گفتن نداره اما


گفتن نداره اما قبل امتحان آمار بود که زنگ زد . کلی اصرار کرد که منو ببینه . گفت بیا خونمون ، مادرمم می گفت می خوام بعد از دوسال و نیم ببینمش . بهانه اووردم که فرمانیه خیلی بالاست ، برفه ، ماشین ندارم ، کار دارم ، خلاصه اینقدر بهانه اووردم که دیگه پامو نذارم خونشون . ببخشید ، قصرشون . محسنی قرار گذاشتیم . با اینکه سر وقت رسیدم اما زودتر از من اونجا بود . سوار ماشینش شدم . با مادرش بود .
..
..
..
سلام و احوالپرسی عادی ... اونا با چشمهای باز و من از روی تعارف .
گفت : کجا بریم ؟ سریع جواب دادم : همینجا خوبه ، زیاد مزاحم خانومه ..... نشیم و شروع کردیم حرف زدن . اول مادرش صحبت رو باز کرد . صحبتی که خیلی دیر بود .. دیرتر از دیر .. خودم رو به گوش کردن زده بودم .. اما عملآ نمی خواستم حواسم رو به حرفاشون بدم .. بعد که شروع صحبت رو مادرش باز کرد به بهانهء خرید پیاده شد ..
اون از روزهای بدون من حرف می زد و منم از روزگاره حالم . فهمید اصلآ راغب نیستم یاددآوری گذشته بشه . نمی دونم چطوری به این حرفا گوش می دادم : "اشتباه کردم، فکر می کردم برای موقعیت خانواده ام دوسم داری . برای خودم فکرهایی داشتم که الان می بینم چیزهای مهمتر هم وجود داشتن و ازشون بی خبر بودم . برگرد . هیچی نمی خوام . فقط خودت رو . اینقدر خانواده های مختلف توی این مدت دیدم که بیشتر قدر شما رو می دونم . بابا خونهء دروس ام رو واسم ساخت . این ماشینم ماله منه . فقط می خوام بشیم دو سال پیش تا هیچی کم نداشته باشم . ازت فقط خودت رو می خوام ، نه پول ، نه ماشین ، نه خونه ، نه باغ ، نه ویلا ... همهء اینا رو بهت می دم " ... دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام و مردم خیابون رو که پرادو توی عمرشون ندیده بودن می پاییدم . ادامه داد : " می خواستم یکی مثه بابام تاجر آهن باشه ، یکی که سرمایه اش اینقدر باشه که .................. ." دیگه دووم نیوردم :: من برای اینا دوست نداشتم ، که بخوام الان برای اینا برگردم . : می دونم برای اینا نبود . اما می دونم برای من دیگه بر نمی گردی . با اون کاری که من باهات کردم .می خوام فکر اینارو نکنی و بیای همون زندگی رو بسازیم که می خواستی . : زندگی ی که می خواستم اینا نبود و نیست . اگه مادیات بود می خواستم بسازیم ، اما تو آدم آماده می خواستی . گذشته . من دیگه گله ایی ندارم . : بریم پیش مامانتون .مامانم می خواد حالشون رو بپرسه .: نه مزاحم مادرتون نمی شم . به مادرم محبتتون رو می گم !!! . : نکنه توی این مدت یکی اومده جای من ؟ اون پسری که من می شناختم به هیچ کس جز من نگاه هم نمی کرد . : توی این روزگار فقط می خوام یه نفر رو دوست داشته باشم . چند سال می شد هیچ شوری توی وجودم نبود . : یعنی الان هست ؟ من دوست دارم . : بهم می گفتی دنیامون باهم فرق داره . مطمئنم الان فرقش بیشتر شده . من پرایدم رو 206 کردم . تو مزدات رو پرادو . فرق نداریم به نظرت ؟ ... نذاشتم دیگه حرفی بزنه ، فقط گفتم : صبر کن همه چیز روشن بشه ، من کسی نبودم که دنبالش می گشتی ، حداقل تاجر آهن نبودم . بهم قبولوندی دنیامون فرق داره . چشم منو هم به دنیای خودت و امثاله محلهء فرمانیه و کامرانیه باز کردی . بهم فهموندی دوست داشتن تنها دختر یه خانوادهء میلیارد تومنی یه بهایی داره ، اونم اینکه تا آخر عمرت برچسب پول پرستی به تنت بخوره . توی این روزگار قبول کردن حرف مردم سخته ، مخصوصآ وقتی بدونی اگه جای اونا بودی دروغ می گفتی . مثه کاری که باهام کردی ..... اون موقع مطمئن بودم شناختمت و می تونم خوشبختت کنم . اما وقتی که بهم روی مادیت رو نشون دادی ، فهمیدم هر کسی که تو عمرش کمتر از دو میلیون توی جیبش نبوده بهتر از اینم نمی شه ، همیشه جنبه ایی داره که خوردت کنه . اون موقع چرا اما الان خوشبختت نمی تونم کنم .. یه چیزی توی ذهنم ته نشین شده که نمی تونم لایروبیش کنم .. دارم ساده از همه چیزم می گذرم .. می دونم !!! .. از شما ، از یه زندگی اشرافی ، از خانوادهء محترمی که می دونم خیلی وجه مشترک داریم ... اما دلم یه جایه دیگه بدجوری مونده ، می خوام توی ذهنم یه نفر باشه .. کسی که برام تمام دنیام باشه !
..
..
..
نذاشتم این آخرین بار ، ازم خاطره بدی بمونه . اینقدر غرورش رو تقویت کردم که وقتی از پیشش رفتم فکر نکنه مثه من تیکه تیکه شده . تا می تونستم بردمش بالا . موقع خداحافظی گفت : از خداحافظی یه زمانی بدت می اومد . : توی این مدت مجبورم کردن خداحافظی کنم . دیگه کم کم دارم یاد می گیرم خداحافظی نکرده ، برم و پشت سرمو هم نگاه نکنم . حالا دوست داری خداحافظی نکنم !؟ ..
بهش گفتم شماره موبایلم رونده ، نمی خوام عوضش کنم ! اما اگه لازم بشه برام راحته . قبل اینکه مادرش برگرده ، رفته بودم .

پ.ن :
چند وقت پیش خواب دیدم ... هیچ وقت خواب هایی که می دیدم یادم نمی آد ... اما اینو یادم مونده .. تعریفش کنم ؟
در خواب دوش پیری در کوی ع ش ق دیدم
با دست اشارتم کرد عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ع ش ق است چون زمرد
با برق آن زمرد تو دفع این بلا کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی ع ا ش ق تو صبر کن وفا کن

پ.ن :
خوشم می آد وقتی اینقدر کسی رو دوست دارم !!!! اینقدر که با ایمان درموردش حرف می زنم . اینقدر که کسی نمی تونه درموردش حتی بد فکر کنه .












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org