دایی جان مسئول


دایی جان مسئول درمانگاه و اورژانس بیمارستان بود تا می رفتیم به بهانهء معاینه چشم اونجا ، خدایی می کردیم ... دیگه وای بحال الان و با این وضعیت !!! ... دایی جان شدن رئیس بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی چشم ، اگه برای دایی هزارتا مسئولیت داره برای ما هزارتا راحتی ... رفته بودم پشت در اتاق عمل لیزیک ، همه مریضا منتظر نوبت ... یکی عینکش رو با کش بسته به پشت سرش ( از ریز بودن چشاش مشه فهمید شمارش به بینهایت میل می کنه ) ... یکی چشش رو با گاز بسته ... یکی از چشاش آب می آد و قرمز قرمز شدن ... یه بچه هه که حال چشاش از منم بهتره داره گریه می کنه ( فکرکنم برای معاینه اومده ، ترسیده آمپول بزنن وسط چشمش !!! ) ... یکی پشت سر هم پلک می زنه ... یکی چشمش رو هر چند ثانیه یه بار محکم فشار می ده و سرش رو گرفته ... خلاصه ... پیر و جوون ، کوچیک و بزرگ ، زن و مرد همه اومدن بهتر ببینن ... ایستادم دمه در ورودی ... همینجوری دارم سالن رو با آدمای مختلف و بیماریهای مختلف ورنداز می کنم ... در کنارم باز می شه ... یه خانوم جوون و سانتیمانتال وارد سالن می شه ، خرامان و قمزه در کنان ( هر وقت این موقعیت دستم می آد عوض اینکه مثه جماعت بشم ، می رم توی نخ اینکه هر کی چطوری داره به فرد مذکور نگاه می کنه ) ...
نگاهم رو سریع برمی گردونم به سالن ... اونی که یه عینک بالا داشت بدون عینک هم می دید ، اون چشمی که با گاز بسته شده بود ، از زیر گاز می تونست ببینه ، اون چشمه آّبریزشش قطع شده بود ، اون یکی دیگه پلک نمی زنه ، دیگه اون مریضه هم چشمش رو محکم بهم فشار نمی ده .

خلاصه همه اومدن تا ببینن ( بهتر یا بدتر ! ) ... پیر و جوون ، کوچیک و بزرگ ، زن و مرد ، خوشگل و بدگل .

پ.ن : از بین تمام سالن دو نفر همچنان همون کار قبلیشون رو ادامه دادن : 1. من که همچنان توی نخ این و اون بودم .. 2. اون پسره که فکر می کرد می خوان توی چشمش آمپول فرو کنن












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org