اول از همه

اول از همه :
روزگاری چقدر مقعید بودم ... می رفتیم کوه ... ده ساعت تمام توی برف و یخ بودیم ... تا زیر زانو چیزی جز خیس شدن گرمکن و شلوار و ساق بند حس نمی کردیم ... کلاه رو که از سرمون ور می داشتیم ، تمام موهامون به هم یخ بسته بود و چسبیده بود فرق سرمون ... اینقدر وسایل داشتیم که توی تاکسی جامون نمی شد .. باید دربست بگیریم ( البته باید بگم سنمون به گرفتن تصدیق نرسیده بود ) با اون وضع می رسیدیم تجریش ... از گرفتگیه هوای ابری می شد فهمید که نیم ساعت دیگه اذانه !!! ... می رفتیم توی امامزاده صالح ... کوله ها رو می نداختیم از کمرمون پایین ... کلاه و دستکش و کیف کمری و یخ شکن ها رو از سگک گمربند باز می کردیم ... کتمون رو در می اووردیم ... گرمکن و پلیور و خلاصه اینقدر لباس در می اوردیم که بتونیم آستینمون رو بزنیم بالا ...از بین بندهای بوت هامون یخ و برف گل شده رو پاک می کردیم گره شون رو باز می کردیم ... ساقبند ها رو از پامون می کشیدیم بیرون ... دو تا جوراب هایی که روهم روهم پوشیده بودیم و به هم یخ زده بودن رو در می اوردیم ... می رفتیم توی حیاط امامزاده و با آب های یخ زدهء حیاط وضو می گرفتیم ... به بخاری که از روی سر و صورت و آرنج هامون بلند می شد نگاه می کردیم و کیف می کردیم .. از سرما البته !!! .. بعد ده دقیقه مونده بود به غروب کامل خورشید !!!! تازه می گفتیم الله اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم .... الحمدالله رب العالمین
حتی وقتی رفته بودیم شمال از سر هفت خبیث بلند می دم و می رفتم نماز ... چهار نفر دیگه رو منتظر می ذاشتم .. اول نماز !!! هیچ کدومشون هم براشون نماز معنی و مفهومی نداشت .
دوم از همه :
بگذریم چرا دو سال نماز نخوندم ... بیشتر از دو سال ... کم کم داره می شه سه سال !!!
اولین باری که بعد از پونزده سالگی نمازم قضا شد یادم ه ... نشسته بودم روی نیمکت محوطه دانشگاه ... کلاس های بعد از غروب همیشه دانشگاه خلوت می شد ... دی بود ... هنوز حس اون غروب رو دارم ... انگار خدا منتظرم بود که بلند بشم و آستینم رو بالا بزنم و ساعتم رو در بیارم ... اما من پا%8












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org