امشب آخرین شب سال


امشب آخرین شب سال ... دوباره رفتم و روبروی تقویم دیواریه اتاقم ایستادم ... بازم رسیدم به 29 اسفند ... یه سال ، بزرگ شدم .. یه سال ، بزرگ فکر کردم .. یه سال ، بزرگ تجربه کردم ... کوتاه بگم ....... یه سال بزرگ ، زندگی کردم .
اما در مقابل سالیان بعد هنوز جا دارم .. برای فکر کردن ، تجربه کردن و زندگی کردن !!!!
یه ساله دیگه از زندگیم رد شد .. یا زندگیم از یه ساله دیگه عبور کرد ...
فروردینش که اینقدر دوره که یادم نمی آد چی بود و چی گذشت !!
اردیبهشتش که بعد از مرداد همیشه بهترین ماه سال برام بود .
خردادش که آخرین امتحانات مهندسیم رو دادم .
تیرش که بهترین شمالگردی رو داشتم .
مردادش که یه تغییر توی زندگیم دادم . به شیوهء نگرشم ، تفکرم ، عملکردم ... !
شهریورش که الان دوست ندارم بهش فکر کنم .
مهرش که کم کم و خواسته و ناخواسته اسیر کردم خودم رو .
آبانش که فانی رفت و من موندم و خودم و با یه خونهء خالی گذشت .
آذرش که خيلي مسائل برام روشن شد و خيلي نتجه ها دستگيرم شد .
دیـــِش که به تجربه گرفتن توی یه شهر غریب و آدمای غریب و جو غریب گذشت .
بهمنش که به تعيين هدف!!‌ گذشت .
اسفندش که به شوق شروع دوباره گذشت .
..
..
..
امشب شب آخر سال ...
روزها رو دونه دونه می بینم که چطوری گذشتن ... به چی گذشتن ... با کی گذشتن ... چرا گذشتن ...
چی یاد گرفتم ؟ چی از دست دادم ؟ چی پس گرفتم ؟ چی فراموش کردم ؟ کی اومد توی زندگیم ! کی از زندگیم اخراج شد ! کی همزبونم شد ! که همراه نیمه راه شد . که براش حسین بودم ! که براش غریبهء بی سایه !
نمی دونی چقدر دلم آروم می شه وقتی یادم می آد برای خودم دارم می نویسم ... اینقدر آروم که ، آرامش بیداد می کنه ... باز لم دادم به صندلی و یه موزیک ملایم گذاشتم و خیره شدم به دیوار روبروی اتاقم و دارم می نویسم ... رفتم تو حالته خلصه !!
امشب شب آخر سال ...
عجب سالی بود ... بهترین و شادترین اتفاقش عروسی فانی بود ..وقتی این شادیش باشه ، دیگه خودتون طعم تلخ غم هاشو بچشین ... خدا رو شکر !!! ... به شادی هاش شادیم و به غم هاش شادتر ... هوس چالوس زده به سرم به شدت ... نمی خوام بگم تنهای تنها .. اما با یه نفر !!!! ... خودم رو چقدر نزدیک حس می کنم ... نمی خوام بگم شرایط و موقعیتش هست ... اما به روحم قریب ه ...
کاش تو باشی همسفر من .. تا بینهایت بال و پر من ... سفر همیشه همسفر می خواد ... دل کندن از غم بال و پر می خواد ...
امشب شب آخر سال ...
آدم بدی بودم ... امسال رو می گم .. امسال آدم بدی بودم !!! خیلی بهتر می شد باشم ... یادم نمی آد کسی رو زنجونده باشم .. اما چرا ... تا دلت بخواد رنجیدم .. !!! مهم نیست .. خودم رو دارم بررسی می کنم .. داشتم می گفتم "می دونم خیلی تک تر می تونستم باشم" .. اما نبودم . نمی گم اراده اش نبود (چرا؟!؟!؟) قریب الحصول بود ، اما نشد !
بهتر از خودم شکایت نکنم .. حتمآ وقتش نبود . عادت ندارم به خودم سرکوفت بزنم .. پس تصحیح می کنم .. آدم بدی نبودم اما بهتر هم می شد باشم .
امشب شب آخر سال ...
توی میدون ونک .. پشت شمشاد ها یکی می شینه و ویلون می زنه .. امشب هم می زد .. خدا رو شکر !!! شاد می زد ... اصلآ هم به روم نمی آرم شاد می زنه تا دل مردم شاد بشه .. هنوز نمی دونم دقیقآ سال تحویل کیه !!!! ... خبری از لباس نو و سفرهء هفت سین و بوی اسکناس تا نخورده نیست .. اما با این حال حس نویی دارم ... نمی دونم چرا امسال این طوری شد عیدمون !!! هر سال تقریبآ همین بود .. دیگه گل بود به چمن نیز آراسته شد ...

کم کم داره دیرم می شه ...
دارم می رم جمشیدیه !!!! ... کی می آد ؟
امشب شب آخر سال ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org