آخرین جلسه کلاس ادبیات

آخرین جلسه کلاس ادبیات تا امتحانای ثلث بود ... امتحان شفاهی داشتیم ...آقای صادقی یکی از میزها رو گذاشت جلوی کلاس و میز خودش رو روبرومون ... هر کسی که نوبتش می شد می رفت و سوال هاشو جواب می داد ... منم رفته بودم توی شعری که حفظش کرده بودم و برای خود مرور می کردم ... دیدم کم کم یه همهمه افتاد توی کلاس و همه زیرزیرکی می خندن ... بهروز در گوشی یه چیزی به بردیا گفت .. بردیا خم شد روی میز و با دستش جلوی دهنش رو گرفت ... آروم گفت : " حسین ، سرتو بذار روی میز ؛ خشتک آقا پارس !! " ... از زاویه دید من زیاد خوب معلوم نبود ... رفتم زیر میز تا تصویر واضحتری داشته باشم ... نیشم باز شد ... دیدم دست آقای صادقی اومده جلوی خشتکش ... نگام رو به صورتش که برگردوندم ، زل زده به من که زیر میز بود !!! ... نیشم خشک شد ... اومدم بالا ... دیدم همه کلاس داره شعرهاشون رو دوره می کنن حتی بردیا و بهروز ... اون روز نوبت من نشد که برم درست جواب بدم ... زنگ که خورد آقای صادقی جلوم رو گرفت و گفت : " اسمت چیه ؟ " ... منم یه قیافه ناامید به خودم گرفتم و گفتم " آقا!! ص... آقا!" ... دلش سوخت و گفت : "پسرم مجید !! ... حواست سر کلاس به درس نیست.تو که پسر خوبی بودی ." ... توی کلاس ما من و مجید ، قدوقواره و هیکل و چهره و از همه مهمتر فامیلی هامون مثه هم بود .... منم نادم و پشیمان اصلآ صدام در نیومد که اسم من حسین ه !!! ...

پ . ن : پسر خیلی خوبی بودم ولی بدجوری شلوار آقا پاره بود !!! .. هم بدجور هم بدجا .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org