هم دلم می خواد

هم دلم می خواد سر حرفای قدیمیم باشم بازم ، هم می خوام مغلوب شدنم رو قبول کنم ... وقتی کسی به تلاشت اهمیت نمی ده شاید دیگه مغلوب شدن هم ایرادی نداشته باشه ... اون وقته که تلاشت هیبتی نداره و بی ارزش می شه ... اما هنوزم چنان امیدوارانه زندگی می کنم که خودمم موندم توی کار خودم !!!! ... مطمئنم هر کی جای من بودخیلی از ابعاد زندگیش رو بوسیده بود و گذاشته بود سر طاقچه ... غرور چیز جالبیه که هیچ وقت نفهمیدم چطوری باید باهاش کنار اومد ... وقتی بدنیا اومدم توی حیاط خونه مادربزرگ یه درخت نخل کاشتن ... امروز شده یه درخت بزرگ با یه تنهء قطور ، سایهء شاخه هاش تمام حیاط رو می پوشونه ... دقت کنی می بینی همیشه کلی گنجشک لابلاشون دارن ووول می زنن ... یه موقعی روی یکی از شاخه هاش یه قمری لونه کرده بود ... خرما می ده و عسل ... خونه می ده و سایه ... درس می ده و استحکام
داشتم می گفتم : بیست و سه ساله توی حیاط خونهء مادربزرگ یه نخل مغرور سرسخت هست که زمستونا مغلوب می شه
امروز چندمه زمستونه ؟!؟!؟
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟

پ.ن : به علت تغییر شکل و قایفهء اینجا شاید یه مدتی اینجا بهم بریزه ... بعدش می خوام یه چیزی بسازم که تا آخر عمر جای نوشتن هام باشه .. بدون سانسور و بدون حذف و بدون دلزدگی












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org