مسیونب یزیچ هی متساوخ یم


می خواستم یه چیزی بنویسم در مورد ناشناخته موندن ؛ اما هر کاری کردم نشد منظورم رو خوب بگم ... منظوره ، ناشناخته موندن بین اطرافیان ... کسی نتونه حدس بزنه چه جور آدمی هستی ؟ رفتار و منش آدم باید یه چارچوب خاص و محکم و تعریف شده ای داشته باشه ؛ اما روتین و ثابت نه ! ... هیچ وقت نخواستم خودم رو به کسی کامل بشناسونم ؛ بشم یه آدم شناخته شده که کسی دیگه هیچ تمایلی برای کشف اخلاقم نداشته باشه ... منظورم چند رنگ بودن و دو رویی نیست ؛ یه چیزه دیگس ... موفق هم بودم ؛ وقتی که خواهر آدم به غیر پیش بینی بودنت اعتراف کنه یعنی به چیزی که می خوای رسیدی ... توی زندگی یاد گرفتم همیشه چندتا برگ برنده رو برای دور آخر بازی نگه دارم ... جنبه ها و ابعاد خیلی خاصی که به این راحتی ها لب بهشون باز نمی کنم ... منظورم آب زیر کاه بودن نیست ؛ یه چیزه دیگس ... یه ناگفته هایی که کسی نمی تونه حتی از نگات بخونه ... همیشه خوبه توی بازی چندتا خال سر رو پیش خودت نگه داری ... حتی اگه از همون اول بازی کت شدنت مثه روز روشن باشه ... یه روزهایی از زندگیم رو به این سادگیا نمی نویسم ... یه حس هایی رو به این آسونی ها نمی گم ... خدا رو چه دیدی !! یه روز علاوه بر حرفای جدید ، باید حرفی برای زدن داشته باشی ... از حرفای قدیمی نشنیده شده ... باید برای اطرافیانت مهیج باشی ... همیشه انرژی مهار نشدنیت رو نگه دار برای ضربهء آخر ، اون حس نابت رو نگه دار برای د و س ت دارم گفتن آخر ، اون استعداد عظیمت رو بذار برای لحظهء آخر ... همیشه یه چیزایی رو توی عمق وجودت دست نخورده بذار تا کسی نتونه به شناخت تمامت اعتراف کنه ... منظورم دست رو دست گذاشتن و امروز فردا کردن توی کارا نیست ؛ یه چیزه دیگس ! ... وقتی که همه فکر می کنن تکراری شدی و کششی براشون نداری یه دونه از آس ها رو می ندازی روی میز ... اما حواست باشه ؛ فقط یه دونه رو از نهفته هات رو نشون بدی ؛ بقیه رو نگه دار برای روزه مبادا !!! ... خدا رو چه دیدی ... مگب بوخ ور مروظنم دشن مدرک یراک ره اما ؛ ندنوم هتخ انشان دروم رد مسیونب یزیچ هی متساوخ یم .

  |  حسین  |    |  ۲۷ خرداد ۸۵
دل من


دل من عجب آباده ....

  |  حسین  |    |  ۲۵ خرداد ۸۵
چهارشنبه 24 خرداد


چهارشنبه 24 خرداد ... سریع یه اشاره ای کنم ؛ خیلی از ساعت کاری و غیر کاری و حتی آزادم رو دارم صرف یاد گرفتن یه سری اصول مدیریتی می کنم ... از دوستی که می خواست توی ERP راهنماییش کنم معذرت می خوام که زمان آزاد من در حدی نیست که براشون مفید واقع بشم ؛ بهترین منبع رو هم اینترنت می تونم بهشون معرفی کنم ... Primavera Enterprise هم عجب دنیایه !!! از اون مواردیه که هر روز که بیشتر یاد می گیری بیشتر می خوای یاد بگیری ... یه دوره برگزار کردن ... جناب مهندس برای 60 ساعت تدریس ، 12 میلیون ناقابل درخواست کرد ... شرکت هم از خدا خواسته !!! سواد داشته باشی ، تمام دنیا به سازت می رقصن ... ما ایرانی ها به برنامه های Crack شده و قفل شکسته عادت کردیم ... تو سایت شرکت ... آدم ببینه جلوش یه برنامه لیسانس دار 2 میلیون دلاری اجرا شده دلش می خواد صورتش رو بماله به مونیتور (جهت تبرک !!) ... ولی عجب عظمتی بود ... Document Management هم موارد جالبی داشت که اعتراف می کنم نمی دونستم تا این حده ... مدیر فروش یه شرکت پتروشیمی رو هم دیدم ... عجب شخصیتی داشت ... مدیری که با دو سه تا مشاور بازرگانی و چندتا بازاریاب زیردست سالانه 2 میلیارد دلار فروش شرکتش بود ... اگه بری توی محیط کارهای کلان می بینی چقدر توی ایران پول برای بدست اووردن هست ... حتی آسون تر از این که بخوای دولا بشی و از کف خیابون برداری ... مشکل اینجاست که خیلی ها انگیزهء آینده نگری رو ندارن ... درسته که یه سال اول یه تازه واردی اما سال بعد ، کسی هستی با یه سال تجربه ... سال بعدی ، دو سال !!! ... سال چهارم ، سه سال ... چشم بهم بزنی شدی مدیر ارشد با ده سال تجربه ... از کارای مشاوره خیلی خوشم می آد ... فقط باید آدم اندازهء موهای سرش تجربه داشته باشه ... که اونم به مرور زمان می آد ...

پ .ن : اونايي كه توی كارِ صادرات وارد هستند ، توی كار واردات هم صادر هستن ؟



ساعت 3 بود ... خونه زنگ زد که "کجایی ؟ سر راه برای خودت ناهار بخر" ... ما هم رفتیم یه غذایی برای خودمون دست و پا کنیم ... گرفتم و تا سوار ماشین شدم که راه بیافتم و خونه بخورم ... یه راننده متبهر ( که از بد روزگار دختر خانوم بود! ) عقب عقب عقب عقب اومد و شـــــــترق ... شانس نداریم !! ... نمی دونم اگه این آشنامون بلد نبود بدون رنگ بدنهء ماشین رو از اولش بهتر کنه الان ماشین چه ریختی شده بود ؟! باز دو ساعت دردسر تا ماشین رو درست کنم ... آخه دختره خوب ، توی اون آینه به چی نگاه می کردی که با بوق زدنم هم متوجه نشدی داری زیادی می آی عقب ... این رانندگی خانوما هم در بسیاری از مواقع شده مصیبت ما ... باز خونه زنگ زد که " دیر کردی !! " .. تا گفتم باز یکی بهم زد ؛ زدن زیر خنده .

  |  حسین  |    |  ۲۴ خرداد ۸۵
تمام زمان آزادم به Enigma گذشت


تمام زمان آزادم به Enigma گذشت ... قرار شده زمانی که به نیم اپسیلون تمرکز نیاز دارم حتی PC رو روشن نکنم ... منم بجای موزیک های Vocal ، آهنگای بی کلام رو بین کارام انتخاب کردم ... 16 سالم که بود اولین بار Dovile بهم Enigma رو معرفی کرد ... برام از لیتوانی (کنار بالتیک ، همسایه لهستان و لیتونی) متن شعرها ، خورده ریزها و Clip هاش رو پست می کرد ... حالا هر وقت Enigma گوش می دم یاد اون دختر 16 سالهء مو طلایی می افتم (البته الان باید 24 ساله ش باشه) که 2 سال کلی نامه رد و بدل کردیم و یاد اون دوران و اون روزگار ... توی فرهنگ اروپا جابجایی خیلی عادی و مرسومه ، پس حتمآ تا حالا هزار بار آدرس هاشون عوض شده ... وگرنه یه خبری از هم صحبت های دوران 15 تا 18 سالگیم می گرفتم ... Anglika که یادم می آد داشت می رفت با دوست پسرش California ؛ یه پسر آلمانی که شبیه نئونازی ها بود ... Anete هم که توی دانمارک زندگی می کرد و برای کلاس بالماسکه رفت فرانسه ... Alex و Arthur هم که بین اتریش و بلژیک و آلمان دائم رفت و آمد می کردن و همش آدرس جدید بهم می دادن ... بین تمام اینا از اون دختر لوس ژاپنی Rieko اصلآ خوشم نیومد ... Bushra هم که توی اتیوپی بود واقعآ پسر جالب و عجیبی بود ... این همه آدم توی مدت سه سال باهم از هزاران کیلومتر وجوه مشترکی داشتیم که الان هیچ کدوم از همدیگه خبری نداریم ... هر کی می گه دنیا کوچیکه دروغه !!! .... دنیا برای آدمایی کوچیکه که کوچیک فکر می کنن ...

پ . ن : فهمیدم چرا یه دفعه یاد اینا افتادم ؛ ژاپن هم بدتر از مفتضحی ما ، باخت ... در عرض 7 دقیقه 3 تا گل خوردن استعداد ماوراء طبیعی می خواست ... زمین چمن فوتبال بازی کردین ؟ اگه 3 تا پاس از وسط زمین بدی عقب و دوباره برگردونی وسط زمین 7 دقیقه تموم شده . بیچاره Rieko ، می تونم مجسم کنم قیافه دیشب ما رو به خودش گرفته ... با اون موهاش که از همون 15 سالگی بدم می اومد از مدلش!

  |  حسین  |    |  ۲۲ خرداد ۸۵
نسخه

نسخه برای بیمار بد حال


  |  حسین  |    |  ۲۲ خرداد ۸۵
آخرین جلسه کلاس ادبیات

آخرین جلسه کلاس ادبیات تا امتحانای ثلث بود ... امتحان شفاهی داشتیم ...آقای صادقی یکی از میزها رو گذاشت جلوی کلاس و میز خودش رو روبرومون ... هر کسی که نوبتش می شد می رفت و سوال هاشو جواب می داد ... منم رفته بودم توی شعری که حفظش کرده بودم و برای خود مرور می کردم ... دیدم کم کم یه همهمه افتاد توی کلاس و همه زیرزیرکی می خندن ... بهروز در گوشی یه چیزی به بردیا گفت .. بردیا خم شد روی میز و با دستش جلوی دهنش رو گرفت ... آروم گفت : " حسین ، سرتو بذار روی میز ؛ خشتک آقا پارس !! " ... از زاویه دید من زیاد خوب معلوم نبود ... رفتم زیر میز تا تصویر واضحتری داشته باشم ... نیشم باز شد ... دیدم دست آقای صادقی اومده جلوی خشتکش ... نگام رو به صورتش که برگردوندم ، زل زده به من که زیر میز بود !!! ... نیشم خشک شد ... اومدم بالا ... دیدم همه کلاس داره شعرهاشون رو دوره می کنن حتی بردیا و بهروز ... اون روز نوبت من نشد که برم درست جواب بدم ... زنگ که خورد آقای صادقی جلوم رو گرفت و گفت : " اسمت چیه ؟ " ... منم یه قیافه ناامید به خودم گرفتم و گفتم " آقا!! ص... آقا!" ... دلش سوخت و گفت : "پسرم مجید !! ... حواست سر کلاس به درس نیست.تو که پسر خوبی بودی ." ... توی کلاس ما من و مجید ، قدوقواره و هیکل و چهره و از همه مهمتر فامیلی هامون مثه هم بود .... منم نادم و پشیمان اصلآ صدام در نیومد که اسم من حسین ه !!! ...

پ . ن : پسر خیلی خوبی بودم ولی بدجوری شلوار آقا پاره بود !!! .. هم بدجور هم بدجا .

  |  حسین  |    |  ۱۶ خرداد ۸۵
طبق معمول هر شب


طبق معمول هر شب وقتی از زیر دوش می آم بیرون همه خوابیدن ... توی فضای نیمه تاریک و روشن خونه می رم سراغ یخچال و دنبال یه چیز آبکی می گردم ... چیزی بهتر از بطری 2.5 لیتری نوشابه پیدا نمی کنم ؛ تموم آبمیوه ها رو این چند روز تعطیلی تموم کردم ... از زور برنداشتن لیوان خودمو برای سر کشیدن 1 لیتر آخر آماده می کنم ... چراغ کم نور اتاقم رو دوست دارم ... آدم رو بیدار نگه می داره ... ساعت کم کم داره 3.5 می شه و من باید 5 کلهء سحر بزنم برم بیرون ... از اون شبای شده که خواب تا فرسنگ ها دیده نمی شه .... اگه هم دیده بشه وقت پرداختن بهش رو ندارم ... از اون شبایی که نمی خوای آفتاب بزنه ... شایدم نمی خوام با کسی تقسیمش کنم ... مهمونا برگشتن و خونه باز ساکت شد ... بابابزرگ می گفت هر روز توی بیمارستانش 30 تا جراحی می شه که 10 تاش زیبایی ه ... زن دایی هم که فلوشیپ تخصص پوست و زیبایی ؛ یه آماری از کارش می داد که واقعآ آدم به نگرش این مردم شک می کنه ... داشتم فکر می کردم خوشگلی هم خوشگلی های قدیم ... جراحی بینی که عادیه ؛ من جراحی فرم لالهء گوش نشنیده بودم ...

پ . ن : زن دایی sms زد که " حسین جان ممنون بخاطر cd زیبا شیرازی !!! تو ماشینمون جا گذاشتی " .... حالا تمام بدنم درد می کنه .

  |  حسین  |    |  ۱۶ خرداد ۸۵
از تمام تهرانی های عزیز


از تمام تهرانی های عزیز که این چند روزه رفتن مسافرت و گذاشتن ما یه نفس عمیق توی شهرمون بکشیم کمال تشکر رو دارم نقطه سره خط

  |  حسین  |    |  ۱۵ خرداد ۸۵
اگه بجای ترم اول


اگه بجای ترم اول دانشگاه ، ترم اول زندگیم فریدون فروغی و فرهاد رو شناخته بودم الان کارم به تیمارستان کشیده بود ... ما آدم بزرگا شاید صدها هزار فعل و اسم و صفت و ضمیر و اسم مصدر و ... بلدیم اونم به چند زبون ... به فارسی ، عربی ، انگلیسی ، به اسپانیولی (تک و توک) ! نمی تونیم احساسمون رو بگیم و بنویسیم ... اما یه بچه نیم وجبی با دوتا کلمه "ماما" و "بابا" شبش رو روز می کنه و روزش رو شب ... توی بارکد نوشته بودم آدم ساده ای ام ! می دونی ساده یعنی چی ؟ می دونی چرا اینجا سیاه ؟ چرا سفید می نویسم ؟ ... چرا اسم یه محله می شه فرمانیه و یه محله می شه سه راه آذری ؟ ... یه جا می شه میدون خراسون و یه جا می شه میدون ونک ؟ ...یه جا می شه جمشیدیه و یه جا می شه پارک شهر ؟ ... چرا یکی می ره توچال اسکی و یکی می ره تپهء بی بی شهربانو خاک بازی ؟ ... چرا یه خیابون می شه فرشته و یه خیابون می شه وحدت اسلامی ؟ ... چرا یه جا می شه "فلافل داغ موجود است" و یه جا می شه نارون ؟ ... چرا وقتی با 206 می ری دانشگاه دخترا به چشم یه case نگات می کنن و روز بعد که پرشیا سوار می شی دیگه کسی ازت چشم بر نمی داره ؟ ... چرا یه دختر با عشوه راه می ره و یکی دیگه سنگین ؟ ... چرا من از اون دختر باوقار خوشم می آد و اون یکی از کمر باریکتره ؟ ... چرا توی آرایشگاه های مردونه اگه جوون باشی و چیزی نگی ، default یعنی ابروهامو درست کن ؟ چرا یکی با نقش و تراش اندامش می آد توی خیابون و اون یکی با جذبهء شخصیتش ؟ ... من جواب این چراها رو نمی دونم ... نمی دونم چرا دختره سرشو بالا می گیره و می گه جای اینکه خودم کار کنم می رم یه شوهر پولدار گیر می آرم ؟ ... چرا کسی نمی گه یه همسر مهربون و انسان می خوام ؟ ... چرا تا وقتی کیف چرم پر پولت رو جلوی گیشهء سینما فرهنگ باز نکنی دختره با لفظ قلم ازت ساعت اکران فیلم ها رو نمی پرسه ؟(چیزی که هر دقیقه روی یه تلویزیون LCD هزار بار تکرار می کنن!) ... چرا می پرسن همسرت چقدر در ماه درآمد داره اما نمی پرسن همسرت چقدر دوست داره ؟ ارزش اینه که کجاها می ری ، با چه ماشینی می گردی ، با چه تیپی می چرخی ، با چه جیبی خرج می کنی ؛ فکر نمی کنن شادشون می کنی ، خوبیشون رو می خوای یا اصلآ دوسشون داری ؟ ... چقدر چرا چرا چرا کردم . هر چرای که جواب لازم نداره ! داره ؟

پ . ن : نه ! معلومه که ، نه .
پ . ن : تغییر یعنی این ؛ 14 خرداد ... 17 سال قبل نوحه و روضه و عزا ؛ 17 سال بعد تلویزیون شعر دلکش رو می ذاره !

  |  حسین  |    |  ۱۴ خرداد ۸۵
این روزا انگار باید مراقب ذهنم باشم


این روزا انگار باید مراقب ذهنم باشم ... اعتراف می کنم ، یه کم عصبی شدم ... عصبی که نه !! منظورم کم حوصله و بی تابه ... شایدم حساس ، یه ذره هم دقیق ... شاید روزهام اینقدر از بعضی جهات دلگیر شدن که دیگه تیکه پروندن یه غریبه رو نمی تونم نبینم !! ... آدم توی طول روز ناخودآگاه خودش رو کنترل می کنه و عادی زندگی می کنه ... اما یه وقت هایی باید خودآگاه رفتارت رو نگه داری و حتی توی شرایط نامتعادل روحی هم توی دستای خودت باشی ... می دونم وقتی آدم اینطور می شه باید بیشتر روی خودش تسلط و قدرت داشته باشه تا دیگران ... دو راه برای غلبه بر کسایی که توی زندگیم موش می دوونن دارم ... یا نادیده بگیرم یا دستم رو بذارم روی گلوشون ... ترسی برای مقابلهء رودررو ندارم ... خیلی توی فکر بودم .. دروغ چرا !؟ تا قبر آ آ آ آ ؛ ناراحتی توم داشت غوغا می کرد ... بازم نزدیک بود یه پرایدی زیرم کنه ... تقصیره راننده بود که توی کوچهء مسکونی داره گاز می ده ... یه چیزی گفت و منم جواب حماقتش رو دادم ... خودمو از هم صحبت شدن با آدمایی که سطح فرهنگ پایینی دارن می کشم کنار ، اما این بار ایستادم ...خودمو آماده کرده بودم تا در ماشینو باز کرد و با لگد بزنم توی صورتش ... شک نکنین !!! یعنی اگه در باز می شد ، تمام در رو باز می کردم و تمام ناراحتی های این روزهام رو خالی می کردم ... آدمایی که دوست دارن چه گناهی کردن که ناراحتیت رو ببینن ... غریبه به همین درد می خوره ... :دی .. البته شرایط قد و هیکله من می چربید ... وقتی به یه مرد 45 ساله بگی ، بچه پرو !! کار دستش می آد که بهتره عذرخواهی کنه و راهش رو بگیره ، بره ... توی این بیست و سه ساله باره اوله که هوس می کنم با لگد بیام توی صورت کسی !!! خندم گرفته بود ...توی هر شرایطی که باشم حواسم هست که صدام بلند نشه و کاری نکنم که چند لحظه بعد پیشمون بشم ... اما این بار فرق داشت ... ذهنم اینقدر افسرده و گوشه گیر شده که برای گر گرفتن یه جرقه لازم داره ... تصورش هم خنده داره واسم ... من ؟!؟ لگد ؟!؟ توی صورت اونم ؟!؟ ... اما مطمئنم اگه این اشتباه بزرگ رو شروع می کرد ، تا می تونست می خورد ... بچه که بودیم ، بابای نوشین توی زیر زمین یه کیسه بوکس داشت ... اینقدر سفت بود که با چوب هم می زدیم بهش تکون نمی خورد ... حالا می فهمم به چه دردی می خوره ؟!

پ . ن : وقتی عذرخواهی کرد و رفت ، به حال خودم داشت گریه ام می گرفت

  |  حسین  |    |  ۱۳ خرداد ۸۵








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org