وقتی که می خوای


وقتی که می خوای یه تصمیمی بگیری و می خوای کمکی بهت برسه هیچ کس دوروورت نیست ... وقتی که می خوای با یکی مشورت کنی و دلت رو سبک کنی کسی رو نمی بینی ... وقتی که می خوای محض رضای خدا یه دوست داشته باشی که واقعآ خیرت رو بخواد بازم تنهایی ... وقتی که می خوای یه جمله بگی و قفل بسته رو باز کنی کسی نمی خواد بشنوه ... تا کیلومترها اینورتر و اونورتر کسی دیده نمی شه ...
حق هم دارن ... منم بودم شاید نبودم ... به رودرواسی ... اینقدر قانعم که از هیچ کس هیچ انتظاری ندارم ... البته قناعت ، نه رضایت !! ... خیلی سخته آدمی با روابط اجتماعی من حتی یه نفر رو نداشته باشه که بتونه باهاش حرف بزنه ... فقط یه کلمه .... نه یه جمله !!! شایدم شد یه پاراگراف .. اما می دونم بیشتر از یه صفحه نمی شه ... تا آخر هفتهء دیگه خودم رو آزاد می کنم ... شاید اسیرتر ... دیر یا زود به اینجا می رسیدم ... پیاده یا سواره ... اگه آزاد شدم که آزادم .. اگه هم اسیرتر شدم بازم آزادم ... پس در هر دو صورت آزادم .. دیگه از چی می ترسم ؟!؟ ... اصلآ حالا که دارم فکرش رو می کنم احتیاجی به حرف زدم و کمک خواستن هم ندارم ... می بینم که معنی هم نداره بخوام کسی بدونه ... خودم از پسش بر نیام بهتره که همینطور بمونم و صدام در نیاد ... تا شاید آبرویی ، آب روان نشه ... فرض می کنم شما منو دوستم دارم ... فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ، فرض می کنم ...


باز دیوانه شدم ای طبیب
باز سودایی شدم من ای حبیب
آنچنان دیوانگی
که همه دیوانگان پندم دهند

غیر آن زنجیر ز دل دلبرم
به تیغم گر زنی دستت نگیرم
وگر تیرم زنی منت پذیرم

کمان آبروی ما را گو مزن تیر
که پیش چشم بیمارش بمیرم

پ.ن : تا کی باید روزهام اینطور بگذره !!!!! فکرکنم هر کی بود خیال می کرد تاحالا هزارنفر بودن ، که اومدن و رفتن .. اما من ، اندر خم یک کوچه ام !












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org