امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دور و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینهء سرمنزله ع ش ق ی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که براسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهء این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خون آبه فشان است

دردا و دریغا که درین بازی خونین
بازیچهء ایام دل آدمیان است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست درین سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یا رب چقدر فاصلهء دست و زبان است

خون می چکد از دیده درین کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

پ.ن
رفته بودم جمشیدیه .. خیر سرم کلی انرژی گرفتم تنهایی .. همش پرید .. گله ایی ندارم .. هر کس کاسهء صبری داره .. لبریز بشه نمی تونی جلوش رو بگیر












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org