باید از Toshiba

باید از Toshiba یه تشکر اساسی کنم با این laptop های سبکش ... فقط fan هاش رو نباید زیرش بذاره که شکمم اینقدر داغ نشه !

پ . ن : حالم بده اما حس می کنم دارم خوب می شم . نوشته درمانی

  |  حسین  |    |  ۹ اردیبهشت ۸۵
دونم زوده


1 . می دونم زوده ... امروز start خوندن فوق رو کم کم زدیم ... اقتصاد خرد هم درس شیرینیه !!! ... وقتی فصل اول رو خوندم فهمیدم ... تنها بدیش اینه که کلی منحنی داره !!! اما همشون ملموسه ... آخه هر روز داریم باهاش دست و پنجه نرم می کنیم .. مثلآ گوشی 8800 فردا بشه 100 تومن همه می خرن .

2 . بهترین کانال Fashion TV ه ... البته به چشم خواهر و برادری ... ایراد داره آدم ببینه چه مدل لباسی و مو ایی و .... به کسایی که دوسشون داری می آد ؟!!؟؟!؟! .... توی یه مواردی ولخرجم !!!! ... مثل خوشحال کردن کسایی که پاشون رو می ذارن توی حریم قلبم .

2.5 . برچسب چشم چرونی به هر کی بچسبه به من نمی چسبه !!!! ... همه اطرافیانم هم اینو می دونم که می دونن ... پس باخیال راحت می تونم بگم بهترین کانال ، کانال پنجه !

3 . آت و آشغال هر چی کثیف تر باشه خوشمزه تره !!! مثه این آلو قرمزهای خیابون انقلاب ، که با آب جوب می شورن . نصف خوشمزگیشون هم به ( ببخشید این کلمه رو به کار می برم!! ) تف کردن هستشه ...

4 . هر ساعت و هر روز و هر ماه امسال برام مثه خودم ارزش داره ... اندازهء آینده ایی که دارم می سازم ... به قول مامان با چندتا دست نمی تونی یه هندونه برداری !!! ... اما با برنامه ریزی می شه .

5 . کار و خوندن ارشد و یه سری کلاس پیشرفته برای آنالیز سیستم ها و یه کار سرگرمی مانند ، مسافرت هایی که به اصفهان و بروجرد و .... دارم . همشون احتیاج به یه انرژی مضاعف و یه اراده و انگیزه جدیدی می خواد ... به قول مامان یه هندونه رو نمی تونی با چندتا دست برداری !!! ... اما من می تونم .

6 . به مامان گفتم امشب صدبار می نویسین : " با یه دست چندتا هندونه نمی شه بلند کرد " . اما با برنامه ریزی درست و اراده و انگیزه می شه . فکر کنم کسی که جرتقیل رو اختراع کرد هم برنامه ریزی کرده بوده ، هم اراده داشته و هم انگیزه !

7 . من هنوز تو فکر اینم که چقدر دیروز خوب بود . جایی چند نفر خالی بود هنوز !!!

8 .
work like never need money
love like never been hurt
dance like no one's watching

9 . دیروز یه همایش بود ... به عنوان تجارت هوشمند ... موضوع data mining ... مسئله حائز اهمیتش مکان برگزاریش بود ... به ما گفتن سالن آموزشی و پژوهشی ... اما حقیقتآ اسم کاملش این بود ساختمان امور زندان ها ، طبقه پنجم ، سالن آموزشی و پژوهشی ... من که به شخصه تا دیدم به در و دیوار عکس شاهرودی رو انداختن و حرفاش رو در مورد زندان ها به در و دیوار زدن ، اشهدم رو خوندم هیچ ؛ یه فاتحه ایی هم نثار روح پر فتوحم کردم . نمی دونم این شرکت می خواد با این کاراش نشون بده یه شرکت حکومتی و دولتی و مقتدره ؟!؟!؟!؟ خوب عزیزه من ، این همه راهه سهل الوصول ! لازم نیست قلبمون رو بفرسی توی پاچه شلوارمون ...

10 . چتر قشنگ روشن وا می شه روی خونه ...

11 . دیشب عجب رعد و برق هایی می زد ... یاد بچگیم افتادم !!! آسمون قلمبه هامون شدن ، جابجایی الکتریسیته بین ابرا و زمین !!! برای هر چیزی دنبال دلیل و برهان و علت بگردی ، دیگه اون قشنگی رو نداره . باور کن .

12 . باید یه چیزی داشته باشی تا تو رو توی ذهن اطرافیانت برجسته کنه ... اگه نداری پس وقتت رو تلف نکن !

13 . دیدی بعضی ها میان توی زندگیت و از خودت می پرسی " خدایـــــــــــــا ، تاحالا کجا بودن !؟ "

  |  حسین  |    |  ۷ اردیبهشت ۸۵
به بعضی ها دروغ گفتن نیومده

به بعضی ها دروغ گفتن نیومده ... حتی با msg ... که دروغ گفتن راحتترین کاره !!!!

پ . ن : باید شاکر باشم یا کافر ؟!؟

  |  حسین  |    |  ۵ اردیبهشت ۸۵
فاصله را تو یادم دادی

فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را می‌فهمید
تو در عکس نیستی

پ . ن : فاصله یعنی تو

از خوبی های دنیای ما اینه که ، منکر بشی .. همه چیز رو انکار کنی .. همه رو دروغ فرض کنی .. به ریش و احساس و همه چیزه بقیه بخندی .. هیچی رو قبول نکنی .. بهانه و دلیل مسخره بیاری .. رد کنی .. نفی کنی .. از خوبی های دنیای ما اینه که اینقدر بزرگه که توش بزرگ بشی و اینقدر کوچیکه که توش تنها بمونی .. همزبونی نداشته باشی .. خیال کنی همه بی همزبونن .. از خوبی های دنیای ما اینه که برف داره .. کبک صفت داره ..از خوبی های دنیای ما اینه که ، کبک ها سر دارن .. کبک هاش شنیدن ، یه جایی ، از ما بهترونی هستند که سرشون رو می کنن توی برف و در امان می شن .. خوبیه دنیای ما اینه که عقاب داره .. منم دلم به اون عقاب خوشه !!! ... عقابی که صدها متر بالاتر از برف هاست ... خوبیه دنیای ما اینکه که عقاب سرش رو توی برف نمی کنه ..
خوبی دنیای ما اینکه شیر داره ... !!!

  |  حسین  |    |  ۵ اردیبهشت ۸۵
با اوضاع و احوال الان

با اوضاع و احوال الان هم می خوام از روزگار و زندگی گلایه کنم ... هم دوست دارم کلی شکرگزار باشم ... آدم اینقدر روزمره هاش متناقض باشه ؟!؟! اگه بتونی بین این تناقض ها متعادل حرکت کنی زندگی درست و حسابی برای خودت بعدآ می تونی دست و پا کنی .

از خوبی ها شروع می کنم :
دیروز یه دفعه یاد کارت معافیت افتادم که باید دیگه می رسید ولی نیومده بود !
ظهر یکی زنگ زد . گفت دوست داشتی شیرینی ما یادت نره ... منم که داغه داغ ! پریدم با شلوارک و تی شرت پایین . کلی پ رو دعا کردم که یه گالری عکس درست و حسابی و نزدیک معرفی کرد ، عکس کارتم کلی آدم حسابی وار افتاده .
فقط مشکل اینکه مدرک تحصیلی رو واسم دیپلم زده ... کلی زور زدیم و مهندس شدیم .. اونم مهندس کامپیوتر اما دیپلم خورد توی کارت معافیت ... باید به عالم و آدم ســـــــــــــــــــــــور بدم ... پشت کارت نوشته "مدت زمان اعتبار در زمان صلح است" . فانی گفت اگه سور ندم کارت از اعتبار ساقط می شه .. نشست و تمام رستوران هایی که می تونه آدم رو پیاده کنه با بدجنسی تمام ردیف کرد ... اینطور که بوش می آد می ریم رستوران نارنجستان .... رفتین ؟!؟! توی سعادت آباد ... یه رستوران اون بالای برج داره ! ... قیمتش فقط برای مهمون شدن خوبه .. اگه شما میزبان هستین بهتره از اونجا دوری کنین .. به دو نفر دیگه هم خیلی دوست دارم سور بدم ، حالا شام یا ناهارش فرقی نداره !!!! مهم سهیم کردن اونا توی شادیمه .. : ) .
اینم از خدمت مقدس آش خوری که جستیم ..

خبر خوبه دیگه !!! امروز برای خوندن فوق رفتم کتابخونه ملی ... اما از اونجایی که خیلی شانس دارم قبولم نکردن و کارت عضویت بهم ندادن ... جاتون خالی ... طبق معمول همیشه ، علی موند و حوضش !
آمار مدیریت بازرگانی رو کامل درووردم ... این دفعه دیگه جدی ترین باری که میخوام بخونم برای فوق .. یعنی باید قبول بشم .. امسال دیگه شوخی نداریم ... می شینم و می خونم و قبول هم می شم ... جدا از علاقه به مدیریت و این تعارف ها به جنبه های دیگه کارشناسی ارشد هم احتیاج دارم . دروغ که نمی خوام بگم .

سومین خبر خوب ، گرفتن مدرک مهندسی !!!
کم کم دیگه داره مراحل فارغ شدنم هم تموم می شه و مونده امضاء هاش ... خیلی خوبه که آدم زندگیش یه سروسامونی بگیره ... بفهمه یه مرحله از زندگیش به خوبی و خوشی تموم شد و رفت مرحله بعد .

بنا به دلایلی که گفتن نداره سه تا مورد کاری رو نگه داشتم تا مرداد برم سر وقتشون ... یکی از اون یکی بهتر !!!
زیادی نمی خوام سرم رو شلوغ کنم اما همونجوری که هر روز صبح واسه خودم تکرار می کنم که امسال باید به چندتا مورد برسم و می رسم باید برسم و می رسم ..
نه ، برسیم و می رسیم ! : ) ..

البته باز روزا به خوب می گذره ...
هیچ غم و غصه ایی هم نیست ... الان که دارم فکر می کنم گلایه ایی هم ندارم ... فقط " به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد ... عجب از محبت من که در او اثر ندارد ... لط است هر که گوید دل به دل راه دارد ... دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد "

پ . ن : مزخرف ترین حرفی که شنیدم همین بوده : " دل به دل راه دارد " ... یا حداقل دل ما به دل کسی راه نداره ...

پ . ن : خودم رو مشغول کارایی کردم که می دونم جزء اصلیه زندگیم نیستن ، حتی همین یه موردی که دارم روش سرمایه گذاری زمانی می کنم ... نمی دونم باید ازشون خجالت بکشم یا باید براشون توجیه عقلانی بیارم ... بد نیست !!! اما واقعیت زندگیم نیست . امسال از مرداد به اونور باید به واقعیت های زندگیم رسیدگی کنم .

  |  حسین  |    |  ۴ اردیبهشت ۸۵
می دونستم تنها می رم


می دونستم تنها می رم ... اونم جایی که تاحالا نرفتم .. اونم با دمایی سرو کار دارم که اصلآ ندیدمشون ... دروغ نمی گم !!!!! واسم سود داشته که بلند شدم رفتم ، اما دلیل رفتن سود مادی نبود ... انگار یه چیزی می گفت که برو ... انگار داشتم چیزی رو بدست می اوردم که کسی ترجبه اش رو نداشته یا اگه داشتی اینطوری خیلی بعید داشته باشه ..
یه تجربه جدید و تازه .. توی یه محیط کاملآ غریبه و کاملآ نا آشنا ...
داشتم می گفتم .. توی دلم تمام اتفاقاتی که ممکن بود بیافته برای خودم فرض می کردم که اگه پیش اومد براش آماده باشم ...
قرار بود ساعت 5.30 برسم پلیس راه اراک ... اما اینقدر راننده تند اومد که 4 رسیدم پلیس راه ...
هرچند احدی توی پلیس راه نبود .. پلیس نگبهان هم که توی چرت بود ... پریدم پایین !!!!
یه سواری تنها ماشین کل محوطه بود ... رفتم طرفش ... اول ماشین و راننده و اوضاع رو برنداز کردم ... از کمربندی انداخت و شهر رو دور از و رفتیم اون سر شهر ... میدونه امام نامی بود !!
یه سمتش چندتا ماشین سمند و پژو ایستاده بودن داد می زدن ملایر ، بروجرد ....
مونده بودم توی اون تاریکی اول صبح که جز من و راننده ها فقط دوتا سرباز اون کنار ایستاده بودن ! داشتن برای کی داد و هوار می کردن ؟ اون دوتا سرباز هم که بی حرکت ایستاده بودن ...فکر کنم یخ زده بودن .
ژاکتم رو دروردم و پوشیدم ... قرار بود گرم کنه اما اینقدر هوا سرد بود که پوشیدن و نپوشیدنش ملموس نبود ...
دورتادور میدون کوه رفته بود بالا ... هوا داشت کم کم سرمه ایی می شد .
راستش اون آدمای لری که من دیدم ، جرات نکردم بشینم توی ماشینشون و توی کوه کمر عنرعنر برم طرف بروجرد ...
خوب کاری هم کردم که سوار نشدم .. صبح خروس خون ، دوتاشون پریدن بهم دیگه ... خودم رو کشیدم کنار .. کافیه که توی این دیار غریب یه مشت و لگدی هم بخوریم !
یه اتوبوس اومد .. شاگرد آویزون در شده بود و داد زد بروجرد ، بروجــــــــــــــرد حرکت !!!!!
منم فکر کردم کالسکه سلطنتی اومده ، شک نکردم و پریدم بالا ...
البته بازم از اون سواری ها امنیتش بیشتر بود .. راحت می تونستم بخوابم !
اگه بگم بیشتر شبیه یه طویله متحرک بود غلو نکردم ... بوی نای ، یه بوی مزخرف توی تمام اتوبوس پیچیده بود ... شب قبلش که همش داشتم با پ msg و اطلاعات ردوبدل می کردیم ... خوابم برد !
بیدار که شدم رسیده بودم بروجرد ...
ترمینال اصلی بروجرد یه ساختمون داشت اندازه ساختمون خونمون !!!
3 تا به اصلاح تعاونی هم داشت که تنها جاهایی که سرویس می دادن یا تهران بود یا اراک !!
وارد منطقه لـــــــــــــــــــــــــر ها که بشی ، همه می خوان سوارت کنن و برگردوننت تهران ...
از ترمینال تا جایی که آدرس بهم داده بودن فاصله ایی بود مثل ونک تا تجریش ! ... اما عوض پونصد تومن ، پنجاه تومن کرایه اش بود ... نشونی کل آدرس بانک ملی بود !!! انگار توی کل شهر یه بانک ملی بیشتر نیست ...
سرکوچه بانک ملی ( به اصطلاح! ) پیاده شدم ... کنار کوچه جماعت چارد زده بودن .. اول فکر کردم چادر کارگرا و ... این مسائله .
اما نه ، قضیه زلزله چند ماه پیش بوده که خونه بعضی ها رو خراب کرده بود ... طرف همسایه اش خونه خراب شده بود .. اومده بود جلوی در ورودی خونش ، پیش روی خرابهء خونش چادر زده بود ...
رفتیم تو خونه !!! ... یه اتاق توی زیرزمین داشت ... کم کم دیگه داشت باورم می شد !! " حسین ، یه شروع تازه جلوی پاته "
چند ساعتی توی زیرزمین بودیم ... دیوار ترک برداشته بود ... از اثرات همون زلزله .
زلزله رونق بازار رو ورانداخته بود ... کسی دیگه نه خونه می ساخت و نه خونه بازسازی و نقاشی می کرد .. چرا ؟ خب .. که فردا زلزله بیاد و بریزه ؟؟!؟!؟! در مورد زلزله صابخونه جوری حرف می زد انگار لرزیدن 4...5 ریشتری دیگه نقل و نباته ...

چیزی به اسم نما و روکار برای خونه های اینجا هنوز اختراع نشده !
چیزی به اسم شیشه سالم برای خونه ها معنی نداره .
توی باغچه های کنار خیابونا ، گوسفندا دارن علف می خورن .
چیزی به عنوان جنس مونث توی خیابون زیاد دیده نمی شه .
کل شهر اندازه محلهء ما مساحت داره .
خیلی هنر کنی بتونی یه سمند یا پژو ببینی ، اینجا پیکان مدل 57 ماشینه روزه !
اینجا انگار یه دنیای دیگس !
موبایلت که زنگ می زنه انگار از جیبت دب اصغر و اکبر رو دروردی .
اینجا لهجه نداشتن یعنی ، غریبی .


پ . ن : برگشت رفتم ته اتوبوس نشستم .. کسی تا دو سه متری ننشسته بود .. خلوته خلوت بود اتوبوس .. اما کولرش خوب کار می کرد .. خوندن نیکولا خیلی چسبید . دست صاحب و معرفش واقعآ درد نکنه !!! بعد از تموم شدن هر قسمتش دعاش می کنم .

پ . ن : خوابم برد یه ذره .. توی خواب و بیداری حس کردم اتوبوس افتاده توی ترافیک و حرکت محسوسی نمی کنه .
چشم رو باز کردم ... تا نگام افتاد بیرون اتوبوس ، دیدم یه جوونی افتاده و .... اگه مردن اونه !!!! من نمی خوام استثنآ اینجوری از حضور عالم ماده مرخص بشم ...
از دور توی بیابون یه آمبولانس یا بهتر بگم ماشین تدفین داره با چراغ و آژیر نزدیک جوون می شه . هنوزم نمی دونم چرا از وسط خاک و خل ماشین داشت می اومد ...
اینم از بیدار شدنمون !! حالا هی باز بگین بخواب ، بخواب بذار ما هم با فکر آروم بخوابیم ... : ) ..

  |  حسین  |    |  ۳ اردیبهشت ۸۵
از هر موضوعی که توی ذهنت

از هر موضوعی که توی ذهنت نشسته یه خط بنویس .. اینطوری هم همه چیز رو گفتی و ذهنت سبک شده !!! هم هیچی نگفتی و کسی چیزی اونقدرا نمی دونه .

● تصادف نقلی و سادهء شب عیدم ، یک میلیون و دویست تومن واسم آب خورد . فدای سرم !!! ... بگذریم با پونصدتومن هم می شد ماشین رو از اولشم بهتر کرد اما .......... بگذریم ، همون که گفتم ... فدای سرم !
● Live your Life ...
● امسال باید به چندتا چیز حتمآ توی زندگیم برسم ... بدون چون و چرا !!! ... البته نمی خوام بگم به هر قیمتی که شده اما سعی خودم رو می کنم ... آدم به هر قیمتی شده کاری رو انجام نباید بده ... اما سعی ش رو باید کنه .
● دارم می رم اراک !!!! ... مسافرت یه روزه خیلی رفتم اما این یه مسافرت واقعآ نوبره . این مدلیش رو تجربه نکرده بودم . امیدوارم که سرمون رو گوش تا گوش نبرن و نذارن روی شیکممون .
● امروز پشت فرمون که بودم فکرم همش از رانندگی فرار می کرد ... آدم وقتی توی رانندگی msg بزنه که " دارم یاد می گیرم با پای خودم برم وسط ماجرا " ... خب !! طبیعیه که به ماجراهایی فکر کنی که از همون اول می دونی بری دو حالت داره : یا باختی ، یا بردی !! ... باختن واسم سنگین نیست .. اما به بردن عادت دارم ! : )
● نوشتهء یه بلاگی رو خوندم ... نمی گم دلخور شدم ... اما خب !!!! اینم از همون چیزاست که عادت پیدا کردم بهش . همسایمون یه پسر داشت . یه روز داد و هوار از خونشون بلند شد . عادی بود . شنیدم خانومه همسایه می گه : " از پسر آقای ص ، یاد بگیر ... ازت یه سال کوچیکتره و وضعیتش اینطوریه !! " ... اینطوری شد که بعد از یه مدت پسر همسایه دیگه بهم سلام نمی کرد . شاید بهش حق می دادم . اما خب ، نمی دونستم باید ناراحت باشم یا خوشحال !؟!؟
● این مدت ، منظورم توی اسفند و مخصوصآ فروردین ... کاملآ رشده اعتماد بنفس و عزت نفسم رو شدیدآ حس می کنم ... طوری که انگار ................................ ( نمی گم تا اعتماد بنفسم تبدیل به خودبینی و خودپسندی نشه !! )
● آهنگ رازقی ه داریوش رو کی شنیده ؟!؟!!؟؟ ... اما بعدش یه Track شاد از ستار آدم رو درمونده می کنه .. گریه کنه یا برقصه !!
پ . ن : ● .................... ( سانسور شد ! )
● بعضیا وقتی به دنیا می آن ، برای عده ایی ، دنیا رو به دنیا می آرن ... دیروز تولد فانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بود .

  |  حسین  |    |  ۳۱ فروردین ۸۵
کلاغ


1. کلاغ پادشاه قصه هاست .... یک قالب پنیر آغاز ماجراست .
2. سانسور شد !!!!
3. صدای معین و سروش و امید ..... یه حالت بزمی و خاصی داره ... برای همین روشون اینقدر سرمایه گذاری می کند ... آلبوم جدید معین حرف نداره !!!
شده ام بت پرست تو
قسم به چشمونه مست تو
به کنج میخونه روز و شب
شده ام جامه دسته تو
به تو چون سجده می کنم
شررتو بر سینه می زنم
به غصه می خوام که بعد از این
بت روی تو بشکنم
بت روی تو بشکنم
4. دیشب تا چهار بیدار بودم .. هر کاری که فکرشو کنی کردم که خوابم ببره ... کتاب خوندم ... لپ تا پ رو گذاشتم رو شکمم و شروع کردم True Romance رو دیدم ... اینور بغلت .. اونور بغلت .. آخر موفق شدم بخوابم .. اما ساعت 4 صبح !
5. مثه این بچه های 14 ساله که تازه پشت لبشون سبز شده جوش زدم ... اونم نه یکی نه دوتا !!!! .. چرا همون دوتا ..
احساس teenager ایی می کنم .
6. دیشب کارد می زدی خونم در نمی اومد .. برای چی ؟! بمـــــــــــــــــــــــــــــاند !
7. شب هجرون دیگه تمومه
گل مهتاب ب سشر بومه
ع ا ش ق ی جز بر تو حرومه
که برای تو زنده ام

  |  حسین  |    |  ۲۹ فروردین ۸۵
رسمآ و علنآ .....


رسمآ و علنآ .....
دیروز رو می گم .....
رسمآ و علنآ دیروز ......
حس مزخرفه مهم نبودن ......
جالبه آدم برای همه مهم باشه الا .......
به سرم زده به کسایی که براشون مهمم ........
منم ببینیم بی محلی این روزا چه طعمی داره ........

پ .ن : هـــــــــــــــــــــــــــی ؛ ح س ی ن !!!!!!!!!!!!
صبح شده ... نمی خوای بیدار بشی ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!

پ . ن : خدا رو شکر !! این روزا توی امور مختلف خوب پیش می رم ... هنوز انتظار خونه رو اونطور که باید برآورده نکردم ...
بدم هم نیست ... اگه ازت انتظار بالا ( اما معقول!! ) داشته باشن .. همیشه در حال ترقی هستی !
داشتم می گفتم اگه همین پیشرفت ها رو هم نداشتم باید یه فکری برای خلاصی* می کردم .

  |  حسین  |    |  ۲۸ فروردین ۸۵
اول از همه

اول از همه :
روزگاری چقدر مقعید بودم ... می رفتیم کوه ... ده ساعت تمام توی برف و یخ بودیم ... تا زیر زانو چیزی جز خیس شدن گرمکن و شلوار و ساق بند حس نمی کردیم ... کلاه رو که از سرمون ور می داشتیم ، تمام موهامون به هم یخ بسته بود و چسبیده بود فرق سرمون ... اینقدر وسایل داشتیم که توی تاکسی جامون نمی شد .. باید دربست بگیریم ( البته باید بگم سنمون به گرفتن تصدیق نرسیده بود ) با اون وضع می رسیدیم تجریش ... از گرفتگیه هوای ابری می شد فهمید که نیم ساعت دیگه اذانه !!! ... می رفتیم توی امامزاده صالح ... کوله ها رو می نداختیم از کمرمون پایین ... کلاه و دستکش و کیف کمری و یخ شکن ها رو از سگک گمربند باز می کردیم ... کتمون رو در می اووردیم ... گرمکن و پلیور و خلاصه اینقدر لباس در می اوردیم که بتونیم آستینمون رو بزنیم بالا ...از بین بندهای بوت هامون یخ و برف گل شده رو پاک می کردیم گره شون رو باز می کردیم ... ساقبند ها رو از پامون می کشیدیم بیرون ... دو تا جوراب هایی که روهم روهم پوشیده بودیم و به هم یخ زده بودن رو در می اوردیم ... می رفتیم توی حیاط امامزاده و با آب های یخ زدهء حیاط وضو می گرفتیم ... به بخاری که از روی سر و صورت و آرنج هامون بلند می شد نگاه می کردیم و کیف می کردیم .. از سرما البته !!! .. بعد ده دقیقه مونده بود به غروب کامل خورشید !!!! تازه می گفتیم الله اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم .... الحمدالله رب العالمین
حتی وقتی رفته بودیم شمال از سر هفت خبیث بلند می دم و می رفتم نماز ... چهار نفر دیگه رو منتظر می ذاشتم .. اول نماز !!! هیچ کدومشون هم براشون نماز معنی و مفهومی نداشت .
دوم از همه :
بگذریم چرا دو سال نماز نخوندم ... بیشتر از دو سال ... کم کم داره می شه سه سال !!!
اولین باری که بعد از پونزده سالگی نمازم قضا شد یادم ه ... نشسته بودم روی نیمکت محوطه دانشگاه ... کلاس های بعد از غروب همیشه دانشگاه خلوت می شد ... دی بود ... هنوز حس اون غروب رو دارم ... انگار خدا منتظرم بود که بلند بشم و آستینم رو بالا بزنم و ساعتم رو در بیارم ... اما من پا%8

  |  حسین  |    |  ۲۷ فروردین ۸۵








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org