چند شنبه است ؟؟؟ یادم نمی آد..

چند شنبه است ؟؟؟ یادم نمی آد..
- ناهار تن ماهی خوردم ، با آب آلبالو !! ... یه لیوان دیگه آب آلبالو ... بازم آب آلبالو ... اگه زحمتی نیست یه یه ذره دیگه آب آلبالو ... اصلاح می کنم ناهار آب آلبالو خوردم و تن ماهی . من روزی 2 لیتر تکدانه رو شرمنده می کنم ... می بینی وضعش خوب شده !!! واس خاطره منه .
- اینقدر جوه اینجا برای خاطره همه دوست داشتنی شده که دلم نمی آد نشون بدم چقدر دلم پـــــــــــــــره !! امروزاست که سرریز می کنه .
- صداشو در نیار ، سه شبه شام نمی خورم ... با پنیر و هندونه خودم رو گول می زنم که سیر شدم .
- msg های شب عید رو می خوندم .. رسیدم به جواب تبریک عزیزکم ... یاد اشکی افتادم که اون موقع توی چشمم حلقه زده بود ... آدم وقتی نمی تونه حدی برای خوشحالیش نشون بده گریه کردن بهترین راهه ... هنوزم بهترین راهه !
- " آدمه تنها ، فقط دیوار رفیقشه ! " اول معنی زندان و میله و قفس می آد توی ذهنت ... اما بعد فکر که کنی می بینی می تونی دلت رو به محکم بودن دیوار خوش کنی ... به این می گن دل خوش سیری چند ؟! یا خوش بینی و امیدوار بودن ... حالا هر کدوم که دوست داری ، همون !
- توی خاکم ، زیر سقف خونم ، بین دوستام ، لابلای مردمم ... بدجور حس غربت می کنم .
- زندگیم یه صورت مساله شده ... نقش اول مردش رو هر روز دارم کشف می کنم ... بازم ابعاد وجودیش بازتر می شه و تمومی نداره !!!
- فاصله یه حرف سادس ، بین دیدن و ندیدن ...
- وقتی اینجا همگی می گین و می خندین بهتون حسودی می کنم ... من امروز واقعآ به قاه قاه خندهء بچه ها شک دارم .
- جمعه خواستم برم کوه خلوت کنم ... از تلویزیون شنیدم ، ماشاا... همه امت شهیدپرور می خوان برن تپه های اطراف با شهداء بیعت کنن ... اینم از این ! بعدی .
- به راحتی همین چند خط می تونم دلم رو بنویسم و حال همه گرفته بشه ... یه حس سنگین پشت پردهء چشمام دارم ... اما عزیزکم؛ باز بخند ، تا دل منم باز خوش باشه .

پ . ن : قصور از منه !!! .. خودم رو می دم دست دله تنگم ... وقتی از زیر کنترلم خارج بشه بهترین حالتش الانم می شه . باید محکم بگیرمش مبادا تکون زیادی بخوره .

  |  حسین  |    |  ۱۰ خرداد ۸۵
ببینین چقدر شلوغ می کنین !!!


ببینین چقدر شلوغ می کنین !!! ... حالا یه بنده خدایی یه کادو می خواسته هــــــــــــــــا .. فکر کنم بیاد بخونه اینجا رو از خیره کادوش بگذره .. : )) ... !! و اما کادوی پسرا : ( فقط خودتون بشمارین ببینین چقدر زیاده ) ... هی غرغر می کنین .. آخه پریسا هم مثه نرگس و گلی ... اصلآ همون که می گم همیشه " خانوما موجوداتی هستند قابل تقدیــــــــــــــــــــر."
- کیف پول و تعلقات مثه جا سوئیچی ، کمربند .
- کیف دستی .
- پیرهن .
- ست پیرهن و کروات . ( گه پاپیون می زنه ، پاپیون !! جدی خیلی شیک و تکه .. )
- کروات هم خوبه اما باید قیمتش خوب باشه ( حدودآ 18 تومن )
- تی شرت . ( مارک دار باشه بهتره )
- ادکلن .
- ست شیو و اینجور چیزا !!! ( حتی ماشین ریش تراش ... بسته به میزان سرمایه گذاری !! )
- لوازم کامپیوتر ( اگه بدونین یه چیز خاص احتیاج داره از sub گرفته تا Bluetooth .. حتی Ir DA )
- لوازم موبایل ( از Ram گرفته تا بازم Bluetooth )
- خیلی بخواین شرمنده کنین ؛ ساعت . Swatch مثلآ ... قیمت معقولی هم داره .
- اگه طرف خورهء ماشین و ماشین بازیه ؛ انواع و اقسام لوازم ماشین . ( این دیگه خیلی بچگونه است اما برای خودش مورد پسند واقع می شه )
- فصل سرد باشه که می ره توی سوئیشرت و پیرهن های خوشگل و گرم .
- اگه طرف خیلی سرش توی لوازم الکترونیکیه می تونین برین سراغ memory reader ها و memory cassette ها و ...


پ . ن : برای من هم یه گوشی چیزه خوب و خاطره نشینیه !!! .. ( چه کم توقع !! .. دلتون نسوخت ؟!؟! نه .. بو کنین ؟! سوخت ؟! عمیق تر نفس بکشین !!! یه ذره صبر کنین تا بوش برسه به مشامتون ... نسوخت ؟! سوخته دیگه بابا !!! ... عجب دل های دیر سوزی دارین .. خوشم نیومد : دی )

پ . ن : با سجاد شد هزارمین نفری که " صدای بابا جان رو خاص و دلنشین تشخیص دادن "... البته صدای من به آرومی ایشون نیست ، سجاد ... بهرحال پسر کو ندارد نشان از پدر ... برو الی آخر ... !!!

  |  حسین  |    |  ۹ خرداد ۸۵
کادو خریدن برای یه پسر


کادو خریدن برای یه پسر راحتترین کار روی زمینه !!! ... اما برای یه دختر خانوم فاتحه ات خونده می شه یه ذره هم مایل می شی به سمت قبله ... مخصوصآ اگه بدونی هم می خواد استفاده کنه و هم می خوای موندگاریش بالا باشه ... جرقه زد !! سگ ... از نژاد های یه وجبی ... بهانه ای شد برم مولوی ... برای خودش گردش علمی ای به حساب می اومد ... بعد از کلی پایین بالا رفتن چیزی که می خواستم گیرم اومد ... فقط صداش به جثه اش نمی خورد ... انگار بلندگو قورت داده ... چنان واق واقی می کرد که شیر ژیان توی دشت هم کم می اوورد ... امروز فهمیدم اسمش اویکولا (oikola) ست ... آخه صاحبش نخریده داشت دنبال جای نگهداریش می گشت ؛ یعنی دوتا ، یکی برای اویکولا یکی هم برای خودش ... گذشته از اینا چهره اش رو دوست نداشتم ؛ عاقل اندر سفیه ( یا هر جوری که می نویسن! ) آدم رو نگاه می کرد ...یه تولهء خوشگل هم دیدم تا مرز خریدنش رفتم .. اما تا سرعت رشدش رو پرسیدم منصرف شدم ... آخه به یه چشم بهم زدن اندازه گوسفند می شد ... دومین مورد پازل بود ... پازل کروی صور فلکی ... عالی بود !! .. اما قرار بشینه درس بخونه و اگه واسش بخرم دیگه درس بی درس ... انتخاب سوم یه سری CD موزیک بود ... اپرا (Opera) !!! ... از دوبی برام اووردن ... گوش دادم .... عجب جیغ می زد .. خوانندهه ، دلش خوشه اپرا می خونه ... موارد بعدی کم کم داشت خیلی سخت می شد ... از لوازم آرایش گرفته تا کیفش و کیف دستی و ... کم کم بیا تا صندل و شال و روسری و ..... ؛ یه ساعت Esprit هم دیدم که خیلی معرکه بود !! اما ساعت به کارش نمی آد ... یه سری جواهرات مارک دار هم دیدم ... گلوبنده Versache رو خیلی دوست داشتم ... توی بخارست هم عطرهای خوشبوی هست اما دو ماه پیش دو تا از بهترین هاشو خرید باهام ... حیف که از ساعت رومیزی هم خوشش نمی آد وگرنه یه ساعت دیدم که دوست داشتی همش بخونیش (مثه نیکولا!) ... گفتم نیکولا !!! چراغ قوه هم خوبه هــــــــــــــا !!! ... ای بابا ، یعنی اینقدر تصمیمی گیری سخته ... اصلآ معتقد نیستم که ارزش یه هدیه به اتیکت روشه ... اما خب ، بهتره علاوه بر ارزش معنوی یه نمه ارزش کوچولو مادی هم داشته باشه ... نه برای نشون دادن تعداد صفرهاش .. برای دوام بیشتر و جنس مطلوبتر ....
همین الان یه case دیگه خورد به سرم ... !!! ممممم .. همین خوبه ! ... می خرمش ...
نه ... بذار فکر کنم !؟

پ . ن : این یکی از کادوی های امسال بود ... یه کادو دیگه هم بود که اونم قصه ای داشت برای خودش .
پ . ن : صدای زیبا شیرازی اولش مزخرفه .. بعد دلنشین می شه ، بعدش دیوونه کننده .. آخرش باهاش میخونی !!!! " گلی خانوم"
پ . ن : چون دست خط ام خیلی مورد استقبال قرار گرفت مثه بی جنبه ها بازم اونطوری می نویسم .

  |  حسین  |    |  ۹ خرداد ۸۵
دوشنبه 8 خرداد


دوشنبه 8 خرداد ... اولین باری که sms و زدن sms رو دیدم یادم می آد .. سال 80 بود ! ... توی کافهء دانشگاه نشسته بودیم .. من و ارشیا و جمشید ... ارشیا اولین کسی بود توی جمعمون که sms رو active کرده بود ... زد : salam ... سه ثانیه بعد موبایل من لرزید و جلل الخالق ؛ این خدا چی کارا که نمی کنه !!!!! ... حالا من روزی 100 تا از این مخلوقات عجیب رو رد و بدل می کنم ... شب ، نصفه شب ، سحر ، دمه صبح ، صبح ، قبل از ظهر ، ظهر ، بعد از ظهر ، عصر ، دمه غروب ، غروب ، سره شب ... توی خونه ، پشت فرمون ، استراحتگاه دمه جاده ، کنار دریا ، دمه سی و سه پل ... کاری ، غیر کاری ، محض اطلاع ، جوک ، خاطره ، معذرت خواهی ، غرغر کردن ، ناز کشیدن ، ناز کردن (کسی که ناز ما رو خاطرخواه نیست ؛ پس هیچی !) ، قرار گذاشتن ، کنسل کردن برنامه ، ok دادن به یه پیشنهاد ، ... با : ) ، : ( ، P : ، ; ) و ... با همین sms های به همین پیش پا افتادگی .... دل می بریم و دل می سوزونیم و دل بدست می آریم و دل می ترکونیم و دل از دست می دیم و دل کباب می کنیم و دل می کنیم (کندن) و دلتنگ می کنیم و دل شاد می کنیم و دل می دیم و .. خلاصه چیزی که 5 سال پیش عجیبآ غریبآ بود ؛ الان دل ها بازیچه اش شدن ... دلم می خواد همین الان موبایلم رو بردارم و به عزیزکم بهترین msg دنیا رو بزنم ... حتی با همین موبایلی که مایهء آبروریزیه واسم !! ... با همین موبایلی که الان 2 تا دکمهء دیگش هم افتاده ... قدر نمی دونم !!! ... حتی به کسایی که اکثر مقصد msg هام اون ها هستند ... می دونم ظرفیت علاقه ام چقدره ... می دونم حالاحالاها مونده تا یکی خاطرخواهی ای واقعیم رو ببینه ... اما قدر نمی دونم ... قدر خودم رو حتی ...

پ . ن : فمینیست نیستم ، اما تا دلت بخواد ....... هیچی ! .. هنوز به اون حده راحت بودن نرسیدم که بخوام از خانوم ها ستایش بی پرده کنم ! ... یه جمله می گم : عروس باش .. عروسک نباش .

خطاب به نیلوفر (بلاگت باز نمی شه) : منم به جور زمونه یزرگ شدم ... شاید یه ذره بزرگتر از چیزی که می باید ... نوشتنم یه ذره تغییر کرده ... پس تو هم روی کودک درونت کار می کنی ... باید خوب جواب بده ..درست کجاست؟ تموم شد ! ... چند ساله بی خبریم از هم ؟ 2 سال یا 3 سال ؟! ... چه خوب ! داری می آی ایران ... آخه این چه بچه محله ای که ما داریم ؟!؟! .. : دی ... منم همین دوروورام ... درس که تموم شده و بلکل وارد یه مرحله جدید شدم ... اینقدر جدید که خیلی از ابعاد زندگیم زیر و رو شده ... نوشته های نارا معلوم بود برای یه آدمه خیلی نزدیکه ... خیلی نزدیک ! اندازه کودک درونت ... زنده ام ! شکر خدا ... کار که زیاده ... زندگیم جالب شده ... دارم پیش می رم .. حتی وقتی که همه فکر می کنن مرداب وار دارم فروکش می کنم ... کی دقیقآ می رسی تهران ؟! .. اورکات که فیلتر شد ... منم بخاطر دردسرهای همکلاسی های عزیز دانشگاه که از بد روزگار دختر بودن ، اورکات رو تعطیل کردم ... البته الان یه پروفایل دارم ...

  |  حسین  |    |  ۸ خرداد ۸۵
باز خوره نوشتن و این حرفا


باز خوره نوشتن و این حرفا ... یه روزی امین اومده بود خونمون ، بیرون بودم ... از اون بچه هایی که نمی تونی لی لی به لالاشون نذاری ... مامان بهش گفته بود الان حسین می آد و باهات بازی می کنه ... از پله ها داشتم می رفتم بالا که دیدم در آپارتمان باز شد ... یه پسر دو ساله سرشو از لای در اوورد بیرون ، شاد و خندون ... سلام کردم " خوبی آقا کوچولو !!! اسمت خوشگلت چیه جیگرم ؟!؟! " ... جا خورده بود !!! خیلی تعجب برانگیز نگام می کرد ... تا جلوش زانو زدم پرید توی خونه و رفت پیش مامان ... انگار هیـــــــــــــــولا دیده ... هنوزم چهرهء بق کرده و از حدقه درومدش یادمه ... کم کم باهام اخت شد و خجالتش رو بردم ... اون روز کلی بازی کردیم و ناهار خوردیم و کنارم خوابوندمش ... دوست مامان فردا گفت ؛" امین به حسین می گه حسین بزرگ و به شما ، مامان حسین بزرگ" ... انگار از اسم حسین یه پسر دو ساله انتظار داشت ؛ بنده خدا !

  |  حسین  |    |  ۸ خرداد ۸۵
یه شنبه 7 خرداد ...

یه شنبه 7 خرداد ... اون روزگاری که امپراطوری پارس از خاور دور کشیده می شد .. می اومد نزدیک افغانستان و ترکمنستان ، تمام خزر و البرز ، دجله و فرات رو رد می کرد و می رسید به سوریه و ترکیه و تمام حاشیه های شمالی و جنوبی خلیج فارس رو پر می کرد و می رفت شمال آفریقا ... آره !!!! ... اون روزگار که امپراطوری پارس از این سر دنیا بود تا اون سر دنیا ... وقتی که سه تا قاره رو گرفته بود ... وقتی که از عرب و عجم و زرد پوست و سیاه پوست همه زیر حاکم پارس بودن ... وقتی که زرتشت اهورامزدا داشت ... اگه اسکندر وحشی حمله نمی کرد الان به ایران می گفتن : ایران جهانخوار یا شایدم استکبار جهانی ؟!؟! یا مرگ بر ایران ؟! یا شعار می دادن فارسه فلان فلان برگرد خونه ات ؟! یا تمام مردم دنیا می رفتن کلاس فارسی ؟! فحش و بد و بیراه فارسی دادن نشون دهندهء باکلاسی بود !؟ ...
پ . ن : داریوش ، تو خودت رو ناراحت نکن ... اهورامزدات این مرزها رو از خشکسالی و دشمن هم حفظ کنه دروغ کار خودش رو کرده !!!!
آسوده بخواب که آبا و اجدادمون و پدرانمون و خودمون و پسرامون و نوه هامون و ندیده هامون و همه و همه ، آدم بشو نیستیم . بخواب ! اینجا هیچ کس بیدار نیست ...
پ . ن : می بینی ، باز اگه این می شد و اگه اون نمی شد و اگه اینطور و اگه اونطور !!! ... زندگی چند نفرمون روی اگه ، شاید ، کاش ، باید و بقیهء حروف اضافه بنیان شده !؟

  |  حسین  |    |  ۷ خرداد ۸۵
فکر کنم شنبه است دیگه


فکر کنم شنبه است دیگه ... صدای شهره ، لیلا فروهر ، مرجان ، سیلوئت ، هنگامه ، هلن ، نوش آفرین شنیدی ... کاری به خوندن و کارهاشون ندارم اما قاطی هر کدومشون ، لابلای ع ش ق ی که می خونن یه بویی از هوس و شهوت می آد ... اما زیبا شیرازی بین تمام خانوم ها جوری می خونه که دلت می خواد کسی رو اونطوری که می خونه دوست داشته باشی ... خوندنش رو حس می کنی ... سه سال پیش به شدت به آلبوم هاش معتاد شده بودم ... اما خب !!! روزگار واسم تحریمش کرد ... نمی دونم چرا این روزا بدجوری هوای شنیدن دوباره اش رو کردم ... دیدی !!! ... توی آهنگ های این دوره زمونه یه سری تشبیهات نچندان دلچسب می زنن به م ع ش و ق شون ... یا خیلی دور از واقعیت و خیلی دست نیافتنی ... یا خیلی سهل الوصول که انگار م ع ش و ق احتیاج به ع ش ق داره ... طرز خوندن های همشون با عشوه و صدای زنانه است ... اما زیبا شیرازی مثه یه مرد می خونه ... شعرش رو خودش می گه ، خودش آهنگش رو می سازه ، خودش سازش رو می زنه و خودش می خونه ... اونم چه خوندنی !!! ...

بهترین بوسه رو بگذار واسه خدافظی
من می خوام منتظر لحظهء رفتن باشم
آخه شوق دیدنت همیشه هست
من می خوام شاهد اشک شوق رفتن باشم

به جرات می تونم بگم تنها شعرایی که وقتی گوش می کنم حس ع ا ش ق شدن می آد سراغم ... نمی گم فقط شیرینی های دوست داشتن ... اما غم هاش هم اگه بیاد بازم می ارزه ... ناگفته ها ... و خاطره ش رو می تونین گوش کنین ... من هفت ستاره ، چهار فصل و اسم شبش رو خیلی دوست دارم ... اصلآ شعرها و خوندن ها و آلبوم هاش تا نداره ... آدم حس می کنه یا خودش داره اینا رو می خونه .. یا کسی که دوسش داره اینارو واسش زمزمه می کنه ... تشبیه هایی ساده ، بدون غلو از دلگیری های کوچیک ، تا شادی های شیرین و بی نهایت ...

پ . ن : توی سایتش می تونین متن تمام شعرهاش رو بگیرین ... اما نحوه و تن خوندنش خیلی تاثیر گذاره ... مکث های غیرعادی به شعرهاش یه وزن خاصی داده
پ . ن : می خوام در مورد sms بنویسم .

  |  حسین  |    |  ۶ خرداد ۸۵
جمعه 5 خرداد ...

جمعه 5 خرداد ... رسمآ و علنآ بدین وسیله ، از موسسان کارخونه های لوازم خونگی تشکر و قدردانی به عمل می آورم .. مخصوصآ kenwood و moulinex ... همینطوری برای تفریح و باز شدن خاطر با چهار کیلو بستی و دو کیلو توت فرنگی و زردآلو و گیلاس به علاوهء عسل و شکلات آب شده و خلاصه از این جغول پغول ها چندتا دسر مخصوص سر آشپز درست کردم که خودمم هذش (حذ ، حز ، هز ، هظ ، حظ و غیره ) رو بردم ... همه می گن شکمو ام .. اما به نظر خودمم در حقم اجحاف شده ... دست خودم نیست که باید از هر چیزی دوتا بخورم تا سیر بشم .. دوتا همبرگر ، دوتا چیزبرگر ، .... دیگه پیش همه جا افتاده حسین رو 2تا حساب کنن .. اما اینا که غذا نمی شن ... یا باید باقالی پلو با ماهیچه باشه (البته با مرغش هم قبوله!) ، یا شنیتسل (با کلی ادویه هندی که خودم قاطی کردم) ... از بین خورشت ها هم قیمه و بادمجون یا تلفیقی از این دوتا خوبه ! ... کباب ها هم که جایگاه خودشون رو دارن اما بلغاری و قفقازی خیلی بهترن ... هتل جلفای اصفهان هم که استیک هاش بی نظرَن ... خیابون پشت کلیسا هم استیک گراز داره ، گوشت گراز هم لذیذه ... وقتی از رشت می ری طرف بندر انزلی ، 10 کیلومتری بندر سمت چپ جاده یه سری سوئیت هستن که همیشه یه ماهیگیری اونجا ماهی بدون تیغ می فروشه ... جوووون می ده واسه کباب کردن و به نیش کشیدن ... رستوران نارنجستان (سعادت آباد) هم میگوهای محشری داره (نفهمیدم سس مخصوصش چیه!) ... گرسنه ام شد !!! ... یکی به من بگه مگه مجبوری از این چیزا بنویسی !! ..

پ . ن : امروز بالاخره با نجاری و دریل کاری و پیچ و مهره و چسب چوب ، محکم شدن روانمون رو پایان دادیم ...
پ . ن : اینقدر حرف برای گفتن و نوشتن دارم که نمی دونم کدوم اهم تره !! ... حرفایی که دیشب توی ذهنم رخنه کرده بود و اگه بشنوین برای شفاء من و تمام بیمارهای اسلام " ام یجیب .... " می خونین ... صحبتی که با خونه کردم و راهکارهای خودم ... اتفاقی که توی شرکت پتروشیمی بابا واسم افتاد ... یه توضیح راجع به خودم و این نوشته (لینک دربارهء من Active شده)...

  |  حسین  |    |  ۵ خرداد ۸۵
همچنان چهارشنبه است ، 3 خرداد


همچنان چهارشنبه است ، 3 خرداد ... جوابای کنکور که اومد می دونستم آبرو داریه خانوم دکتره خونه رو نمی کنم ... رتبه دو رقمی اووردن کاره من نبود ، اگه هم بود کار ذهنم نبود ... اما مدیریت بازرگانی تهران قبول شدم ... مهندسی نرم افزار برام یه چیزه دیگس .. اما شهرستان ؟!؟!؟!؟! ... عمرآ !!!! تهران باشه ، کوفت باشه ! ... قرار شد که برم مدیریت بازرگانی بخونم ؛ توی همون روزا بابا، با یه دوست 40 ساله اش مشورت کرد ... هنوزم نمی دونم به آلمان و بلژیک و اتریش چی صادر و وارد می کرد ... قرار شد برم پیشش و باهاش تجربیات این کارو بفهمم ... با اینکه یه پاش ایران بود و یه پاش اون سه کشور اما واسم جالب بود !!! ... قبول شدنم توی مهندسی کامپیوتر اما تمام تصمیمات خونه رو جابجا کرد ... دلیل اصلی بخشیدن عطای بازرگانی رو به لقاش، این بود که خونه نگران بود منم نفسه دوست بابا رو بگیرم ... یه نفس پول پرست که همه چیز رو با پول و مادیات می سنجید ... خرده ای هم بهش وارد نبود ... یه آدم غیر ایرانی که بابا توی انگلیس باهاش آشنا شده بود و از وقتی یه زن ایرانی گرفت ایران کم کم موندگار شد ... حالا که این روزا دوباره می خوام شروع کنم برای مدیریت بازرگانی همش یاد 4 سال پیش می افتم که نفسم رو نجات دادم یا نه ؟؟؟

- امروز بعد کلی وقت پریسا رو دیدم ... چقدر خوشگل شده بود ... با اینکه مثه همیشه سنگین و باوقار لباس پوشیده بود اما از همیشه خانومتر شده بود ... من که باور نمی کنم هول هولکی از خونه بیرون اومده باشه ... اون کلهء ایران که بود می گفت، باید بیاد تهران که مواظب دلم باشه ... هر وقت به پریسا و عزیزکم فکر می کنم نمی خوام کسی مراقبم باشه؛ فقط می خوام من هواشون رو داشته باشم ...

- این قضیه آنالیز و طراحی سیستم های اطلاعاتی عجب چیزیه !!! مثه یه مرداب می مونه ، هر چی بیشتر یاد می گیری می فهمی هیچی بلد نیستی هنوز ... حالا شباهتش با مرداب چیه ؟!؟! والا ، منم بی تقصیرم !!

- یه مرد توی زندگیش باید یه مورده خیلی مهم و واجب رو یاد بگیره ... اونم اینکه چطوری کسی رو که دوست داره توی آغوشش نوازش کنه ... ممممم ... نه فقط نوازش حس لامسه ... همه حواس !! ... از شنوایی و بویایی گرفته تا چشایی حتی ...
خیلی وقتا گوش آدم بدجوری احتیاج به نوازش و شنیدن جملاتی داره که تاحالا یا نشنیده یا کم شنیده یا حتی مصنوعیش رو شنیده ... مممممم ... دلم می خواد کم کم بتونم راحتتر از این وضعیت بنویسم ... اینجا هم که اسمش مستعده برای فیلتر شدن .. :)) ... نه !!! ... در این مکان تنها کار بدی که صورت می گیره نوشتنه ...

پ . ن : وقتی می آی قشنگترین پیرهنت رو تنت کن ، تاج سره سروریت رو سرت کن ... چشماتو مست کن همه جا رو بشکن ، الا دل ساده و ع ا ش ق من ... شعرای قدیمی یه حرفه دیگه ای می زدن ... روحشون شاد !

  |  حسین  |    |  ۳ خرداد ۸۵
باور کن


باور کن ...
باور کن فرامــــــــــــــــوش شدگان
فـــــــــــــــــــــــــراموش کنندگان را هیچگاه
فـــــــــــــــــــــــرامــــــــــــــــــــــــــــــوش نخواهند کرد

  |  حسین  |    |  ۳ خرداد ۸۵








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org