دیدی ... پلوتون هم

دیدی ... پلوتون هم از دنیا و زندگی و موجودیت حذف شد ... دیگه یعنی آدما موندگار تر از سیاره ها هستن ؟ ... سیاره هایی که از وقتی کشف می شن تا وقتی عالم و آدم می چرخه می مونن ... اما امروز یکی از همین نمادها هم حذف شد ... حالا دیگه توی تمام کتابا منظومه با 8 تا سیاره س ... توی اطلس ها یه خط قرمز می کشن روی پلوتون ... موجود نیست ... شایدم تمام شد!! سوال نفرمایید ... می بینی ... چقدر راحت چیزی از زندگی و وجود داشت به عنوان چیزی که بوده راحت خط می خوره ... پس حالا وقتی دو نفر وارد زندگی هم می شن ببین چه نیرویی عظیمی بینشون هست که هیچ وقت از بین نمی ره ...

پ . ن : از فیلم کافه ستاره خوشم اومد ... یه مفهموم خاصی داشت .. تا حالا توی فیملی ندیده بودم ... بستگی داره چطوری فیلم ببینی ... اما خوب بود !!! ... امشب ببینم فرهنگ دیگه چیا داره !؟ ... البته واسه دیدن نمی خوام ... برنامه سینمایــــــــــــــــی بعدی رفت تا بعد کنکور ...

پ . ن : بالای در جمشیدیه یه پارچه نوشته زدن بودن : " از آوردن وسایل بازی ، سگ ، آلات موسیقی ، قیلان خوددرای کنید " ... یه سوال ... اجاره هست خودمون رو بیایم ؟! ..

پ . ن : با عرض معذرت یه مدت کامنت ها رو disable می کنم تا فقط برای بطن نوشتن بنویسم ... نمی تونم بلاگ کسی رو با کامنت دادن بخونم ... شرمندهء همگی ... ببینیم خدا بعد از این 6 ماه برامون چی می خواد ...

پ . ن : فال امشب هم داره بهم می گه ، کم کم دیگه شنبه یه شنبه نماز خوندن بسه ... !!!

پ . ن : دنبال این آلبوم سیاوش می گشتم ... پیدا که شده الان !!! ... یه ذره تخلیه غلیان درونی بدک نیست .

  |  حسین  |    |  ۹ شهریور ۸۵
نكس كه بداند

.
خیلی ذهنم مشغوله ... مشغول برنامه های خوب ... اما مشغولی ، مشغولیه فرقی نداره ... روزهام کارم شده یه جا رفتن و یه کار کردن ... امیدوارم که عاقبت بخیر بشم ... آمین ! ... این همه صغری کبری برای درگیر بودن ذهنم چیدم که بگم فعلآ بیشتر از این از مخم تراوش نمی کنه ... همین تراوشات هم افتادن توی ذهن ناخودآگاهم و همینطوری یه ریز Loop وار توی تخیلاتم می چرخن ... امروز حدود ساعت 6 بود ؛ توی ملی 2 متری ه pc و صفحه مونیتور نشسته بودم و توی دیدم بودن ... یکی از کارکنان محترم اومد و یه IE باز کرد ... از هر 4 طرف شروع کرد به کوچیک کردن ... فکر کردم داره بازی می کنه ... دوباره رفتم توی بطن درس ... داشتم آماده می شدم که برم n رو برسونم خونشون ... دوباره نگام افتاد به اون آقا و صفحه مونیتور ... داشت به زور IE رو scroll می کرد ... فهمیدم داره یه کارایی می کنه ؛ مخصوصآ وقتی صورت آرایش کرده یه خانوم افتاد توی همون IE که الان اندازه ش بیشتر اون صورت نبود ... لازم نیست بقیه اش رو بگم ... اما یاد ترم اول خودم افتادم ... با رضا می خواستیم یه سری عکسای مد و لباس ببینیم ... که آنجلیا جولی و زتاجونز مدل هاشون بودن ... رفتیم توی سایت دانشگاه و با کمال پررویی کارمون رو انجام دادیم ... نه window کوچک کردیم و نه مراقب بودیم کسی یه وقت نبینه ... بگذریم که بعد از بیست دقیقه جفتمون رو از سایت انداختن بیرون .. هر کاری آدم داره می کنه باید اینقدر براش محکم باشه که تا اینقدر پنهان کاری و زیرآبی نره ... محکم بیاسته و بگه من می خوام مدل این لباسا رو ببینم !!! ... بعد هم بسیج دانشجویی اسمتون رو بنویسه و بگه دیگه نباید تکرار کنین .

.
آنكس كه بداند و بداند كه بداند
اسب طرب از گنبد گردون بجهاند

آنكس كه بداند و نداند كه بداند
بيدارش نمايد كه تا خفته نماند

آنكس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به مقصد برساند

آنكس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابدالدهر بماند

پ . ن : دانی یا که ندانی ؟!

  |  حسین  |  1 تا کار بد دیگه  |  ۶ شهریور ۸۵
بارها توی زندگیم بهم ثابت شده

بارها توی زندگیم بهم ثابت شده اگه خیرخواه مردم باشم ، خدا هم برام خیر و برکت می آره ... خیری که خودمم انگشت به دهن می مونم از کجا بهم نازل شد ... تا زمانی که چشم دیدن خوشحالی و موفقیت و سربلندی دیگران رو پیدا نکردیم انگار تمام توفیق ها و عزت ها ازمون گریزونن ... اما تا دیگران رو توی زندگیشون کمک کنیم و به اهدافشون نزدیک کنیم ، خدا هم خواب هایی برات می بینه که بیا و ببین!!!! ... کلات رو که قاضی کنی می فهمی کجا و چطوری و چرا ، به هر نحوی جلوی پای دیگران سنگ انداختی که به میلشون نرسن ؛ همون ها هم دیر یا زود ، کم یا زیاد یه روزی یر به یر ات می کنه ... ممکنه هیچ وقت نفهمن زمین خوردنت از کجا آب می خورده ؛ اما از قدیم گفتن چوب ، خدا صدا نداره ! ... برعکس نعماتش خیلی با سر و صداست ... امروز دکتر شماره اش رو بهم داد ... جلوی بچه ها اول به یه بهانه بود ، آخر کلاس جدی تر شد و الان می بینم شاید همین شماره تلفن به درد زندگیم هم خورد ... توی صحبت های سر کلاسش گفت : " دانشجوی لیسانس که بودم یکی بهم شماره اش رو داد راهنماییم کنه ... اما بعدش که رفتم شرکتشون .... الان همکار و شریک هم شدیم ... دوست جون جونی . " ... وقتی کلاس تمام شد این حرفش رو واسم دوباره تکرار کرد ، تازه فهمیدم منظورش چی بوده !؟ ... woooooow ... خیرخواهی صفت برتری ه ... دیروز یه سایت توی زمینه مدیریت پیدا کردم که واقعآ به دردم خورد ... امروز تنها دلیلی که داشتم تا بدمش به یکی از دوستام همین بود که می خواستم اونم بره و چیزی رو که خیلی وقته دنبالشه اونجا پیدا کنه ... هنوز چند ساعت نگذشته بود که همچین موقعیتی هم برای من جور شد ... منظورم شخص و آدم خاصی نیست ... اما ما آدما و از جمله خودم ... همش می گیم بین حرف تا عمل خیلی فرقه ، خیلی فاصله ست ، خیلی اراده قوی می خواد ... کجاش فرق ه ، کجاش فاصله اس ، کجاش همت می خواد ؟!؟ ... من هیچ وقت نفهمیدم چرا ما آدما تا می بینیم یه حرف و یه طرز تفکر خیلی ایده آل و خیلی برامون مطلوبه جای اینکه قبول کنیم کسی اینطوری عمل می کنه و یا حداقل یه بار سعی کنیم که اونطوری باشیم فقط می تونیم بگیم " نه !!! این یه حرفه ... عملش خیلی دوره " ... امتحان کن ! .. یکی دوبار که آگاهانه یه کار خوب رو توی مخیله ت انجام دادی ، خودت رو در حین فعل اون کار تصور کردی ، حدس زدی که شیرینی بعدش که تمام وجودت رو می گیره چه طعمی ه ؛ بار بعدی که موقعیت انجامش توی دنیای واقعی برات محیا شد دیگه با اون کار و اون حس بیگانه نیستی ... جوری که انگار از خودت هیچ عکس العملی جز اون انتظار نداشتی و فکر نمی کردی جز اون ازت سر بزنه ...

پ . ن : دنیا پر از آدمای مصمم ه : عده ای تصمیم می گیرن کاری رو انجام بدن و رفتاره خاصی ازشون سر بزنه و عدهء دیگه فقط تصمیم می گیرن دسته اول تصمیمشون رو عملی کنن .. البته ... اگه توی وجود ما یه عیب نبود ، مطمئنآ با دیدن اون توی دیگران اینقدر خوشحال نمی شدیم ( این رو به خودم گفتم ! ) ...

  |  حسین  |  1 تا کار بد دیگه  |  ۴ شهریور ۸۵
فلسفه بوسیدن در و پیکر

فلسفه بوسیدن در و پیکر جاهای مقدس رو من نمی دونم ؟!؟ ... قبول که تا یه حدی باید احترام گذاشت و توی قداست و متبرک بودن بعضی مکان ها نسبت به بقیه شکی نیست ... اما نمی دونم چرا مثلآ مردم می رن مشهد از دوکیلومتری هر چیزی رو که می بینن می مالن به سر و صورتشون و ماچ و .... الی آخ ! ... دبیرستان که بودیم رفته بودیم بازدید از آستان قدس رضوی !!! ... از موزه و حوزه و بگیر تا کتابخونه و حتی آشپزخونه ... با یکی از بچه ها شرط بستم اگه یه جایی رو ببوسم همه پشت سرم هم تکرار می کنن ... از بس همه عادت کردن به نشون دادن احترام ظاهری و اصلآ حواسشون نیست کجا رو به چه علتی و چه اعتقادی پاک و مقدس می دونن ... نوبت آشپزخونه شد !!! ... آشپزخونه آستان قدس ... جلوتر رفتم و جوری نشون دادم که انگار در آشپزخونه رو بوسیدم ... تا ببینم بقیه چی کار می کنن !! ... ۱۵ نفر از بچه ها و ۲ نفر از معلما هم پشت سرم در آشپزخونه رو که اونقدرا هم تمیز نبود چنان ماچ آبداری کردن که بیا و ببین ... متاسفانه بقیه حواسشون نبود وگرنه اونا با در آشپزخونه خودشون رو بیمه و متبرک می کردن ...

پ . ن : من و محمدرضا بچه های شیطونی نبودیم اصلآ !!!!

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۴ شهریور ۸۵
یاد دادن به دیگری

یاد دادن به دیگری بهترین چیزیه که می تونی باهاش فخر بفروشی ... اگه بلد باشی چطوری فاخر باشی می دونی خودخواهی با خودبینی فرق داره ... تا وقتی چیزی توی ذهنت و اندوخته هات داشته باشی راحت می تونی برتری خودت رو به دیگران نشون بدی ... برتری که خدا رو شکر کسی نمی تونه مقدار و ارزشی براش بذاره ... چطوری بگم ؟!؟!؟ ... توی حرف های و رفتار های دیگران واضح و روشنه که کی ، چی داره برای اینکه نشون بده وجود داره !! ... بهرحال باید توی روزگار چیزی و کسی داشته باشی که به واسطه اون سرت رو بالا بگیری و بگی که چون این رو دارم پس سرم به تنم می ارزه ... حالا دیگه خودتون کلاتون رو قاضی کنین که برای اینکه بتونی فرق خودت رو با کسی دیگه نشون بدی چی پررنگتره و چی با ارزشتر ... یکی از اولویت های زندگیم به شدت دچار تغییر و تحول شده ... جوری که باید براش مدیریت تحول رو بکار بگیرم ... آدم باید توی زندگی به 5 تا مورد حساس باشه و سعی کنه بهترین رو داشته باشه ... اولیش خدا ، دومی همسر ، فرزند سوم ، پدر و مادر چهارم و آخرین مورد هم شغل ... باید به اینا تعلق داشته باشه و با داشتنشون راضی باشه .... نمی تونی ادعای یه زندگی بی کم کسری کنی در حالی که از خانواده ت ته دلت راضی نیستی !!!... البته من شغل رو با تحصیلات و اطلاعات هم تراز می دونم وگرنه هر کی گاو و گوسفندش رو بفروشه و بیاد تهرون یه مغازه ای باز کنه هنوز چوپون ه ! ... صحبتی که نرگس کرد هم توی همین مقوله ست ... تا وقتی کسی ازت یاد بگیره ... حالا هر چیزی !! زندگی کردن یاد بگیره ... حرف زدن یاد بگیره ... فکر کردن یاد بگیره ... پشتکار و همت یاد بگیره ... اخلاق و محبت یاد بگیره ... حمایت و پشتیبانی یاد بگیره ؛ مطمئنآ بازم دوست داره که باهات باشه و ترکت نکنه ... اما روزی که ببینه ساکن شدی و دیگه هیچ پیشرفتی ازت سر نزنه ؛ کم کم کم ، دیگه دلیلی هم نیست که بیشتر از این تحملت کنه ... یه چیزایی هست که اگه ارزش مادی داشته باشن ( اگه داشته باشن!!! ) ، هیچ ارزش معنوی و وزینی نداره ... که بهش افتخار کنی و بگی من اینم ! ... هر بار از دختر آینده ام صحبت کردم ، اول از همه شعور ( معنی +ش منظوره! ) واسم مهم بوده ... اصلآ چی توی زندگیش ارزشه ؟! چی رو مقدس می دونه ! زندگی می کنه که چی بدست بیاره ؟! ... اینکه برام چیزی داشته باشه که هر کسی راحت نتونه بدست بیاره خوده همین ، احتیاج به یه دید سالم ، یه فکر تربیت شده ، یه گذشته پربار ، یه اخلاق مستقل ، یه ارادهء متکی به خودش و توانه خودش ( جدا از خانواده و موقعیت هایی از صدقه سری چیزی که هیچ دخالته فعالی توش نداشته!! ) داره ... زندگی برای همه یه معنی رو نمی ده ... یکی زندگی می کنه چون به هدفهایی معتقده ، یکی هم زندگی می کنه چون کار دیگه ای نداره ! ... یکی ازدواج می کنه چون می خواد زندگیش رو با کسی سهیم باشه ، یکی ازدواج می کنه چون فقط تنها نمونه ... توی حرفایی که اطرافت می شنوی یه ذره تیز شو ، می بینی کی به چی می نازه ؛ بعد می فهمی زندگی همین حوالی در عین بامعنی بودنش چقدر بی مفهومه ...

پ . ن : لازم نیست زیاد مو شکافت بشیم ... مردم اکثرآ از چیزی حرف می زنن که ندارن ! ... سر جلسه استاد داشت دنبال یه مثال می گشت ... نمونه آماری از میانگین نمره یه درس توی پسرا ... دخترای کلاس شروع کردن : "12 ... 13 ... 10 ... 11 ... پسرا هم برای اینکه کم نیارن " 19 ... 18 ... 20 .... 19.75 " ... فکر می کنی من چی پیشنهاد دادم ؟! ... -0- !!!!!!!!! یه صفره کله گنده ... چه فرقی می کنه ... بذار توی مثال میانگین نمره پسرا صفر باشه ... همه می دونن واقعیت چیه !... حتی فکر نکنم کسی منظورم رو از همین چندتا خط متوجه شده باشه !

  |  حسین  |  1 تا کار بد دیگه  |  ۳ شهریور ۸۵
حتمآ این زن و شوهر

حتمآ این زن و شوهر های جووون رو دیدین که قبل از ازدواج و چند ماه اول بعدش ، از دوری هم تب می کنن و واسهء هم مثه مرغ پر کنده بال بال می زنن ، اما خرشون از پل که گذشت و چند ماهی هم که توی خونه چشمشون به هم باز شد! (از راحت حرف زدنم معذرت می خوام!!) ... دیگه تمام اون هیجان رو فراموش می کنن ... سرد و بی تفاوت از دیدن و بودن کسی که یه زمانی اون همه بهش احساس نیاز می کردن ... حال نمی خوام بگم سال اول اینطوری می شن اما چشم بهم بزنن 3....4....5 سال گذشته و می بینن از اون جوووون پر از شور و هیجان های درونی خبری نیست ... خیلی واقعآ دردناکه که 2 نفر که اونقدر یه زمانی خودشون رو بهم نزدیک می دونستن یه روز بیاد و برای اینکه رسم زندگیه آدم با همسرش باشه پیش هم بمونن ... همیشه می خواستم خانومم هر روز برای جدید باشه ... هر روز احساس کنم که با تمام شناختی ازش دارم بازم برام یه تازگی و یه طراوتی داره ! ... نه فقط از لحاظ ظاهر و زیباییش ! .. اونم هست ... اما همین که حتی توی رفتار های روزانه وضعیت روتین و تکراری پیش نیاد رو هم شامل می شه ... یه روز می آیم خونه یه جور از هم خستگی هامون رو در کنیم ... اون من رو ، من اون رو ! ... روابطمون برای بقای نسل مسلمونا و دستورات و احادیث نباشه ... نمی دونم چرا ازدواج نصفه ایمانه ؟!؟ ... سه/دوم ایمان و زندگی اینه که ازدواج موفق و خونه زندگی دلخواهت رو داشته باشی ... همونقدر که من دوست دارم یه شادابی و امیدی از همسرم بگیرم ، خب ، اونم همین انتظار رو داره ... نمی شه تمام خواسته ها که یه طرفه باشه !! ... دیدی می گن دو نفر بهم می آن .. یعنی چی ؟!؟! یعنی دو نفر ... فکر کردنشون .. تیپشون .. اخلاقشون .. خواسته هاشون بهم می آد ... نمی گم مثله هم .. بهم اومدن یعنی اینکه مکمل باشن و با هم جفت و جور باشن ... ساز مخالف زدن توی یه زندگی شاید اولش بخاطر داغ بودن دو طرف زیاد مهم نباشه اما کم کم جدی می شه ... ا وقتی برای آدم برای همسرش تازه و نو باشه هر روز که می گذره نوتر و تازه تر می شه ... شوق و اشتیاق هم همیشه برای دیدن هم دیگه دارن و همیشه اون دیدار اولشون توی ذهنشون می مونه ... فرق شوق و اشتیاق رو کی می دونه ؟ اشتیاق با رسیدن ارضاء می شه اما شوق همیشه هست ... نمی تونی بگی دیگه شوقی ندارم اما اشتیاق نداشتن عادیه ! ... من یه زندگی پر از شوق می خوام ... هر روز می رم خونه خانومم یه چیزی پوشیده باشه و موهاش رو یه جور بسته باشه و جوری که دوست دارم آرایش کرده باشه ... رازش اینه که هر روز که می دونم فلان ساعت همسرم رو می بینم جوری رفتار کنم که انگار باره اوله دارم می بینمش و خیلی وقته که ازش دور بود ؛ هر باری هم ازش جدا می شم جوری ازش خدافظی کنم که انگار بار اوله که دارم ازش جدا می شم ... خدا رو چه دیدی شاید رفتی و دیگه فرصت نکردی بهش بگی چقدر دوسش داری !!! ... توی فیلم های اجنبی دیدین !!! ... چقدر زن و شوهر جلوی اعضای دیگه خانواده راحت ابراز علاقه می کنن ... نه حالا در حد بغل کردن و بوسیدن ... اما همین که با الفاظ پرمحبت همیشه صدا می کنن هم دیگرو یه نمونه اش ... نگو اونا فیلم ه !!! ... فرهنگه که توی فیلمشون معلوم ه ... مثه بستن کمربند ایمنی توی فیلم های الان و 15 سال پیش ... صحبت فیلم شد ... IF ONLY رو حتمآآآآآآآ ببینین ... فیلم تکیه !!! .. کاری ندارم بازیگراش زیاد معروف نیستن ... یا نامزد اسکار نشد ... یا هر چیزه دیگه .. اما موضوع نادری داره ... به جرات می تونم بگم تنها فیلمی که با اون موضوع و داستان دیدم ... نمی تونین خودتون رو توی لحظات فیلم کنترل کنین ... هزار بار هم توی دلت بگی " این فیلم ه ، واقعی نیست ، فیلم ه ، حقیقت نداره ، قصه است " اما همین فیلم غیرواقعی داستانی ؛ شما رو دو ساعت و نیم محو خودش می کنه ... مخصوصآ اگه ساعت 2 نصفه شب توی جاده چالوس ببینین ... اگه دید و نظری مثه من داشته باشین فیلم رو با تمام وجودتون درک می کنین .. (IF ONLY) .. اگر تنها ......... !
می دونی چرا دوست دارم بنویسم ؟! ... آدم باید برای دلبستگی هاش سند داشته باشه ... خدا رو چه دیدی !!! .. روزگاره !! ... ممکنه یه روز اینقدر فشار زندگی و فرازش سخت باشه که امون آدم رو ببره ... اون وقته که اگه بیای و به دوران شیرینت رجوع کنی می فهمی عجب خوشی هایی داشتی و داری ... شیرینیهای پایداری که همیشه واست می مونه و برات حالاحالاها موندگاره ...
پ . ن : حالا می گین اینا که خوبی های زندگی بود ... سختی هاش چی ؟
اگه آدم هر لحظه از زندگیش رو یه لحظه تک بدونه و قدرش رو داشته باشه ؛ توی سختی ها هم می دونه برای چی و کی و چه زندگی ای داره تحمل می کنه ... اگه دلبستگی توی زندگی و امیدی به همسرت نداشته باشی دیگه سختی و ناراحتی چارچوبه خونه ت رو روی سرت خراب می کنه ...

پ . ن : یه بار باید در مورد اون روی سکه بنویسم .

  |  حسین  |  7 تا کار بد دیگه  |  ۱ شهریور ۸۵
پ . ن : یه سوال !!!!!

پ . ن : یه سوال !!!!! ... کسی که مسئول حراست می شه چه تحصیلاتی داره ؟! ... سوال دوم ... کسی که مسئول حراست می شه چه نوع کاری انجام می ده ؟! ... خدماتی ! تجاری ! بازاریابی ؟ ... سوال آخر ... کسی که مسئول حراست می شه تا حالا نگاه با محبت کسی رو دیده ؟!

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۳۰ مرداد ۸۵

masoule.jpg

  |  حسین  |  1 تا کار بد دیگه  |  ۲۹ مرداد ۸۵
حیف داره تمام می شه

حیف داره تمام می شه ؛ گرمای مرداد رو می گم ... این روزا هم هوا داره می شه شبه آبـــــــــــــــــــــان ! ... با اینکه بیشتر از همه گرمم می شه و خیلی زود تنم داغ می کنه اما بازم مرداد بدون گرمای 40 درجه معنی نداره واسم ... از شدت گرما زیر کولر ماشین هوس بستنی یخی کردیم ... بستنی یخی ، نه کیک بستنی 5 هزار تومنی !! ... باورت می شه !؟؟؟! بتونی این روزا ، وسط ظهر داغ مرداد ، با پنجاه تا تک تومنی یکی از بزرگترین لذت های زندگیت رو ببری ؟! ... گاز زدن به یه بستنی یخی پنجاه تومنی ... یاد بستنی آلاسکا های بچگی هامون بخیر !! ... بیست تومن بود ... بعدش شد بیست و پنج تومن که خیلی ناراحت کننده بود ... اما سال بعدش که شد سی تومن یادم می آد بدترین تصوری بود که می شد داشته باشم ... همون بستنی آلاسکا هایی که شاتوتی بود و پرتقالی ... روی کاغذی که روش کشیده بودن نه اسمی بود ، نه پروانه بهداشتی ، نه تاریخ مصرفی ، نه مواد تشکیل دهنده ای ؛ اما عجب تفریحی بود ... با اینکه می دیدیم دوره گرد دمه مدرسه بعده فروختن آلاسکاها می ره و دونه دونه کاغذها رو از روی زمین جمع می کنه برای بستنی های فردا ... اما بازم فردا ، آلاسکاهاش تموم می شد ...

پ . ن : طرفای عصر که ابر می شه و یه بادکی می آد آدم می تونه کم کم پاییز رو حس کنه ... با هزار رنگش ! ... کارای خدا هم همش حکمت داره ... می دونه کی زمستون رو بیاره و کجا بهار رو بیاره !
پ . ن : راست می گن " آدم با خانواده دختر ازدواج می کنه تا با خود دختر ! " ... :) ... آدم باید به شکرانهء تجربه هاش اونا در در اختیار بقیه قرار بده ... ما هم شاید شکرگزاری کردیم و ..... !

  |  حسین  |  3 تا کار بد دیگه  |  ۲۹ مرداد ۸۵
درون روزگار :

درونه روزگار :
- مصاحبه احمدی نژاد رو با CBS دیدم ... یادم به مصاحبه خاتمی افتاد ! ... یادش بخیر .
- می گن رپیس جمهورمون بلاگ زده ... یه روز رفتم هک شده بود ... یه روز رفتیم Error می داد ... الان تازه چشمم به جمالش روشن شد !
- قلم پرتوانی داری , به منم سر بزن ... یا منتظر حضور سبزت در بلاگم هستم ... یا اینکه خوشحال می شم به منم سر بزنی .
- با تبادل لینک اگه موافقی واسم آف بذار !

خارجه روزگار :
بهترین کاری که می شد کرد تا یه ذره زمانبندی این روزهام سر و سامون بگیره این بود که بعد از ۴ سال این سیستم Blog roll رو راه بندازم ... هر کسی هم که می تونه این سیستم رو توی بلاگش راه بندازه تا یه کمکی کرده باشه به بقیه ... البته بقیه ای که یه ذره بیشتر سرشون شلوغه !! ... بعد از کلی وقت تازه کامنت های دیگران رو که توی ‍سیستم کامنت اینجا دیدم ... مثه اینکه بعضی ها رو می ذاره تا من Approve کنم و بعضی ها رو سره خود pend نمی کنه ... اینم یه مدل سیستماتیکی ه !! ... یه سری بلاگ هم به مجموع بلاگایی که می خوندم اضافه شد ! ... بیشتر در راستای افزایش بار اطلاعاتی تا پر کردن اوقاتی که لب تا لب پرن !!! .. نوشته های قبل از Crash کردن سرورم رو مثه لاک پشت دارم می ذارم اینجا ... اینقدر زیاده که انگار خیال نداره تمام بشه ... به مناسب ورود مسافرها داشتم یه دستی به سر و گوشه خونه می کشیدم که توی کتابخونه چشمم به یه افتاد پوشه ... نوشته های ۴ سال قبل رو دیدم که یکی از مخاطب های اون دوران و شوهرشون برام پرینت گرفته بودن ... حالا دارم وسوسه می شم که کل گذشته خودم رو بذارم اینجا ... شاید عبرتی شد برای آیندگان و از همه مهمتر خودم ... ! :)

میانه روزگار :
خوبم ... : ) .

پ . ن : حتمآ که نباید از گذشته بد عبرت گرفت !!! .. خوبی ها هم اندرزگو هستن .

  |  حسین  |  5 تا کار بد دیگه  |  ۲۸ مرداد ۸۵








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org