راهنماییمون کناره یه مسجد بود ...


راهنماییمون کناره یه مسجد بود ... برای نماز ظهر و عصر مسئولینمون که خیلی به هدایت ما امیدوار بودن همه مدرسه رو به صف می کردن و می فرستادن مسجد ... سال اول که مهرهای دایره رو از این سر سالن قل می دادیم اون سر سالن ؛ مهرهای مستطیل و مربع رو که نمی شد قل داد ، می زدیم به زانوی بچه ها که دو زانو یا چهار زانو نشسته بودن (البته وقتی حواسشون نبود!) . از درد به خودشون می پیچیدن و (به قول نیکولا!) تفریح می کردیم ... سال دوم می نشستیم دم در خروجی و بجای دعای دوتا نماز ، بندهای ده بیست جفت کفش رو بهم گره می زدیم ... خنده دار بود !! همیشه ده بیست نفر توی مسجد از همه دیرتر برگردن توی مدرسه ... سال سوم هواسمون به جماعت پیری بود که می اومدن یه نمازه با ثواب رو ببندن به کمرشون ... اونقدر توی اون سه سال گاو پیشونی سفید شده بودم که همه من رو می شناختن ... مخصوصآ از وقتی که به معاون جدید مدرسه "آقای رنجبر" گفتم Mr.Ranger و همه مدرسه شروع کرد به : رنجر اومد ، رنجر نیست ، رنجر تصادف کرده خدا کنه بمیره !!! ... اما اون یکی آقای معاون مدرسه مرد شیرینی بود ... آقای دهقان ! بیچاره مشکل مخاط داشت ... وقتی آب دهانش رو قورت می داد آدم حالش اینرو اونرو می شد ... مرد خوبی بود ... می ذاشت توی حیاط مدرسه با توپ گلفی که می بردم با بچه ها بازی کنم ... یه روز اومد توپ گلفم رو بگیره (فکر کنم شورش رو درورده بودیم) ... منم هول شدم ، نفهمیدم ، توپ رو شوت زدم ! دستش رو لگد زدم یا زدم توی ساقه پاش ! ... فقط قرمز شد و کارت انضباطم رو گرفت و یه منفی زد توش ...یه روز ظهر باز رفتیم مسجد ؛ کنارم بهترین دوست اون دورانم –بردیا- ایستاده بود (سنی بود و همیشه به شیوه سنی ها نماز می خوند)... سر قنوت ! ... دستام رو اووردم بالا و شروع کردم شمرده شمرده گفتنه ربنا .... آخه گفته بودن اگه شمرده بگی بیشتر ثواب داره ! خب راست می گفتن ... با هر کی تند تند حرف بزنی متوجه نمی شه چی داری می گی ؟ ... همینطوری توی اوج ملکوت بودم که هواسم رفت به اینکه شیب کف دستم خوبه یا نه ؟ یه ذره شیبدارش کردم که دعام مستقیم بره بالا ... بعد نگام افتاد به مسیر دعام .. خواستم ببینم از کجای گنبد مسجد می زنه بیرون ... سرم رو بالا کردم ... توی گنبد نیمه کاره مسجد چندتا کفتر لونه کرده بودن ... یکیشون از این سر رفت اون سر و از پنجره باز گنبد رفت بیرون ... یه دفعه دیدم کله بزرگ آقای دهقان اومده از عقب روی شونه ام ... بدون اینکه سرم رو از گنبد برگردونم زیر چشمی دماغ بزرگش رو می دیدم ... " آقای حسین آقا !! سر نماز درست وایسا و اینقدر کفترها رو نگاه نکن . " ... بردیا زد زیر خنده ... مکبر که اعلام کرد آقا رفته رکوع همه سالن دولا شدن بغیر از من و بردیا ... آخه باید می رفتیم کنار دفتر معاون مدرسه می ایستادیم تا مثه همیشه نصیحتمون کنه ... می دونم خالی می بست ، ازمون نمره انضباط کم نمی کرد ...

پ . ن : اون موقع هم حواسم به این بود که یه سالن همه با هم رفته بودن رکوع و همه با هم ایستادن و هم رفتن توی سجده ... هماهنگیشون جالب بود !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org