باز خوره نوشتن و این حرفا


باز خوره نوشتن و این حرفا ... یه روزی امین اومده بود خونمون ، بیرون بودم ... از اون بچه هایی که نمی تونی لی لی به لالاشون نذاری ... مامان بهش گفته بود الان حسین می آد و باهات بازی می کنه ... از پله ها داشتم می رفتم بالا که دیدم در آپارتمان باز شد ... یه پسر دو ساله سرشو از لای در اوورد بیرون ، شاد و خندون ... سلام کردم " خوبی آقا کوچولو !!! اسمت خوشگلت چیه جیگرم ؟!؟! " ... جا خورده بود !!! خیلی تعجب برانگیز نگام می کرد ... تا جلوش زانو زدم پرید توی خونه و رفت پیش مامان ... انگار هیـــــــــــــــولا دیده ... هنوزم چهرهء بق کرده و از حدقه درومدش یادمه ... کم کم باهام اخت شد و خجالتش رو بردم ... اون روز کلی بازی کردیم و ناهار خوردیم و کنارم خوابوندمش ... دوست مامان فردا گفت ؛" امین به حسین می گه حسین بزرگ و به شما ، مامان حسین بزرگ" ... انگار از اسم حسین یه پسر دو ساله انتظار داشت ؛ بنده خدا !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org