پنجشنبه 4 خرداد

پنجشنبه 4 خرداد ... خدا هم نمی دونه چرا زمینش توی این همه کهکشانهاش اینطوری از آب درومده ؟ ... قرار شده راحت بنویسم، اینقدر اینو تکرار می کنم که به اینرسی هام غلبه کنم ... ترم چهارم حامد اومد بهم گفت یکی از دوستاش اومده بهش گفته یه بنده خدایی ازم خوشش می آد ... بریم بیرون همدیگرو ببینین و باهام بیشتر آشنا بشین ؟ ... خب!! جوابم معلوم بود ... اما بعدآ تو جواب mail مهرنوش ؛ بهش گفتم " تو بخاطر من کسی رو رد می کنی که بهت علاقه داره ... من بخاطر کسی که دوسش دارم تو رو ... کسی که من دوسش دارم یکی مثه منو ... هممون کار خوبی انجام می دیم ... اما هیچکدوممون به آرامش واقعی نمی رسیم " ...راست می گفتم؛ ما آدما جوونورهای عجیب غریبی هستیم ... نه شاخ داریم ، نه دم !! ... یه زمانی یکی می آد توی یه قدمیمون می گه " دوست دارم و می تونم خوشبختت کنم " بعد می زنیم تو سرش و خوردش می کنیم که برو کنار من دارم دور دورا رو می گردم ؛ کسی که می خوام محاله نزدیک باشه ... یا حتی عکسش ! ... بهمین راحتی؛ شایدم مسخرگی ... رابطه تقارنی (ریاضی هاتون چطوره؟ ) برای علاقه و ع ش ق تعریف نشده است ... همون رابطه که می گه اگر X رابطه داشته باشد با Y آنگاه الا و بلا Y هم همون رابطه رو با X داره ... عوضش تا دلت بخواد پادتقارنی ... من X رو دوست دارم ... X دلشو بسته به Z ... Z هم به Y وابسته شده ... حالا وخامت موضوع جایی که V منو بخواد و خبر داشته باشه که U خیلی وقته اونو دوسش داره ... می تونی تشخیص بدی باطن آدما چطوریه ؟! نمی خوام ادای علمای علم غیب و مکاشفات و اینا رو در بیاری ... فقط من توی خیابون آدمایی می بینم که یه فانوس روزا دستشون می گیرن و دنبال شریک تنهاییشون می گردن ... همه با هم هستن و همه هم تنها ... وقتی می بینم 2 نفر دستشونو دور کمر همدیگه انداختن و دارن توی یه پیاده روی خلوت و بارون خورده و پر دار و درخت قدم می زنن، دوست دارم ماشینو پارک کنم و اول اون پیاده رو اینقدر بایستم تا (........) هم بیاد دستشو بده به من .
پ . ن : یکی از چارچوب های ذهنیمو کون فیکون کردم ... اگر بلاگ یه اتاق خالی و امن برات باشه، می تونی روی در و دیوارش هر چی دوست داری بنویسی ... بعد در اتاق رو قفل کنی و بقیه بیان و از پنجره هاش بخونن روی در و دیوار کی چی نوشته !!! ... تا وقتی دیده نشدی با خیال راحت بنویس ... خوبه فقط پریسا و محک و چندتا دوست قدیمی منو از نزدیک دیدن ...
پ . ن : محک مثه یه نویسنده ای شده که نوک مدادش شکسته اما حال نداره بره تراش بخره ... حالا این سرنخ رو به کیبورد و متعلقاتش مرتبط کنید.












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org