وقتی که چرخیدم طرف پنجره

وقتی که چرخیدم طرف پنجره تازه فهمیدم که ساعت باید خیلی از آخرین باری که دیدمش گذشته ... هوا داره کم کم آبی می شه ... منم اصلآ نفهمیدم چطوری امشب گذشته ... حتی یه دونه خمیازه هم نکشیدم ... توی تختخواب ام ... یه کتاب آنالیز روی پام گذاشتم ... کنترل spilit هم دستمه و دمای اتاق رو روی 20 نگه داشتم .. می خوام بذارمش روی 9 درجه اما می ترسم وضعیت سرماخوردگی از این درام تر بشه ... دارم فیلم Family Man رو می بینیم ، آخرای فیلمه ... قبلآ هم دیده بودم ... خب ، بعضی از فیلم ها دیدن چندین باره رو می طلبه ... قبلش Face/Off رو دیدم ... قبل از اون هم City Of Angels ... سهمیه فیلم های امسال رو همین هفته تمام کردم ... حالا دوباره ذهنم پر از شخصیت ها و خلق و خوها و دیدهای مختلف شده که هر کدوم ماله یه سن و یه جنس و یه موقعیت اجتماعیه خاصه ... خدا پدر مادر این کارخونه General رو بیامرزه که با این Splitهاش ، هم می شه اتاق رو گرم کرد و هم سرد ... آبا و اجداد ما فکر کنم ضرب المثل " ببری حموم لنگ باشه بذاری رو طاقچه تنگ باشه " رو بی مورد اختراع کردن ... کافیه کنترل رو بگیری دستت و یه دکمه رو فشار بدی ، هم تنگ می شه و هم لنگ ... حالا می دونم چرا از آخرین بار هفت ساعت می گذره ... می دونم !!!! ... این روزا همشون داره اینجوری می گذره ... به بیداری !!!!!! ... از چهار روز ، معادله 96 ساعت گذشته ، 10 ساعت چشمام روی هم اومده ... کم کم داره تبدیل می شه به یه مریضی ... مریضیه شب بیداری ... بیدار موندن برام از خوابیدن آسونتر شده ... حتی صبح هم که می شه خوابم نمی آد .. فقط از روی مجبوریه دیده نشدن ، خودم رو می زنم بخواب ... تا ساعت از شش می رسه به هفت و از هفت به هشت ، با بیدار شدن بقیه منم چشمام رو دوباره باز می کنم ... تا دیدم هوا روشن شده جا خوردم ... برای اینکه یه شب با ارزش رو از زندگیم اینجوری گذروندم ... نمی خواستم تمام بشه ... یا اگه هم قرار بود تمام بشه حالاحالاها تمام نمی شد ... آدم وقتی خوابیدن بعضی ها رو می بینه آرامشی پیدا می کنه که انگار هزار سال خوابیدی و تازه بیدار شدی ... دیگه چه برسه به اینکه توی بغلت خوابیده باشه ...
دیروز به امیر حسین بازی Spider رو یاد دادیم ... به یه پسر بچهء شیطون 6 ساله بتونی یه بازی ورق ، مثه Spider رو با صبر و حوصله یاد بدی شاهکـــــــــــــــــــــــــــاره !!!!! کاره سختی هم نیست .. فقط باید با آرامش هزار بار یه چیزی رو تکرار کنی .. هر بار قشنگتر و ملموس تر از دفعهء قبل... که منم توی این کار استادم ... بنده خدا تمام فسفرهای مغزش رو سوزوندیم .. اما خوب یاد گرفت ... برای یاد گرفتن شکل بی بی و سرباز و شاه و تک و غیره اینقدر از فکرش کمک گرفته بودکه تا بازی رو برد رفت خوابید ... انگار 24 ساعت ورجه وورجه کرده باشه . اینجا اصفهان ه ... با هوای بارونیه اینجا امسال بجای سیزده ، دوازدهمین روز سال رو در می کنیم تا علاجی باشه برای بخت رام نشدهء ما ...
صبح شده ... تا حالا صبحانه رو برای کسی که دوسش دارین توی رختخواب اووردین ؟!؟!؟؟!؟!؟! یه صبحانهء کامل !
نصفه لیوان شیر ، یه کم کره و مربا ، چندتا نون تست گرم ، یه لیوان آب پرتقال ، یه تخم مرغ عسلی کوچیک ، بستگی به ذائقه طرف مقابل چند لقمه نون پنیر و خرما و گردو .... بعدش بشینی توی تخت و براش لقمه بگیری ... (( ارضا کننده اس !! نه ؟! ...)) ... هنوز یه سوال دارم ، نمی دونم چرا فانی رفت ؟!؟ یه سوال دیگه ، بده اگه بخوام یکی رو ییشتر از فانی دوست داشته باشم ؟!؟ جالبیش اینکه خود فانی ام می دونه ، شاید بخاطر همین خیلی نگران منه ... سال سوم رو هم روز آخر می پرسم .

پ .ن : دیروز که رسیدم تقریبآ همه منتظر رسیدنم بودن الا خودم ... چرا اینطوریه ؟!؟!؟ یه جای کار می لنگه !!!

  |  حسین  |    |  ۱۰ فروردین ۸۵
اصلا" زشته

اصلا" زشته ، همه جای دنیا حتی اونهایی که نمیتونن دماغشونو بالا بکشن هم ادعای استقلال کردن
،چه برسه به افرادی با توانایها و امکانات ایشون.
شما قضاوت کنید بالاخره تا کی،حیف این همه استعداد و انرژی نیست که تو این یک وجب جا داره هدر میره؟
من برای خودش میگم هر کس دیگه ای بود جای من اصلا" راضی به این استقلال نمیشد
،اما امان از این دل من که همش به فکررشد و اعتلای دیگرانم.
حالا با همهء این دلایل فکر میکنید چطوری به صاحبخانه (اقا حسین)بگم که مستقل بشه و یک بلاگ جدید بزنه؟
جدی نگیرید .فقط اینکه ما اینجا دو نفریم مینویسیم.

  |  حسین  |    |  ۶ فروردین ۸۵
مثه آدمای پاک روان نشستم


مثه آدمای پاک روان نشستم همینطوری با این spider ور می رم .. به قولی بازی می کنم .. همین بازی ورق که تا ویندوز می ریزی اونم باهاش ظاهر می شه و می شه بلای جونت … دوتا انگشتام روی ctrl + Z ه .. که هر حرکتی رو که بینم بعدآ به نفعم نیست برگردونم سرجاش .. روی این مستطیل پایین هم کلیک کنی حرکتی بعدی برات high light می شه .. خوبه هـــــــــــــا ... می نشستی پشت بازی زندگی بعد روی مستطیل پایینش کلیک می کردی و بهت نشون می دادن حرکت خوب بعدی که می تونی برای بردن توی زندگی انجام بدی چیه !!! .. اگه ورقی هم رو می شد که خالش به دردت نمی خورد می تونستی با یه ctrl + Z ه زندگی ، برشگردونی ... اینطوری همیشه حرکت بعدی جلوی چشت بود و حرکت قبلی دمه دست ... می تونستی ببینی کدوم تصمیم بهترین تصمیم برای قدم بعدیه و کدوم قدم رو اشتباه برداشتی که یه قدم برگردی عقب ... اما الان که فکرشو می کنم اصلآ هم زندگی جالب نمی شد ... اصلآ دیگه زندگی نمی شد ... می شد یه بازی کسل کننده و بی هیجان ...
جاتون خالی سال جدید رو با چنان دلتنگی ایی شروع کردم ، گفتنی و دیدنی !!!! ( اصلآ نمی خوام در موردش حرف بزنم که می دونم بیشتر فرو می رم توی جهنمی که واقعآ عذاب آوره ) ...
اول تصمیم گرفته بودیم بریم آهار و فشم ... اما عوض شد که یه سر به اون 2 هکتار زمین بزنیم ببینیم کی به کیه !!!! .. یا شایدم 20 تاست ... اما ما همون 2 تا فرض می کنیم که یه وقت نخوره توی ذوقمون ... اینطور که بوش می آد ، امروز خونه نشستیم و از جامون جم نمی خوریم ...

اول هر سال می شینم و برای خودم برنامهء کلان اون سال رو می ریزم .. خیلی از سال های بهش تقریبآ می رسیدم بجز سال پیش که نـــــــرسیدم ( به حد مطلوب البته ! ) !!!! شاید بخاطر تغییری زیادی که یه دفعه توی مردادماه زندگیم رو کون فیکون کرد ..
اما امسال هم تمام چشم انداز زندگیم رو تا آخر اسفند نوشتم .. می دونم این بار و امسال بهش بهتر و بیشتر و آگاهانه تر می رسم ...


پ . ن : این همه نوشتم که بگم چرا اولش گفتم پاک روان ...
اگه یه آدم مشوش ، یکی دو روز تمام بشینه و Enigma روی مخش بخونه ، اونم Boadecea !!! ... روانش پاک می شه ..

  |  حسین  |    |  ۴ فروردین ۸۵
امسال ، سال نو ندارم


امسال ، سال نو ندارم .. نه شوقش رو دارم .. نه شورش رو .. نه اشتیاق چیدن سفرهء هفت سینش رو .. نه چشم دیدن جوونه زدن درختای توی پیاده روی خونه رو ، حتی ...... کم مونده بود که بگن ماهی قرمز نخرین وگرنه بیماری مهلکی می گیرین .. دیگه به ماهی قرمز سفرهء هفت سین هم ننگ قاتل زده شده ...
مثال ما شده عین همون بیت شعر که " به گل طعنه زدنم من به این ع ش ق که تو فصل بهاری " ... دیگه مسافرت عید هم حرکتی برام نداره .. همیشه از اول اسفند می دونستم تحویل سال کیه !! شبه ، روزه ؟! خونه کی هستیم ؟! کدوم کانال چی داره !؟ الان فقط می دونم امروز چند شنبه است و هنوز این سال نفرین شده نمی خواد تمام بشه ..
روزی بیست چهار بار ، هر ساعت یه بار مامان جان بهم غرغر می کنن که این چه ریخت و قیافه ایی که برای خودت درست کردی !!! .. راست می گن برای هر کاری آدم باید دل و دماغ داشته باشه .. حتی برای یه دوش گرفتن و یه سر و وضعی مرتب کردن .. دو هفته است ، چندتا چک پول افتاده روی میز و منتظره من برم لباس بخرم .. شلوار و پیرهن و کفش و ... باید جدی جدی برم یه لباسی برای خودم بخرم .. عید و مهمونی و اینا که گذشت ..

دیشب رفتیم اون بالا ... توی کوه و کمر خوابیدیم .. تازه می فهمم چرا کسی که داره گیتار یاد می گیره تا یه سال نباید به کسی چیزی بگه !!!!
هر کی نبود جاش خالی .. هر کی بود بازم جاش خالی ... آدم وقتی که می ره اون بالا که نباید بخوابه .. ما هم نخوابیدیم ... منظورم من و محمد و گیتاره ... چقدر خوب یاد گرفتم هر چیزی رو به هر کسی نگم ... شاید بی معرفتی باشه جلوی کسی که ده سال باهاش دوست بودی چیزی به روت نیاری ، اونم وقتی که کوچیکترین جیک و پیک زندگیش رو برات می گه و ازت کمک و همفکری می خواد ... نمی گم چیا خوندیم و چیا زدیم ... تا طلوع خورشید بازم بیدارم موندم ... می گن ارزش بیدار موندن نداره ... طلوع خورشید رو می گم ، که اولین نفر باشی می بینیش .. اما ارزش های زندگی من همیشه برام ارزش هستند ...

پ . ن : تصمیم گرفتم برای نشون دادن احترام هم که شده یه روان نویسی ایی بخرم ... زشته آدم برای کسانی که واسش کادو دادن بی تفاوت باشه حداقل ظاهری ... !!
پ .ن : اگه به کوهنوردی دیشب و امروز صبح ، کارهای خونه رو از ساعت 11 صبح تا 10 شب اضافه کنیم .. منطقآ باید دیگه نایی برام نمونده باشه اما هنوز کلی انرژی دارم ... نه خوابم می آد و نه خستم ... کم کم دارم جون سخت می شم . البته در مواردی خیلی وقته اینطورم .
پ . ن : خوشم اومد .. توی فیلم ماتریکس که بعد از عمری ده دقیقه اش رو برای اولین بار گذری دیدم حرفی زده شد که از اول دبیرستان می زدم ... در مورد خوابیدن .. وقتی می خوابم که باید بخوابم .. آدم وقتی می خوابه عقب می مونه .. می شه گفت وقت آدم رو می گیره !!!


پ . ن : چقدر شکایت دارم توی نوشته هام ..با اینکه شکایت نیست وحکایته ، با این حال دیگه حکایت ممنوع ×× !!!!!!!!!!!!!!!!

  |  حسین  |    |  ۳ فروردین ۸۵
یه سال گذشت ...


یه سال گذشت .. از نوشته قبلیم یه سال گذشت .. به لحظه ایی که هیچ علاقه ایی به اومدن نداشتم رسیدم .. تحویل این سال رو می گم .. سال قبل که تحویلش عالی بود و خودش مزخرف .. این تحویل مزخرف امیدوارم که سال عالی باشه واسمون .. یه چیزی بگـــــــــــــــــــــم ؟!؟!؟!؟؟! ...
چطوری بگم !!! ... تحویل سال بی روحتر از این نمی شد ... خدا داره بهم بدجوری بدهکار می شه .. حالم خوبه اما حرف دارم که خوبتر بشم ... این بده که آدم از کسی انتظاری نداشته باشه ؟!؟!؟!؟ واقعآ برام سواله !!!! اینکه انتظار نداشت باشی به فکرت باشن .. نمی خوای کسی بخاطرت اوقات خوشش رو ذره ایی مدخوش کنه ... ای بابا ... انگار دلم مونده لای در .. تاحالا انگشتتون مونده لای در .. یا لای کشوی میز ... چه دردی داره !!! .. همون درد الان افتاده بجونم .. فکر کنم تا آخر امسال تو جونمه ... می گن تحویل سال هر کاری کنی تا آخر سال همون کارو داری می کنی .. خب ... با این تفاسیر من تا آخر سال 85 لای درم ... چقدر دارم غرغر می کنم ... آدم تلخی نیستم !!!! اقتضای تحویل سال اینکه غر بزنم ... به حال خودم خنده ام می گیره ... من توی چه دنیایم و ... . یه اخلاق خیلی بد دارم ... به شدت با خوشی دیگران خوشم ، اونقدر که انگار تمام خوشی های دنیا رو دارم ... نباید اینطوری باشه ... چون واسم کسی اینطور نیست .. حداقل کسی که دلم می خواست باشه !!!

توی این شک نکنین هر کی جای من بود الان یه بلایـــــــــــــی سر خودش می اوورد ...
توی اتاقم موندم ... دارم با این آهنگ نوش آفرین سوت می زنم ... اونم شب اربعین !!!! ... بابا پای notebook دارن با پروژه هاش سر و کله می زنن ... مامان هم پای تلفن با تمام نقاط دنیا در حال رد و بدل کردن تبریکات سال جدید ... منم پای خودم نشستم .
دلم می خواد موبایل رو خاموش کنم تا منتظر message کسی نباشم .. اینقدر msg تبریک از این و اون گرفتم که هر بار با ویبره موبایل ، دلم می لرزه که نکنه اون زودتر از من ................ !!!!

حسین ، احمق نشو !!!! نه احمق شو نه بچه !!! ( دارم کم کم بد حرف می زنم ... به شدت همیشه مراقب بودم وقتی حال خوشی ندارم لبهام رو از هم باز نکنم .. از لام تا کام .. ببخشید اما الانه که بد و بیراه رو بکشم به روزگارم ... آدم روی خودش کنترل نداشته باشه روی کی داشته باشه ؟! )
چه روز این روزگار می خواد برام روزگار بشه خدا هم نمی دونه فکر کنم ...

تو که بچه نبودی ، دلتو خوش نکن ، سوت بزن و به این به ظاهر ، تحویل سال بخند .... : ) .
خودم خوب می دونم باید بشینم و صبر کنم ... یادم می آد اون زمان که می رفتم کلاس غواصی ... زیر آب برای اینکه بتونیم بیشتر دووم بیاریم باید فکرمون رو متمرکز می کردیم روی ضربان قلبمون ... سه دقیقه زیر آب بودن رکورد خیلی عالی بود برای شش های به حجم شش های من .. الانم بهتره برم و تمرکز کنم روی روزگار .. تا روزگار بشه دوباره ..

پ. ن : به شدت حال و روزم دگرگونه !!! این زیرو رو بودن رو تا کی باید با خودم اینور اونور ببرم .. الله اعلم !!!

  |  حسین  |    |  ۲۹ اسفند ۸۴
سال و فال و مال


سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بـــادت انـــــدر شهـــریــاری بــرقـــــــــرار و بــر دوام
ســـال خـــرم ، فـــال نـــیــکـــو ، مـال وافـــر ، حـال خوش
اصــل ثــابــت ، نسـل بــاقــی ، تــخــت عالــی ، بــخـت رام


پ . ن : سال 84 که با اجازه نه خرم بود ، نه نیکو .. اما مال وافر داشت ( می شد وافرتر هم باشه!!! ) ، حال خوش هم اگه کلام رو قاضی کنم بود تا حدودی ، ثابت اما نبود ، نسلمون هم اونقدرا باقی نبود آخه دو تا بهشت زهرایی داشتیم ، تختمون هم که همیشه عالی ه ، اما بخت !!!!!!!!!!!! ... بختمون از این نا آرام تر نمی شد ، فکر کنم حالا حالا ها مونده تا رام شدنش ....

پ . ن : دیروز چقدر بوی خوب می داد .. هنوز بوی شوید توی دماغم مونده .. البته همین بوی شوید n تومن قیمت داشت و یه مارک هم خورده بود روش .. اما بوی شویده خوبی می داد .. ( شوید رو شیوید می خونن ؟! ) ..

پ . ن : مرتضی که زنگ زد ، داشتم آخرین ناهار سال رو درست می کردم .. صدای تلق و تولوق ظرفا رو شنید ... باورش نمی شد شنیسل دارم درست می کنم .. گفت " به کسی نگم که اصلآ جنس مونث خوشش نمی آد یه پسر از این کارا بلد باشه " ... القصه ، سر و صداش رو در نیار که کسی قبولت نمی کنه ...
گفته باشم اگه اینطوره ... تمام حرفای گذشته به شدت تکذیب می شه ... آخر صحبت 2 دقیقه ایی مون گفتم : تو چی کار می کنی ؟ ... : ای بابا ، حسین جون ، دیوارا رو تمیز کردم از کت و کول افتادم !!!!! ..

( -- باید برای این مردا یه انجمنی ، صنفی ، تجمعی ، .. یه چیزی را بندازن که بدجوری در حال خطریم !! -- )

پ . ن : سال نو همه و خانواده های همه مبارک .. هم خرم و هم نیکو و هم وافر و هم خوش و هم ثابت و هم باقی و هم عالی و هم رام !!!!

  |  حسین  |    |  ۲۹ اسفند ۸۴
امشب آخرین شب سال


امشب آخرین شب سال ... دوباره رفتم و روبروی تقویم دیواریه اتاقم ایستادم ... بازم رسیدم به 29 اسفند ... یه سال ، بزرگ شدم .. یه سال ، بزرگ فکر کردم .. یه سال ، بزرگ تجربه کردم ... کوتاه بگم ....... یه سال بزرگ ، زندگی کردم .
اما در مقابل سالیان بعد هنوز جا دارم .. برای فکر کردن ، تجربه کردن و زندگی کردن !!!!
یه ساله دیگه از زندگیم رد شد .. یا زندگیم از یه ساله دیگه عبور کرد ...
فروردینش که اینقدر دوره که یادم نمی آد چی بود و چی گذشت !!
اردیبهشتش که بعد از مرداد همیشه بهترین ماه سال برام بود .
خردادش که آخرین امتحانات مهندسیم رو دادم .
تیرش که بهترین شمالگردی رو داشتم .
مردادش که یه تغییر توی زندگیم دادم . به شیوهء نگرشم ، تفکرم ، عملکردم ... !
شهریورش که الان دوست ندارم بهش فکر کنم .
مهرش که کم کم و خواسته و ناخواسته اسیر کردم خودم رو .
آبانش که فانی رفت و من موندم و خودم و با یه خونهء خالی گذشت .
آذرش که خيلي مسائل برام روشن شد و خيلي نتجه ها دستگيرم شد .
دیـــِش که به تجربه گرفتن توی یه شهر غریب و آدمای غریب و جو غریب گذشت .
بهمنش که به تعيين هدف!!‌ گذشت .
اسفندش که به شوق شروع دوباره گذشت .
..
..
..
امشب شب آخر سال ...
روزها رو دونه دونه می بینم که چطوری گذشتن ... به چی گذشتن ... با کی گذشتن ... چرا گذشتن ...
چی یاد گرفتم ؟ چی از دست دادم ؟ چی پس گرفتم ؟ چی فراموش کردم ؟ کی اومد توی زندگیم ! کی از زندگیم اخراج شد ! کی همزبونم شد ! که همراه نیمه راه شد . که براش حسین بودم ! که براش غریبهء بی سایه !
نمی دونی چقدر دلم آروم می شه وقتی یادم می آد برای خودم دارم می نویسم ... اینقدر آروم که ، آرامش بیداد می کنه ... باز لم دادم به صندلی و یه موزیک ملایم گذاشتم و خیره شدم به دیوار روبروی اتاقم و دارم می نویسم ... رفتم تو حالته خلصه !!
امشب شب آخر سال ...
عجب سالی بود ... بهترین و شادترین اتفاقش عروسی فانی بود ..وقتی این شادیش باشه ، دیگه خودتون طعم تلخ غم هاشو بچشین ... خدا رو شکر !!! ... به شادی هاش شادیم و به غم هاش شادتر ... هوس چالوس زده به سرم به شدت ... نمی خوام بگم تنهای تنها .. اما با یه نفر !!!! ... خودم رو چقدر نزدیک حس می کنم ... نمی خوام بگم شرایط و موقعیتش هست ... اما به روحم قریب ه ...
کاش تو باشی همسفر من .. تا بینهایت بال و پر من ... سفر همیشه همسفر می خواد ... دل کندن از غم بال و پر می خواد ...
امشب شب آخر سال ...
آدم بدی بودم ... امسال رو می گم .. امسال آدم بدی بودم !!! خیلی بهتر می شد باشم ... یادم نمی آد کسی رو زنجونده باشم .. اما چرا ... تا دلت بخواد رنجیدم .. !!! مهم نیست .. خودم رو دارم بررسی می کنم .. داشتم می گفتم "می دونم خیلی تک تر می تونستم باشم" .. اما نبودم . نمی گم اراده اش نبود (چرا؟!؟!؟) قریب الحصول بود ، اما نشد !
بهتر از خودم شکایت نکنم .. حتمآ وقتش نبود . عادت ندارم به خودم سرکوفت بزنم .. پس تصحیح می کنم .. آدم بدی نبودم اما بهتر هم می شد باشم .
امشب شب آخر سال ...
توی میدون ونک .. پشت شمشاد ها یکی می شینه و ویلون می زنه .. امشب هم می زد .. خدا رو شکر !!! شاد می زد ... اصلآ هم به روم نمی آرم شاد می زنه تا دل مردم شاد بشه .. هنوز نمی دونم دقیقآ سال تحویل کیه !!!! ... خبری از لباس نو و سفرهء هفت سین و بوی اسکناس تا نخورده نیست .. اما با این حال حس نویی دارم ... نمی دونم چرا امسال این طوری شد عیدمون !!! هر سال تقریبآ همین بود .. دیگه گل بود به چمن نیز آراسته شد ...

کم کم داره دیرم می شه ...
دارم می رم جمشیدیه !!!! ... کی می آد ؟
امشب شب آخر سال ...

  |  حسین  |    |  ۲۸ اسفند ۸۴
پیـــارسال چهارشنبه سوری که بود


پیـــارسال چهارشنبه سوری که بود ، نوشتم : " اخماتو وا کن پسرو .. سرتو بالا کن دخترو .. دیگه بسه وقته دشمنی ، همگی برین قاشق زنی " و الی آخر .... امشب شب چهارشنبه سوری ه ... ازاونجایی که شانس تخم مرغ شانسی هم نداریم دیگه چه برسه به نعل اسب ، نرفتم بیرون ... اگه ماییم ، به محض اینکه پامون رو می ذاریم از در بیرون ، یه ترقه خمره ایی ( همون نارنجک خمره ایی ) می زنن جلومون ، جای ترقه خودمون ترقـــــــــــــــــی می ترکیم و سوت می شیم هــــــــــــــــوا ... اون وقت خر بیار و مسائل بار کن ، به مراتب بدتر از باقالی !!!!!!! ... نشستیم توی خونه و از سر و صدای بیرون لذت می بریم ، خاطرمون باز شده و آرامشی پیدا کردیم ، رام شدنی ... دیگه بیرون رفتن و ترکیدنمون چه صیغه ایی ه ؟؟!؟؟ ... اسمشو هر چی دوست داری بذار اما خر مخم رو گاز نگرفته ... بچه که بودیم می رفتیم تپه ها و کوه های بالای خونه و کلی خار و خاشاک جمع می کردیم و می اومدیم ... یه تپه آتیش درست می کردیم ... می پریدیم و می خوندیم ... دیگه میدون جنگ درست نمی کردیم ... آخرین ترقه ایی که خریدم زمان دوران اواخر راهنمایی بود ... اندازهء یه دونه باقالی ... البته اندازهء نخود بود .. اینقدر دورش چسب برق پیچیده بودن شده بود باقالی ... از ترس اینکه باهاش یه وقت صدامون در نیاد ( اون تـــــــــــــرق صدا می کرد و ما آخ و اوخمون ) رفتیم بالا پشت بوم .. انداختیمش پایین .. اونم با چه احتیاطی که نخوره توی سر عابر بخت برگشته ایی ... آره ... خلاصه انداختیم !!! ... والــــــــــــــــــــــــــــا .. ما که اون بالا بودیم چیزی نشنیدیم .. اما اونایی که اون پایین بودن می گن صدای خوردنش با زمین فقط بلند شده - می دونم نمی تونین حتی تصورش رو کنین ... می دونستم این بچه های همسایه خیلی بی چشم و رو هستند ... نمی تونن ببینن یه ترقه انداختم که صداش به این بلندی بوده " پــــــــپپپپپووووزززززز "
( اگه می خواین ببینین منظورم از پپپپپپووووزززز چیه !! زبونتون رو بذاری بین لبهاتون با دندون هاتون بگیرینش ، لپ هاتون رو باد کنین و سعی کنین از دهانتون هوا رو خارج کنین ) شنیدین صداش رو ؟! نتونستین ؟! یه بار دیگه امتحان کنین .. شد !؟ نشد ! .. خب ولش کنین ... مهم نیست چقدر با این کار تونستین صدا از خودتون در کنین اما می دونم که الان همه اطرافیانتون به مختون شک کردن .


پ . ن : با اتفاقی که امروز افتاد باید بهم حق بدین اینقدر بد دارم می نویسم ... تا حالا اینقدر سبک ننوشته بودم ... سبک و به قول اصفهـــــــــونی ها خنوک ( همون خنک خودمون !! ) ... امروز یه تجربه ایی بود برای خودش .. بالاخره باید بتونم جلوی بچم سرم رو بالا بگیرم و بگم : فرزندم ، پدرت ( که من باشم ) توی شلوغترین خیابون تهران ( یعنی تخت طاووس ) ، توی وقت اوج ترافیک ( یعنی 9 صبح ) ، توی بدترین موقع سال ( یعنی شب سال نو ) ، توی نیم متر جا ( یعنی دقیقآ 65 سانت و 10 میلی متر ) ، زد دنده یک و تا دنده رو پر کرد ، رفت توی ماشين جلويي ... طرف پیاده شده بود و با شوک می گفت من نه ساله با این ماشین تصادف نکرده بودم ... منم مونده بودم چطوری توی نیم متر جا و توی ترافیک اینطوری چش و چار ماشینم رو داغون کردم !!!!! ... آدم با پول خودش ماشین بخره بهتره اصلآ ... نخواستم . اما خودمون 206 وقتی تصادفی می شه چقدر بی ریخت می شه ..

پ . ن : می دونم باعث سرافکندگی یه آقای متشخصه که اینطوری تصادف کنه و از اون بدتر اینطوری بنویسه اما بنویسم که عقده نشه نتونم ارشد قبول بشم ... امسال از روز اول عید می شینم به خوندن جدی و بی شوخی درسا ، تا 14 اسفند 1385 با دیدن تست سخنرانی قافه ام جن زده نشه ... ای بابا ، عجب تصادف بی موقعی بود .

پ . ن : دوباره از همه دوستان و آشنایان بخاطر کلمات دور از شانی که بکار بردم عمیقآ تاسف خودم رو ابراز می کنم اما .... اینم یه طرز نوشتنه !!!

  |  حسین  |    |  ۲۳ اسفند ۸۴
دبستانم بهترین مدرسه دنیا بود


دبستانم بهترین مدرسه دنیا بود ... می گم چرا !! ... دوتا دبستان بهم چسبیده ، یکی پسرونه و یکی دخترونه ... کلاس سوم بودم ... هفته هایی که عصری بودیم رو خیلی دوست داشتم ... زنگ تفریح آخر ساعت چهار بود ... آخرای پاییز که می شد هوا اون موقع بدجوری سرمه ایی می شد ، مخصوصآ روزای ابری ... می رفتم زیر میز قائم می شدم ... تا انتظامات بیاد و چک کنه کلاس خالیه ... بعدش می رفتم دمه پنجرهء کلاسه اولی ها ، که رو به حیاط خلوت دخترونه باز می شد ... اونور ، توی حیاط خلوت منتظر ایستاده بود ... با دستام تند تند پیچ شل شده پنجره رو می پیچوندم تا پنجره باز بشه ... اینقدر باز و بسته کرده بودمش روون شده بود ... با یه خندهء پر از شوق سلام می کرد ... یه بار نشد بهم نگه : حسین ، اگه ناظمتون ببینه با سیم بلندگو می زنه تو رو ... یا بار نشد بهش نگم : با شاگرد اولا کاری ندارن و خیالشو راحت نکنم ... می پریدم اونور ... می نشستیم با هم میوه هامون رو می خوردیم ... هنوز ظرف میوه هاش یادمه ... یه ظرف صورتی ، با گل های زرد و قرمز ... همیشه میوه های من ترش بود و میوه های اون شیرین ... به شیرینی دوست داشتنش ... گذشت ... ده سال بعد !!!! ... جای تلخ سیم بلندگوهایی که می خوردم سر باز کرد .

پ.ن : ثلث دوم منو هشت بار انتظامات موقع بستن پنجره گرفت و منم هشت بار سر قرآن صبحگاهی روز بعد سیم بلندگو خوردم ... شاگرد اول کل کلاسا بودم اما آدم بشو ، نه !!!! زنگ تفریح آخر که می شد باز می رفتم زیر میز ... چه دنیای بچگیم بزرگ بود .

پ.ن : همیشه می ایستاد کنار سرویس مون ... تا با هم سوار بشیم ... اینطوری کسی توی مینی بوس زیپ کیفش رو نمی تونست باز کنه ... می نشست روی موتور و من جلوش می ایستادم ... کیفم رو نگه می داشت و اینقدر از آیینه راننده صورتشو نگاه می کردم تا سیر بشم ...به این حرف ایمان دارم که برای مرد مورد مورد نیاز و تکیه گاه کسی نبودن مرگ تدریجی ه ... از همون بچگی می خواستم زنده بمونم .

پ.ن : می تونم با اطمینان بگم نوشتن این خاطرات هیچ ربطی به حال و روزم ندارم .. اینقدر گرد زمان روشون نشسته که کسی باور نمی کنه چقدر فکر کردم تا یادم اومد .. ولی نوشتم .. همینجوری !!! .. برای اینکه یه دلیل داشته باشم و آخرش آهـــــــــی بکشم و بگم :" هـــــــــــــــــــــــــــی روزگار !!!! "

  |  حسین  |    |  ۲۱ اسفند ۸۴
چهارشنبه شب ...

چهارشنبه شب ...
این نوشته ماله چند شب پیشه ، البته کلی ازش زدم تا قابل خوندن برای غیر من بشه :

داره کم کم 1:30 می شه .. از ظلمات هوا می شه این تعبیر رو کرد که نصفه شب منظورمه ! همینطوری که مثه جنازه افتادم روی تخت دستم رو می برم و سررسیدم رو از زیر تخت می کشم بیرون ، اگه اشتباه نکنم یه روان نویس هم همیشه توی قفسه کتابای بالای تختم پیدا می شد .. آهـــــــــــــااا.. اینم اینجاست ! ... می خوام بنویسم اما توی این تاریکی !!!! ... کلید اتاق هم که دمه دره .. کی می ره این همه راه رو ... تازه کافیه چراغ روشن بشه .. روشن شدن همانا و اینکه همه اهل خونه بفهمن من باز بی خوابی زده به سرم همان ..
پس فکر می کنین الان چطوری دارم می نویسم .. با نور مونیتور موبایل .. !!!!! تنها یه بدی داره اونم اینکه هر سی ثانیه باید کلیدش رو بزنم تا چراغش روشن بمونه .. خدا می دونه باید چند بار دیگه این کلیدش رو فشار بدم تا نوشتنم تمام بشه ..

افتادم روی تخت .. گرمم .. پتو رو زدم کنار .. رادیاتور رو خاموش می کنم .. تقریبآ فقط یه شلوارک پوشیدم .. اما هنوز گرمه !!! .. تنم داغ شده .. با تمام حرارت بدنم دارم می لرزم .. زیر پوستم لرزش بدی افتاده .. دلم آشوبه .. آروم و قرار ندارم ..
می گن روح آدم خیلی بزرگه ... !!! اما همین روح بزرگم مچاله شده توی کالبدم .. اینقدر مچاله که همین تنم هم براش زیادیه !!! شایدم بهتره بگم از مچالگی سرشارم ... خوابم نمی بره ... از اون شباست که خواب به چشمام حرامه ... آشفتگی داره موج می زنه توی وجودم ... اعتراف می کنم دلم طاقت این همه دوری رو نداره ... چقدر خودم رو دارم کنترل می کنم ... خم به ابروم نمی آرم ... اما داره دیگه می لرزونه .. دستم رو .. دلم رو ... اگه بخوای شفاهی بگم صدام رو ... ببین حسین !!! ... چطوری خودت رو اسیر کردی ... با ظواهر و شواهد حاضرم بنویسم و امضاء بدم برای هیچ کس هیچ مهم نیستم ... همه خوابن .. همه راحت خوابیدن .. منم اینجا افتادم توی تختم و هیچ کسی ازم خبر نداره .. دلم برای حال خودم می سوزه .. شاید برای اولین بار توی عمرم .. نه دومین بار .. اولین بار رو یادم می آد کی بود !! ..
نمی خوام خوابم ببره .. اگه اول خوابیدن آروم نباشم ، اون خواب دیگه آرامش بخش نیست واسم ..

پ.ن : به قول مولانا : " رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ، ترک منه خرابه شبگرد مبتلا کن ، ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها ، خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن " ...

پ.ن : الان نسبتآ خوبم .. نسبتآ.

  |  حسین  |    |  ۲۰ اسفند ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org