به افتخار آخرین

به افتخار آخرین واحد دانشگاهی توی ایران زمین ، این ترم سه واحد معرف به استاد برداشتم .. اونم درس آمار که داره کم کم تبدیل می شه به یه تراژدی .. از اون تراژدی هایی که آخرش با درد مضمن همراه می شه
خدا آخرت عاقبت ما رو بخیر بگذرونه
به بهانه آمار خوندنم که شده با یه زندگی دیگه آشنا شدم
سهراب داره می ره کانادا .. رفتم بهش سرکی بزنم و بعد یکی دوماه ببینمش و یه ارثی برامون بذاره توی زمینه آمار .. توی یکی از این شهرک های مسکونی اونور مینی سیتی .. اسمش چی بود ؟!؟!؟! آهاااا .. مروارید ..اما بازم شیطنت .. آمار رو بوسیدیم و گذاشتیم کنار .. رفتیم خونهء همسایشون .. مرد شیرینی بود .. مجرد و تنها .. با یه شلوار جین و یه پالتوی سبز .. یه کلاه پشمی و ریش بلند و نامرتب .. یه عینک با شمارهء بالا هم می زد
می شه گفتن یکی از بی شیله پیله ترین آدم هایی که دیده بودم .. راسته که می گن آدم مثله درخه .. هر چی بیشتر بار داشته باشه سرش پایین تره
باید اعتراف کنم اصلآ حدس نمی زدم که یکی از مهندسین کله گنده اکتشاف نفت ایران باشه .. وقتی پام رو توی خونش می ذاشتم انتظار دیدن هر چیزی داشتم .. الا صد و هشتاد تا قناری .. قناری بودنااااااا !!! .. اصیل ترین و گرون ترین قناری هایی که به عمرم دیده بودم
همیشه از قناری یه تصویر نیم وجبی زرد رنگ داشتم .. اما توی اون صد و هشتاد تا قناری هیچ کدومشون شبیه قناری ذهن من نبودن .. بیشتر شبیه عقاب هایی اندازه کبوتر بودن .. خاکستری و تاجدار .. یا منقارهایی شبیه طوطی و کاسکو .. یا پرهایی مثه طوطی و مرغ های بهشتی .. یه کلام ، ختم کلام : شبیه شترگاوپلنگ بودن تا زرافه
فصل جفتگیریشون بود .. چقدر جالبه .. همیشه جنس نر خوشگل تر از ماده آفریده شده .. ( البته با عرض معذرت از جماعت فمینیست ) .. اما حقیقته !!! .. جفتگیری پرنده ها خیلی عجیبه .. برای خودشون رسم و رسومی دارن و معیارهای مسخره ایی .. مثلآ اگه بلندتر جیغ ویغ کنی ، بهتره !! .. یا اگه با بالات صدای وحشتناک تری در بیاری ، بردی !! .. فکر کنم اگه اونا هم مراسم خواستگاری بشر رو می دیدن از خنده ریسه می رفتن
گذشته از این حرفا : عجب آدم هایی همین حوالی زندگی می کنن .. آدمایی که براشون صدای تار و پرنده هاشون یه زندگی قشنگ براشون درست کرده .. توی تنهایشون تنها می مونن .. دلتنگیشون به کوک تار بنده و خوشیشون رو با قناری ها شریک می شن

این روزا چند باری یه جاهایی پام باز شده که محو تماشای خونشون شدم ( البته نه از روی سرک کشیدن ) .. هر چی خونه زندگی سادتری می دیدم بیشتر دلم می خواست توش بمونم .. تا زمانی که ندیدی نمی تونی باور کنی ، تفکری هم به این شکل وجود داره .. زندگی ایی که این رنگ و بو رو داره .. حال و صفایی که برای خودش داره روزگار سپری می کنه
پ.ن
همیشه حس بدی نسبت به ادمایی داشتم که پرنده نگه می دارن .. اونم در مقیاس های زیاد .. اما این یکی با همشون فرق می کرد .. باورم کنین .. باور کردم نباید همه رو به یه چشم نگاه کرد .. حتی اگه همه بهشون به چشم یه پرنده باز نگاه کنن .. این یکی انسان بود












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org