه که

15 روزی می شه که یه نوع از مدل زندگی مستقل و مجردی رو دارم می گذرونم ... از یه لحاظاتی خوبه و از یه جنبه هایی نه زیاد ... تجربه کردن یه زندگی مستقل توی حد و اندزه های کوچیک و جمع و جور خیلی دلچسبه ! ... مسئولیت خودت رو خودت داشته باشی و همه کارای خونه پای خودت باشه ... شستن ظرفا ، لباسا ، درست کردن غذا (البته نه از صفر!!) ... از مستقل شدن و مستقل فکر کردن و مستقل عمل کردن خیلی قانع می شم ... نه اینکه نظرات و تجربیات بزرگترا مهم نباشه ... حتمآ هست که باعث شده اینطوری فکر کنم ... اما اینم یه مدل از یه زندگی می شه که می آی خونه غذا آماده نیست ، ظرفا رو نشوری دیگه ظرفی نداری برای غذا ، لباسای خودت رو نشوری لباسی هم نداری بپوشی ... باید وقتی خسته و کوفته می آی خونه خودت رو برای یه سری کار دیگه آماده کرده باشی ... قدر کسی که توی خونه این کارا رو انجام می ده رو هم می دونی ... باید بشینم یه جارو و گردگیری کنم تا وقتی مامان و بابا برمی گردن خونه مثله موقع رفتنشون باشه ... و البته اجاق گاز پاک کنم که فکرکنم حکم مهمترین جای ، استراتژیک ترین مکانه خونه که همون آشپزخونه است داشته باشه !!! (اینو تازه یاد گرفتم) ... این از خوبی هاش ... اما تنها ضعف و ایرادش اینه که تنهایی ! ... اصلآ از زندگی مجردی خوشم نمی آد ... می دونی !!! باب شخصیتم نیست ... حتی اگه نقصی هم نداشته باشه اما بازم برام می لنگه ... واسم با تمام مسیر مشخصش بازم بی هدفه ، انگار دارم برای خودم زندگی می کنه ، کسی رو توش سهیم نکردم ، اگه به موفقیتی می رسم خودم خبردار می شم و اگه اشتباهی هم می کنم انگار هیچ احدالناسی متوجه نمی شه ... یه چیزی شبیه خلاء !!! ... با این تفاوت که پاهات روی زمین ... ظاهرآ !!! ... اما در حقیقت بازم دور خودت می چرخی و گاهی هم غوطه وری ! ... خودم رو با انواع و اقسام کتابا توی ملی سرگرم می کنم ... البته برای زمان های استراحت ! ... آدم وقتی به یه سنی می رسه باید اطلاعاتش رو هم تراز سنش ببره بالا ... و حتی بیشتر از سنش ... حالا سر موقع می نویسم که به چه کتابای بیشتر سر می زنم ...اصولآ همصحبتی با آدمای مطلع برای همه لذت بخشه ! چرا خودمون یه آدم مطلع نباشیم که دیگران از ما لذت ببرن ؟!

پ . ن : می خواستم اتفاقات این روزا رو جسته و گریخته بنویسم ... باید ببینم status پست اینجا توی حالت Unpublished کار می کنه یا نه ؟!




نظرات

ای بابا بالاخره تونستم بیام تو این وبلاگ. قبلا هر کاری می کردم نمی یومد.

تجربه ی زندگی مجردی رو خیلی بیشتر از این حرف ها دارم 4 ترم تو قزوین تو یه خونه تنها بودم. کنار همه ی خوبی هایی که داره بدی هم داره و از همه بدتر همون تنها بودنشه. قسمت قشنگش وقتیه که دوباره وضع همون می شه ( قدرش رو می دونی).
بهترین موقعیت برای مطالعه هم هست چون هیچ صدایی مزاحمت نیست البته درس نمیشه خوند دو نقطه دی.

منم یه زمانی به این فکر افتاده بودم که تنها زندگی کنم ! اما خوب از اون جایی که دخترم این کار نتایج خوبی درپی نداشت و منم از فکرش اومدم بیرون . امیدوارم زندگی مجردی براتون تجربه خوبی باشه

این جا هر چی می نویسی نشون داده نمی شه چرا؟!

کی بهت گفته گاز مهمترین جای خونه است؟؟؟ اوه اوه... دستشویی و حمام که مهمترن :)) مستقل زندگی کردن سخته اما قدر دانیها رو بیشتر میکنه... خوبه...به مامانتون باید بگم زیاد برن مسافرت... :))









   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org