وقتی که چرخیدم طرف پنجره تازه فهمیدم که ساعت باید خیلی از آخرین باری که دیدمش گذشته ... هوا داره کم کم آبی می شه ... منم اصلآ نفهمیدم چطوری امشب گذشته ... حتی یه دونه خمیازه هم نکشیدم ... توی تختخواب ام ... یه کتاب آنالیز روی پام گذاشتم ... کنترل spilit هم دستمه و دمای اتاق رو روی 20 نگه داشتم .. می خوام بذارمش روی 9 درجه اما می ترسم وضعیت سرماخوردگی از این درام تر بشه ... دارم فیلم Family Man رو می بینیم ، آخرای فیلمه ... قبلآ هم دیده بودم ... خب ، بعضی از فیلم ها دیدن چندین باره رو می طلبه ... قبلش Face/Off رو دیدم ... قبل از اون هم City Of Angels ... سهمیه فیلم های امسال رو همین هفته تمام کردم ... حالا دوباره ذهنم پر از شخصیت ها و خلق و خوها و دیدهای مختلف شده که هر کدوم ماله یه سن و یه جنس و یه موقعیت اجتماعیه خاصه ... خدا پدر مادر این کارخونه General رو بیامرزه که با این Splitهاش ، هم می شه اتاق رو گرم کرد و هم سرد ... آبا و اجداد ما فکر کنم ضرب المثل " ببری حموم لنگ باشه بذاری رو طاقچه تنگ باشه " رو بی مورد اختراع کردن ... کافیه کنترل رو بگیری دستت و یه دکمه رو فشار بدی ، هم تنگ می شه و هم لنگ ... حالا می دونم چرا از آخرین بار هفت ساعت می گذره ... می دونم !!!! ... این روزا همشون داره اینجوری می گذره ... به بیداری !!!!!! ... از چهار روز ، معادله 96 ساعت گذشته ، 10 ساعت چشمام روی هم اومده ... کم کم داره تبدیل می شه به یه مریضی ... مریضیه شب بیداری ... بیدار موندن برام از خوابیدن آسونتر شده ... حتی صبح هم که می شه خوابم نمی آد .. فقط از روی مجبوریه دیده نشدن ، خودم رو می زنم بخواب ... تا ساعت از شش می رسه به هفت و از هفت به هشت ، با بیدار شدن بقیه منم چشمام رو دوباره باز می کنم ... تا دیدم هوا روشن شده جا خوردم ... برای اینکه یه شب با ارزش رو از زندگیم اینجوری گذروندم ... نمی خواستم تمام بشه ... یا اگه هم قرار بود تمام بشه حالاحالاها تمام نمی شد ... آدم وقتی خوابیدن بعضی ها رو می بینه آرامشی پیدا می کنه که انگار هزار سال خوابیدی و تازه بیدار شدی ... دیگه چه برسه به اینکه توی بغلت خوابیده باشه ...
دیروز به امیر حسین بازی Spider رو یاد دادیم ... به یه پسر بچهء شیطون 6 ساله بتونی یه بازی ورق ، مثه Spider رو با صبر و حوصله یاد بدی شاهکـــــــــــــــــــــــــــاره !!!!! کاره سختی هم نیست .. فقط باید با آرامش هزار بار یه چیزی رو تکرار کنی .. هر بار قشنگتر و ملموس تر از دفعهء قبل... که منم توی این کار استادم ... بنده خدا تمام فسفرهای مغزش رو سوزوندیم .. اما خوب یاد گرفت ... برای یاد گرفتن شکل بی بی و سرباز و شاه و تک و غیره اینقدر از فکرش کمک گرفته بودکه تا بازی رو برد رفت خوابید ... انگار 24 ساعت ورجه وورجه کرده باشه . اینجا اصفهان ه ... با هوای بارونیه اینجا امسال بجای سیزده ، دوازدهمین روز سال رو در می کنیم تا علاجی باشه برای بخت رام نشدهء ما ...
صبح شده ... تا حالا صبحانه رو برای کسی که دوسش دارین توی رختخواب اووردین ؟!؟!؟؟!؟!؟! یه صبحانهء کامل !
نصفه لیوان شیر ، یه کم کره و مربا ، چندتا نون تست گرم ، یه لیوان آب پرتقال ، یه تخم مرغ عسلی کوچیک ، بستگی به ذائقه طرف مقابل چند لقمه نون پنیر و خرما و گردو .... بعدش بشینی توی تخت و براش لقمه بگیری ... (( ارضا کننده اس !! نه ؟! ...)) ... هنوز یه سوال دارم ، نمی دونم چرا فانی رفت ؟!؟ یه سوال دیگه ، بده اگه بخوام یکی رو ییشتر از فانی دوست داشته باشم ؟!؟ جالبیش اینکه خود فانی ام می دونه ، شاید بخاطر همین خیلی نگران منه ... سال سوم رو هم روز آخر می پرسم .
پ .ن : دیروز که رسیدم تقریبآ همه منتظر رسیدنم بودن الا خودم ... چرا اینطوریه ؟!؟!؟ یه جای کار می لنگه !!!