واسم کاملآ روشن شد که


واسم کاملآ روشن شد که جونم برام اصلآ اهمیتی نداره .. خب ، بدونی کسی نیست که نگرانت باشه ( از اون لحاظ !!!! ) یه حس بی حسی می آد سراغت ... اون از اصفهان که جناب شرکت واحد نزدیک بود شرمنده ام کنه ... اونم از امروز که کنار اتوبان که منتظر تاکسی بودم ... دیدم یه ماشین داره می آد سمت من ... یه قدم برداشتم و اومدم روی جدول ایستادم ... ماشینه هم یه متر اونورتر خورد به جدول و بلند و شد و رفت قاطی باقالی ها ...
به طرف ماشین نگاه کردم و .... یه صدایی پرسید آقا شما حالتون خوبه ؟!؟!؟!؟! روم رو برگردوندم ، یه مرد چهل ساله ... رنگش مثه گچ سفید شده بود ... تازه فهمیدم چی شده .
سر به هوایی یه چیزه ، اوضاع الانه من یه چیزه دیگه !
شاید کار ، کاره اون پنج تومنی ایی بود که چون توی جیبم جیلینگ جیلینگ می کرد انداختمش توی صندوق صدقات یا نه ؛ بی تعارف ، شرش رو از سرم کم کردم . کرام الکاتبین ؛ شرمندمون کردی !!


زندگي امروز آغاز مي شود
و در امتداد فردا مي نگرد ،
مي بالد ، احياء مي شود
و باز مي آغازد
آن نيست كه انجام داده اي
و يا آنكه بوده اي
آنجاست كه خواهي شد
و مسئله اينجاست
كه ديروز رفته است
امروز برآمده ،
و فردا در خواهد رسيد
همواره در پيش روي نظر كن ،
دردها را به گذشته واگذار
طراح تويي كه آينده خويش را
ترسيم مي كني
تنها تو را توان آن هست
كه خطاي رفته جبران كني
تنها تو مي تواني
كه آرامش را در اندرون خويش
سكني دهي .

مارتينا ري كوك

پ . ن : کسی نیست ، بیا زندگی رو بدزدیم .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org