پیـــارسال چهارشنبه سوری که بود


پیـــارسال چهارشنبه سوری که بود ، نوشتم : " اخماتو وا کن پسرو .. سرتو بالا کن دخترو .. دیگه بسه وقته دشمنی ، همگی برین قاشق زنی " و الی آخر .... امشب شب چهارشنبه سوری ه ... ازاونجایی که شانس تخم مرغ شانسی هم نداریم دیگه چه برسه به نعل اسب ، نرفتم بیرون ... اگه ماییم ، به محض اینکه پامون رو می ذاریم از در بیرون ، یه ترقه خمره ایی ( همون نارنجک خمره ایی ) می زنن جلومون ، جای ترقه خودمون ترقـــــــــــــــــی می ترکیم و سوت می شیم هــــــــــــــــوا ... اون وقت خر بیار و مسائل بار کن ، به مراتب بدتر از باقالی !!!!!!! ... نشستیم توی خونه و از سر و صدای بیرون لذت می بریم ، خاطرمون باز شده و آرامشی پیدا کردیم ، رام شدنی ... دیگه بیرون رفتن و ترکیدنمون چه صیغه ایی ه ؟؟!؟؟ ... اسمشو هر چی دوست داری بذار اما خر مخم رو گاز نگرفته ... بچه که بودیم می رفتیم تپه ها و کوه های بالای خونه و کلی خار و خاشاک جمع می کردیم و می اومدیم ... یه تپه آتیش درست می کردیم ... می پریدیم و می خوندیم ... دیگه میدون جنگ درست نمی کردیم ... آخرین ترقه ایی که خریدم زمان دوران اواخر راهنمایی بود ... اندازهء یه دونه باقالی ... البته اندازهء نخود بود .. اینقدر دورش چسب برق پیچیده بودن شده بود باقالی ... از ترس اینکه باهاش یه وقت صدامون در نیاد ( اون تـــــــــــــرق صدا می کرد و ما آخ و اوخمون ) رفتیم بالا پشت بوم .. انداختیمش پایین .. اونم با چه احتیاطی که نخوره توی سر عابر بخت برگشته ایی ... آره ... خلاصه انداختیم !!! ... والــــــــــــــــــــــــــــا .. ما که اون بالا بودیم چیزی نشنیدیم .. اما اونایی که اون پایین بودن می گن صدای خوردنش با زمین فقط بلند شده - می دونم نمی تونین حتی تصورش رو کنین ... می دونستم این بچه های همسایه خیلی بی چشم و رو هستند ... نمی تونن ببینن یه ترقه انداختم که صداش به این بلندی بوده " پــــــــپپپپپووووزززززز "
( اگه می خواین ببینین منظورم از پپپپپپووووزززز چیه !! زبونتون رو بذاری بین لبهاتون با دندون هاتون بگیرینش ، لپ هاتون رو باد کنین و سعی کنین از دهانتون هوا رو خارج کنین ) شنیدین صداش رو ؟! نتونستین ؟! یه بار دیگه امتحان کنین .. شد !؟ نشد ! .. خب ولش کنین ... مهم نیست چقدر با این کار تونستین صدا از خودتون در کنین اما می دونم که الان همه اطرافیانتون به مختون شک کردن .


پ . ن : با اتفاقی که امروز افتاد باید بهم حق بدین اینقدر بد دارم می نویسم ... تا حالا اینقدر سبک ننوشته بودم ... سبک و به قول اصفهـــــــــونی ها خنوک ( همون خنک خودمون !! ) ... امروز یه تجربه ایی بود برای خودش .. بالاخره باید بتونم جلوی بچم سرم رو بالا بگیرم و بگم : فرزندم ، پدرت ( که من باشم ) توی شلوغترین خیابون تهران ( یعنی تخت طاووس ) ، توی وقت اوج ترافیک ( یعنی 9 صبح ) ، توی بدترین موقع سال ( یعنی شب سال نو ) ، توی نیم متر جا ( یعنی دقیقآ 65 سانت و 10 میلی متر ) ، زد دنده یک و تا دنده رو پر کرد ، رفت توی ماشين جلويي ... طرف پیاده شده بود و با شوک می گفت من نه ساله با این ماشین تصادف نکرده بودم ... منم مونده بودم چطوری توی نیم متر جا و توی ترافیک اینطوری چش و چار ماشینم رو داغون کردم !!!!! ... آدم با پول خودش ماشین بخره بهتره اصلآ ... نخواستم . اما خودمون 206 وقتی تصادفی می شه چقدر بی ریخت می شه ..

پ . ن : می دونم باعث سرافکندگی یه آقای متشخصه که اینطوری تصادف کنه و از اون بدتر اینطوری بنویسه اما بنویسم که عقده نشه نتونم ارشد قبول بشم ... امسال از روز اول عید می شینم به خوندن جدی و بی شوخی درسا ، تا 14 اسفند 1385 با دیدن تست سخنرانی قافه ام جن زده نشه ... ای بابا ، عجب تصادف بی موقعی بود .

پ . ن : دوباره از همه دوستان و آشنایان بخاطر کلمات دور از شانی که بکار بردم عمیقآ تاسف خودم رو ابراز می کنم اما .... اینم یه طرز نوشتنه !!!












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org