دوشنبه 8 خرداد


دوشنبه 8 خرداد ... اولین باری که sms و زدن sms رو دیدم یادم می آد .. سال 80 بود ! ... توی کافهء دانشگاه نشسته بودیم .. من و ارشیا و جمشید ... ارشیا اولین کسی بود توی جمعمون که sms رو active کرده بود ... زد : salam ... سه ثانیه بعد موبایل من لرزید و جلل الخالق ؛ این خدا چی کارا که نمی کنه !!!!! ... حالا من روزی 100 تا از این مخلوقات عجیب رو رد و بدل می کنم ... شب ، نصفه شب ، سحر ، دمه صبح ، صبح ، قبل از ظهر ، ظهر ، بعد از ظهر ، عصر ، دمه غروب ، غروب ، سره شب ... توی خونه ، پشت فرمون ، استراحتگاه دمه جاده ، کنار دریا ، دمه سی و سه پل ... کاری ، غیر کاری ، محض اطلاع ، جوک ، خاطره ، معذرت خواهی ، غرغر کردن ، ناز کشیدن ، ناز کردن (کسی که ناز ما رو خاطرخواه نیست ؛ پس هیچی !) ، قرار گذاشتن ، کنسل کردن برنامه ، ok دادن به یه پیشنهاد ، ... با : ) ، : ( ، P : ، ; ) و ... با همین sms های به همین پیش پا افتادگی .... دل می بریم و دل می سوزونیم و دل بدست می آریم و دل می ترکونیم و دل از دست می دیم و دل کباب می کنیم و دل می کنیم (کندن) و دلتنگ می کنیم و دل شاد می کنیم و دل می دیم و .. خلاصه چیزی که 5 سال پیش عجیبآ غریبآ بود ؛ الان دل ها بازیچه اش شدن ... دلم می خواد همین الان موبایلم رو بردارم و به عزیزکم بهترین msg دنیا رو بزنم ... حتی با همین موبایلی که مایهء آبروریزیه واسم !! ... با همین موبایلی که الان 2 تا دکمهء دیگش هم افتاده ... قدر نمی دونم !!! ... حتی به کسایی که اکثر مقصد msg هام اون ها هستند ... می دونم ظرفیت علاقه ام چقدره ... می دونم حالاحالاها مونده تا یکی خاطرخواهی ای واقعیم رو ببینه ... اما قدر نمی دونم ... قدر خودم رو حتی ...

پ . ن : فمینیست نیستم ، اما تا دلت بخواد ....... هیچی ! .. هنوز به اون حده راحت بودن نرسیدم که بخوام از خانوم ها ستایش بی پرده کنم ! ... یه جمله می گم : عروس باش .. عروسک نباش .

خطاب به نیلوفر (بلاگت باز نمی شه) : منم به جور زمونه یزرگ شدم ... شاید یه ذره بزرگتر از چیزی که می باید ... نوشتنم یه ذره تغییر کرده ... پس تو هم روی کودک درونت کار می کنی ... باید خوب جواب بده ..درست کجاست؟ تموم شد ! ... چند ساله بی خبریم از هم ؟ 2 سال یا 3 سال ؟! ... چه خوب ! داری می آی ایران ... آخه این چه بچه محله ای که ما داریم ؟!؟! .. : دی ... منم همین دوروورام ... درس که تموم شده و بلکل وارد یه مرحله جدید شدم ... اینقدر جدید که خیلی از ابعاد زندگیم زیر و رو شده ... نوشته های نارا معلوم بود برای یه آدمه خیلی نزدیکه ... خیلی نزدیک ! اندازه کودک درونت ... زنده ام ! شکر خدا ... کار که زیاده ... زندگیم جالب شده ... دارم پیش می رم .. حتی وقتی که همه فکر می کنن مرداب وار دارم فروکش می کنم ... کی دقیقآ می رسی تهران ؟! .. اورکات که فیلتر شد ... منم بخاطر دردسرهای همکلاسی های عزیز دانشگاه که از بد روزگار دختر بودن ، اورکات رو تعطیل کردم ... البته الان یه پروفایل دارم ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org