یکی بود ، یکی نبود .. غیر از خدا هیشکی نبود .. یه آقا شیره بود که یه خانوم موشه به دلش نشسته بود .. آخر یه روز صبح غروره سلطان بودنش رو گذاشت کنار و رفتن دمه لونهء خانوم موشه .................... . حالا اون آقا شیره هنوز شیره !!! .. اما دیگه سلطان جنگل .................. نمی دونم والا ... عجب داستانه بی سر و ته ایی ... اصلآ به من نه داستان خوندن اومده و نه داستان گفتن
بعدی
پ.ن : امروز و فردا و پس فردا اونقدر کار دارم که می ترسم از خونه برم بیرون و هیچ وقت برنگردم