یه مدتی می شه

یه مدتی می شه که خودآگاه یا ناخودآگاه چیزی از جزئیات و روزگاران عمرم ننوشتم .. همش سر بسته و یه سری حرف می زنم که فقط خودم می فهمم جریان از چه قراره و کسی فکر نکنم بیشتر از چندتا جمله دستگیرش بشه
( البته به جز چند نفری که هم اینجا مخاطبم هستن و هم توی زندگی واقعیم ، صمیمی )
تصمیم گرفتم راحتتر از قبل بنویسم

توی دوران دانشجوی یه استاد داشتیم .. استاد گروه سخت افزار بود .. ولی خب .. نرم افزاری ها هم باهاش واحد می گرفتن . یکی از اون استادای نیک روزگار بود . مودب .. با وقار .. آروم و با شخصیت .. همه دوسش داشتن .. درسش رو می داد .. جلساتی که نمی تونست بیاد از قبل می گفت که بچه ها الاف نشن .. نزدیکای عید که می شد گیر نمی داد روز چارشنبه سوری باید بیاین سر کلاس .. بهش می گفتیم استاد من دو نمره می خوام بدون هیچ ننه من غریبم بازی بهتون می داد .. خلاصه آخرش بود
اینکه بفهمی اون روز توی دانشگاه هست یا نه ! هم کاره خیلی راحتی بود . کافی بود یه نیگا بندازی توی پارکینگ استادا و کارکنان دانشکده .. اگه یه ماشینی می دیدی که با همه ماشینا فرق داشت می تونستی بدونی اون روز کلاس تشکیل می شه . فکر کنم بین یه عالمه پیکان و پراید و پژو و دیگه فوقه فوقش تک و توک زانتیا راحت بتونی تشخیص بدی موسو می بینی یا نه

خلاصه .. چند وقت پیش آن لاین بود . شروع کردیم به صحبت . تاحالا اینقدر صحبت خودمونی باهاش نکرده بودم . صحبت از یه جایی شروع شد و به یه جایی هم تموم شد . آخرش رو می گم .. شما بگید یعنی چی ؟! من که هنوزم که هنوزه نفهمیدم چی به چی شد
مگه آدم باید نگران رفتن دوست دخترش باشه تا سعی کنه نگهش داره !؟
شاید برای منی که توی زندگیم عبارت دو کلمه ایی دوست دختر تعریف نشده است مشکله بفهمم منظور آخرین حرفمون چی بود ؟
پ.ن
دارم کم کم اوج می گیرم












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org