سرمای هشت درجه

سرمای هشت درجه زیر صفر یادم رفته بود چطوریه؟!؟!؟!؟!؟ .. اما اینجا یادم اومد .. فرق داره بری بالای کوه این سرما رو حس کنی یا توی کوچه خیابون داشته باشیش .. دمه ویلا که یک متر برف اومده و دوازده درجه زیر صفره .. چقدر دلم می خواد یه سری هم بریم اونجا
..
..
..
سرما هم مثه همه چیزه دیگس .. هرچی بیشتر بهش توجه کنی بیشتر به مغز استخونت نزدیک میشه .. هر چی بیشتر می مونم هوی اینجا بهم بیشتر عادت می کنه .. هوا به من عادت می کنه ، من که باهاش مشکلی ندارم
..
..
..
یه چیزی دیگه متوجه شدم .. اهالی اینجا علاقه زیادی به معین دارن
تقریبآ هر جایی که می ری معین داره می خونه .. اینقدر که تمام شعراش رو دارم حفظ می شم
کم کم دارم مردم اینجا رو کشف می کنم .. دارم باهاشون واسه زندگی کردن تمرین می کنم .. البته برای مدت کمی نه زیاد !!!! .. با این حال باید یاد بگیرم .. با یه محیط جدید چطوری کنار بیام و برخورد کنم
..
..
..
این چند روزه تازه می فهمم تهران چه خوبیا و چه بدیایی داره
خوبیای تهران رو دوست دارم ، بدی هاشو بیشتر

پ.ن
هوای سرد اینجا به یه دردی می خوره .. می تونی فکرت رو ببری روی کسایی که دوسشون داری و اهداف زندگیت و چیزایی که دوست داری بهشون برسی
بعد بری بیرون و فکرت یخ بزنه
حالا یه ذهن یخ زده داریم که توش فقط فکرای خوب مونده
دستت رو می کنی توی جیب پالتو ، با قدم های آروم و بلند ، زندگی می کنی
پ.ن
مثه شبنم رو پر گل
منو با خودت نگه دار
سینه ات رو گهواره ایی کن
واسه این دل بی تاب

  |  حسین  |    |  ۱۰ دی ۸۴
دیروز و دیشب و امروز صبح

دیروز و دیشب و امروز صبح .. یه فکر مثه ملخ افتاده توی زهنم و داره تموم سلول های خاکستری ذهنم رو می خوره .. اینطوری پیش بره تا شب تموم مخم رو ملخ زده .. البته هنوز اونقدر به شرایط حاد نرسیده که بخوام براش برم جمشیدیه ، اون بالا بشینم و خیره بشم به شهر و ذهنم رو طبقه بندی کنم .. اما اینطور که بوش می آد دیر یا زود پام به اونجا هم بازم می شه
..
..
..
آخرین باری که تنها رفتم اون بالا .. بازم برای تصمیم گیری رفته بودم .. دیگه الان جوری شده که اگه هم تصمیمی برای گرفتن نداشته باشم تا پام رو می ذارم جای پای اون گنده پا هوس می کنم یه تصمیم جدید بگیرم توی زندگی .. دیگه برام اپیدمی شده .. خوبه !!!!! .. خیلی خوبه .. دیشب پریسا گفت فقط انرژیم رو ضایع می کنم ، زیاد هم بی ربط نمی گه .. بهرحال از آدم فقط انرژی می گیره .. خیلی دوست داشتم این قدرت منطق یه ذرکی کمتر بوداا و می ذاشت زیاد به مسائل استدلالی فکر نکنم .. شاید از بابا بهم ارث رسیده
..
..
..
خب .. کجا بودم ؟!؟ آها .. ملخزدگی ذهنم !!! .. شاید اگه اینجا ذهنم رو بریزم توی نوشته هام بهتر باشه یه ذره نفس تازه کنم
از همون موقعی که باید تصمیم می گرفتم می نشستم و تمام خوبی ها و بدی های موضوع مورد نظر رو به صف می کردم روی یه کاغذ .. یه ور بدی ها و یه ور خوبی ها .. بعدش به هر نکته یه اولویت و درجه ایی می دادم .. آخرشم حساب و کتاب و جمع و تفریق می کردم ببینم به صلاحم هست یا نه ؟!؟؟ .. این از نظر عقلی .. بعد نوبت دلم می شد .. معمولآ دلم با عقلم منافاتی نداشت .. اما یه موقعه هایی هم ...... مممممممم .. دله دیگه !!! ... باید بعضی وقتا ساز مخالف بزنه
..
..
..
نمی خوام تمام تار و پود موضوع ( شایدم موضوعات ) رو بریزم وسط .. از موضوعات احساسیش گرفته تا عقلاییش
..
..
..
باید چند ماهی برم اصفهون ( با اینکه اونجا کم فامیل نداریم ) .. کار برای انجام دادن کم نیست .. پروژه پایان نامه مون ، که باید از یه بنده خدایی کم بگیریم .. چندتا کتاب متاب برای اتوماسیون کنترل کارخونه ها و نرم افزارش و چندتا سوال که از جناب شوهر خاله زمانی که می آد ایران دارم ... خلاصه چندتا کار دیگه .. اما نکته بدش اینه که ... ممممممممممم ... باید تنها برم تا آخرش .. شاید تنها نکته بدی که داره
..
..
..
تنها ... تنهای تنها ... تنهای تنهای تنها ... تنهای تنهای تنهای تنها
..
دلم می خواد بگم گوره بابای تنهایی .. می خوام تنهاییم برای پشیزی ارزش نداشته باشه .. می خوام بکنم و بلند شم .. می خوام برم و پشت سرمو هم نگا نکنم .. اگه هم برگشتم ، دیر بیام و زود برم .. می خوام ببینم می تونم !؟ .. تونستنش رو می دونم که نشد نداره .. می تونم .. اما می خوام ببینم
..
..
..
اما دیگه اونجا کسی نیست بپرسه خرت چطوره ؟!؟ .. دلت بازه یا گرفته ؟ .. خوشی یا مرده ؟ .. دلم برای یکی مثه دیوونه ها تنگ می شه .. اونقدر که قدم زدن کنار رودخونه هم جواب نمی ده .. اونقدر دفعه قبل خودم رو نگه داشتم که ، غرور بغضم شکست .. تنها زمان خوب ، وقته برگشتنه .. هیچ کس جز خودم نمی دونه چی دارم می گم
داشتم می گفتم : می خوام دل ببرم ، اما نمی دونم از کی و چی ؟!؟
هر چی فکر می کنم می بینم اونقدرا هم بی هدف نمی رم .. شاید باعث بشه به خیلی چیزا و خیلی آدما سریعتر برسم ، حداقل وقتی رسیدم ، برام دیدنشون طعم و بوی دیونه واری ، داره ... برای موفقیت ، حرص و ولع توی وجودم موج می زنه ... هزار بار با خودم گفتم : حسین ، بها داره .. بهاش رو بده .. اما قبول کن سخته
دلم می خواد هر کار می کنم و هر چیزی می گم بهش فکر کرده باشم که مواقع سختی یه چیزی برای مراجعه کردن و محکم شدن داشته باشم
..
..
..
گوره بابای تنهایی !!! .. برام دیگه مهم نیست
هر وقت برای آدمایی دلم تنگ می شه و شوق دیدن و شنیدنشون دست از سرم بر نمی داره .. موبایل رو ورمی دارم و تمام مسج های اون شخص رو می خونم .. الان لیست اس ام اس های موبایلم پر از اسم سه نفره
فانی
....
....
شاید فکر کنین شکنجه است اما برای من آرامشه .. معمولآ وقتی درد آدم به اوجش می رسه ، به آروم شدن میل می کنه .. اینو اصفهان فهمیدم .. شب آخر ضربانم رو حس نمی کردم
پ.ن
خیلی دلم می خواست قبل رفتنم بگم .. اما ، بازم صبر .. با تمام عجول بودنم .. توی بعضی کارها اینقدر صبر بلدم که حوصلهء خودمم سر می ره
پ.ن
به پیشنهاد ستاره تمام بچه ها نکات و خصوصیات بد و خوب هم رو واسه هم ردیف کردن .. تمامشون رو توی کیف پولم نگه می دارم ، دلم می خواد همش رو اینجا بنویسم .. حتی بدی هامو
پاک باز و تام بباز

  |  حسین  |    |  ۷ دی ۸۴
چند شب پیش


چند شب پیش تلویزیون قطب رو نشون می داد .. نمی دونم !!! از این برنامه های راز بقا .. البته از نوع یخبندونش .. به سرم زد که قطب هم خوش می گذره .. خدا هم منو اورده قطب .. البته در اندازهء اتاقم
..
..
..
فی الجمله دارم یخ می زنم .. اینقدر گفتیم گه پاییز و زمستون بی مزه و گرمی که الان باز داره خدا ما رو شرمنده می کنه
البته از یه شلوارک و تی شرت زیاد نباید انتظار پالتو داشت .. ولی بازم خیلی هوا سرد شده
..
..
..
چند شبه فانی اینجاست ( البته برای اینکه جناب داماد رفتن پایه سد مدیریت ) .. امشب می خوام برش دارم ببرمش به یاد قدیم مدیماااااا .. توچال و بعدشم آب زرشک توچال و خلاصه تو چاله !!!! .. یادش بخیر .. هر روزی که می خواستم باهاش حرف بزنم به یه بهونه ایی فیلمون رو یاد هندستون می نداختم و راهی می شدیم

امشب هم از اون شباست
..
..
..


پ.ن
باید اعتراف کنم که خیلی کار سختیه !!! چه کار ؟ نمی گم .. ولی هر کسی باید توی عمرش جراتش رو به خودش راه بده ...

پ.ن
کی برم اصفهان خوبه؟!؟!؟ دلم می خواست فردا شب برم .. اما فکر کنم تا یه شنبه بمونم ...

پ.ن
اصفهانی ها موقع پول خرج کردن مثه مئیت می شن موقع احتزار ...

  |  حسین  |    |  ۶ دی ۸۴
سرتو بالا بگیر


سرتو بالا بگیر
محکم قدم بردار
خم به ابروت نیار
مغرور و ساده باش
با زندگیت کیفور باش
قدر خودت رو بیشتر بدون
هدفت رو توی ذهنت بسپار
شکی توی چشات منعکس نباشه
با هر مشکلی دست و پنجه نرم کن
مرد بودنت رو همیشه به رخ بقیه بکش
هیچ احساس کمبودی به خودت راه نده
سنگین و باوقار باش حتی موقع شیطنت و شوخی
طرز رفتار دیگران باهات هیچ اثری نباید روی رفتار خودت داشته باشه
کسی که ارزش دوست داشته شدن رو داره ، از نعمتش محروم نکن
یه ذرهء کم حسود بودن خیلی خوبه ، مخصوصآ اگه در مورد آدمه خاصی باشه
لبخند زدن اثر بهتری داره ، حتی اگه دلیل خاص و ویژه ایی براش نداشته باشی
..
..
..
اینقدر حرف زدن و تشریح کردن نمی خواد : یه جمله کنستانتره ، همیشه ح س ی ن باش ، حسین

تازه می فهمم چرا از کوه خوشم می آد .. امروز رفته بودم مینی سیتی و کوه ها رو از دو قدمی می دیدم فهمیدم .. کوه رو نگاه کردین ؟!؟ .. می دونم همه دیدیمش .. اما نگاه کردین ؟!؟ .. ساکت .. محکم .. سنگی .. متنوع .. مغرور .. ساده .. سخت
..
..
..
خدا پدر و مادر این سهراب رو بیامرزه که بهم دو کلوووم آمار درس داد .. امروز رفتم دانشگاهشون .. البته قسمت اداریش که مینی سیتی ه .. عجب کتابخونه ایی .. یه سقف گنبدی بدون ستون .. همه مخلفاتمون رو گفتن بذاریم دمه در خروجی توی کمد .. حق هم دارن .. خیلی کتاب های تکی داشتن .. تقیبآ هر رفرنس انگلیسی اون جا پیدا می شد .. تا وقت رفتن شد دوباره برای درس خوندن فردا قرار گذاشتیم
دست شاه ملعون درد نکنه .. واقعآ خدا خیرش بده با این ساختمون و کتابخونه درست کردنش .. شاهنشاها خداوندگار به قبرت نور بتاباند ، امروز کلی با کتابخونه ات حال کردم .. اونم توی بارون و تگرگ بیرون


پ.ن
صبح که از تخت اومدم بیرون تا الان همش این توی ذهنم داره می ره و می آد .. واژه علمیش می شه خارش ذهنی !!! .. یعنی یه بیت شعر یا یه جمله هزار بار توی ذهنت تکرار می شه و تبدیل می شه به یه عذاب روحی
اما برای من که عذابی نداشت .. از تکرارش مسرور می شدم .. یه باره دیگه .. باره دیگه .. بار سوم .. چهارمین بار .. هر بار و هر بار .. وسوسه انگیزتر برای تکرار چند باره


من چه سرسبزم و زیبا امروز
من پر از باغم و دریا امروز
با تو ع ا ش ق ، بی تو ع ا ش ق
من پر از خورشیدم امروز
چه بیای ، چه نیای من به تو رسیدم امروز
بی من ای ع ش ق ، دور از اینجا هر کجا هستی و باشی
من صدای تو رو از دور با غزل بوسیدم امروز
بگو پاییز نزنه دست به اقاقی دل من
بگو بارون ، حتی بارون پا نذاره به زلال ساحل من

این شعر فقط منو یاد کرج می ندازه .. باغ کرج و تاب زیر درختای انار و شکوفه هاشون
یاد اون شب .. کنار رقص سرخی زغال ها
یاد اون صبح .. که با اشعه خورشید بلند شدم و وقتی لحاف رو از خودم زدم کنار کلی شکوفه ریخته شده روم جمع شده بود

بگذریم که بعدش با مخ از تاب اومدم روی سنگ فرشا

پ.ن
منم گندش رو درووردم .. پ.ن. رو گذاشتن برای یه کلمه حرف اضافی .. فوق فوقش یه جمله .. منه بی جنبه به دو سه تا پاراگراف هم راضی نمی شم

  |  حسین  |    |  ۴ دی ۸۴
به افتخار آخرین

به افتخار آخرین واحد دانشگاهی توی ایران زمین ، این ترم سه واحد معرف به استاد برداشتم .. اونم درس آمار که داره کم کم تبدیل می شه به یه تراژدی .. از اون تراژدی هایی که آخرش با درد مضمن همراه می شه
خدا آخرت عاقبت ما رو بخیر بگذرونه
به بهانه آمار خوندنم که شده با یه زندگی دیگه آشنا شدم
سهراب داره می ره کانادا .. رفتم بهش سرکی بزنم و بعد یکی دوماه ببینمش و یه ارثی برامون بذاره توی زمینه آمار .. توی یکی از این شهرک های مسکونی اونور مینی سیتی .. اسمش چی بود ؟!؟!؟! آهاااا .. مروارید ..اما بازم شیطنت .. آمار رو بوسیدیم و گذاشتیم کنار .. رفتیم خونهء همسایشون .. مرد شیرینی بود .. مجرد و تنها .. با یه شلوار جین و یه پالتوی سبز .. یه کلاه پشمی و ریش بلند و نامرتب .. یه عینک با شمارهء بالا هم می زد
می شه گفتن یکی از بی شیله پیله ترین آدم هایی که دیده بودم .. راسته که می گن آدم مثله درخه .. هر چی بیشتر بار داشته باشه سرش پایین تره
باید اعتراف کنم اصلآ حدس نمی زدم که یکی از مهندسین کله گنده اکتشاف نفت ایران باشه .. وقتی پام رو توی خونش می ذاشتم انتظار دیدن هر چیزی داشتم .. الا صد و هشتاد تا قناری .. قناری بودنااااااا !!! .. اصیل ترین و گرون ترین قناری هایی که به عمرم دیده بودم
همیشه از قناری یه تصویر نیم وجبی زرد رنگ داشتم .. اما توی اون صد و هشتاد تا قناری هیچ کدومشون شبیه قناری ذهن من نبودن .. بیشتر شبیه عقاب هایی اندازه کبوتر بودن .. خاکستری و تاجدار .. یا منقارهایی شبیه طوطی و کاسکو .. یا پرهایی مثه طوطی و مرغ های بهشتی .. یه کلام ، ختم کلام : شبیه شترگاوپلنگ بودن تا زرافه
فصل جفتگیریشون بود .. چقدر جالبه .. همیشه جنس نر خوشگل تر از ماده آفریده شده .. ( البته با عرض معذرت از جماعت فمینیست ) .. اما حقیقته !!! .. جفتگیری پرنده ها خیلی عجیبه .. برای خودشون رسم و رسومی دارن و معیارهای مسخره ایی .. مثلآ اگه بلندتر جیغ ویغ کنی ، بهتره !! .. یا اگه با بالات صدای وحشتناک تری در بیاری ، بردی !! .. فکر کنم اگه اونا هم مراسم خواستگاری بشر رو می دیدن از خنده ریسه می رفتن
گذشته از این حرفا : عجب آدم هایی همین حوالی زندگی می کنن .. آدمایی که براشون صدای تار و پرنده هاشون یه زندگی قشنگ براشون درست کرده .. توی تنهایشون تنها می مونن .. دلتنگیشون به کوک تار بنده و خوشیشون رو با قناری ها شریک می شن

این روزا چند باری یه جاهایی پام باز شده که محو تماشای خونشون شدم ( البته نه از روی سرک کشیدن ) .. هر چی خونه زندگی سادتری می دیدم بیشتر دلم می خواست توش بمونم .. تا زمانی که ندیدی نمی تونی باور کنی ، تفکری هم به این شکل وجود داره .. زندگی ایی که این رنگ و بو رو داره .. حال و صفایی که برای خودش داره روزگار سپری می کنه
پ.ن
همیشه حس بدی نسبت به ادمایی داشتم که پرنده نگه می دارن .. اونم در مقیاس های زیاد .. اما این یکی با همشون فرق می کرد .. باورم کنین .. باور کردم نباید همه رو به یه چشم نگاه کرد .. حتی اگه همه بهشون به چشم یه پرنده باز نگاه کنن .. این یکی انسان بود

  |  حسین  |    |  ۴ دی ۸۴
به یاد سال های

به یاد سال های گذشته نشستم و چندتایی بلاگ خوندم .. هنوز خیلی ها به همون سبک و سیاق قدیم می نوشتن .. راحت می تونی لمس کنی کی براش چی مهمه !!! .. نمی دونم خسته نمی شن از این همه تک بعدی نوشتن !؟!؟!؟

یکی همش هوش و حواسش به شوهره ، یا شوهر آینده اش ، یا شوهر سابق خانوم همسایه ، یا تازه شوهر شدهء دختر فامیل .. خلاصه شوهر عنصر اصلی و جدایی ناپذیر بلاگه

یکی همش توی خاطرات دانشگاه و دوران تحصیله .. به یاد استاد !! .. به یاد فلان پسر موزمار ( اصفهونی ها به مامولک می گم موزمار ) .. یا به یاد بهمان دختر تکه دانشگاه که سیاه بخت شد .. کم هم اومد می رن سراغ بابای مدرسه و فراش حیاط پشتی دانشکده

اون یکی گیر داده به خوشگذرونی های هنریش .. تئاتر !! سینما !! کنسرت !! نمایشگاه !! هزارتا مکان هنریته شده

اون یکی چیزی جز لیلیش نمی بینه .. در و دیوار رو به شکل یار دلربا می بینه و با دیدن هر موجود جنبده ایی دلش یاد فراق یار می کنه و مجنون وار تمثیل شیرین رو دور از چشم خسرو و فرهاد مجسم می کنه

آخریش هم دنیا رو کرده یه جهنم در بست .. تمام دنیا بهش پشت کرده اونم
پشتشو کرده به دیوار خلاصه پشت به پشت !! .. برای دله خودش ناله و فغانی سر می ده و زجه و نالهء بی وفایی دنیا رو توی سر خودش و خواننده های بخت برگشته می کنه

یکی هم مثه من هر نوشته اش یه سازی می زنه .. کسی هم نمی دونم با کدوم سازش ، کدوم حرکت موزون مطلوب رو تحویل بده !!؟


پ.ن
آسمان شهر دلم تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد
و
شب ها پیراهنی بلند ، تاب می خورد در رقص هزار و یک ستارهء روشن
من از دوردست ها آمده ام

  |  حسین  |    |  ۳ دی ۸۴
اینم از این


اینم از این .. واسهء خودش جشن فارغ التحصیلی ایی بود .. خیلی خوب بود !!! .. خیلی وقتا آدم انتظار نداره اینقدر بهش خوش بگذره اما یه دفعه می بینه بهتر از چیزی بود که فکرش رو می کرد ...
..
..
..
مممممممممممممممممممم .. خیلی خوش گذشت !! .. چندتا از بچه ها رو بعد از چندین ماه دیدم .. اوه اوه .. چقدر هم بعضی هاشون تحویل ناجور گرفتن .. وسط جماعت دست و بوس و ماچ و ... برو تا آخر ..

خیلی خوب بود .. نیما ، بابک ، جواد ، آرمین ، محمد ، کسری ، خیلی از سال بالایی ها و ... خلاصه همه رو دیدم .. چقدر چهره و تیپ بچه ها عوض شده بود .. بعضی ها رو اصلآ نمی شد شناخت .. یه مدت باید فکر می کردی که ببینی فلانی رو کجا و سر کدوم کلاس دیدی !!؟ .. دیدن چند نفری هم بااینکه یه ذره خاطرات بد رو تداعی می کرد ، اما واسه آدم بازم خوشحال بودم هنوزم سرحال و سالم هستن .. من که بد کسی رو نمی خوام .. حتی اگه به قیمت آبروم تموم شده باشه
مهم نیست .. مهم اینکه خودم و کسانی که باید منو بشناسن ، می شناسن .. همین کفایت می کنه

این دوربین های دیجیتال یه بعدی خیلی بدی داره .. اونم اینکه وقتی بدونی عکس مفته هی عکس می گیری .. هی عکس می گیری .. آخرم توی کلی عکس که گرفتی تک و توک مثه آدم همه عکس گرفتن .. شده وصف الانه من .. صدتا عکس از جشن دارم .. که توی هر کدوم یه چیزی و یه کسی عکس رو خراب کرده .. اما بازم عکسای خوب کم نیستن

یه بدی دیگه هم داره .. بچه که بودیم .. یه فیلم 36 تایی می نداختیم روی دوربین و کلی ذوق می کردیم که سی و شش تا عکس می گیریم .. حالا در عرض دو ساعت با سه تا دوربین چهارصدتا عکس گرفتیم .. کلی هم ناراحتیم که .. فقط چهارصدتاااااااااااااا !!!!؟

امشب خیلی خوب بود .. کلی شارژ شدم .. استادا و بچه ها همون جو چهارساله گذشته رو درست کرد .. البته قبول دارم که دیگه حال و حوصلهء اون موقعه ها و مسائله تکراریشو ندارم .. اما بازم برای خودش مدتی از عمرمون بود که باید بهش احترام گذاشت و خوبی هاش رو همیشه به خاطر نگه داشت


پ.ن
فردا صبح داریم می ریم کوه .. با مسیح و امین .. اینقدر اینور و اونور می ریم تا آخر جووونمون از تنمووون در بشه..

پ.ن
بی ادبی نباشه به کسایی که می آن و کامنت می ذارن جواب نمی دما .. وقتی کامنت های رو می خونم توی دلم جواب می دم و بی اهمیت واسم نیست .. اما مگه خوشت ماست از اینا درست نشده ؟!؟
ایشاا.. بعدآ بیشتر سعی می کنم کامنت هایی که احتیاج به جواب دارن رو تحویل بگیرم ...

پ.ن
چندتا بلاگی هستن که بهشون سر می زنم اما هفته ایی یه بار .. می رم همه نوشته هاشون رو آف لاین می خونم .. کم کم پسر خوبی می شم و نظراتم رو مرتب می ذارم برای همین چندتا بلاگ که می خونم ...

  |  حسین  |    |  ۲ دی ۸۴
بعد از ده

بعد از ده روز فانی رو دیدم .. خیلی واقعآ دردآوره کسی رو که تا همین چند ماه پیش هر روز هر روز هر روز می دیدی و جزی از زندگیت بود ، حالا .. اینطوری باهاش زندگی کنی .. بعد از یک هفته و نیم تازه امروز دیدمش .. ولی بازم برام فانیه .. چقدر دلم برای دیدنش تنگ شده بود .. اومد توی اتاقم و عکسای جشن رو بهش نشون دادم .. این دخترا چقدر شیطونن !!! .. حتی اگه فانیه من باشه و خانومترین خانوم فانی باشه که توی عمرم دارم .. اما بازم شیطونه .. حالا در مورد کی و چی و چرا و چگ.نه شیطنت فرمودن دیگه بماند .. ولی بازم خیلی دلم براش تنگ شده بود
..
..
..
باورش نمی شد ریش گذاشته باشم .. کلی بهم از دور زل زده بود .. امروزم با دیدنش کلی عوض شد .. هر روز که می گذره خوشگلتر می شه .. منم حسودتر


دیروز مامان جان فرمودن یه اعتیاد اومده به اسم اعتیاد اینترنتی .. مواضب باش اینقدر می شی پشت این پی سی معتاد نشی .. واقعآ مسخره اس .. توی این مملکت ما همه چیز یا قدغن یا اعتیادآور یا زیرزمینی

یه روزی می رسه که

اكبري: اشغري؟ اين كارت چيه آوردي؟ كوپن ترياكه؟
اشغري: نمي‌دونم كارت اينترنتره، شيه. ميگن اعتيادش بالاش. طرف مي‌گفت آن‌لاينت ميكنه ناجور، هپروتش اين روژا رو بورشه
اكبري: خب حالا اين شه جوريه؟ قورت دادنيه؟ اشتنشاقيه؟ كشيدنيه؟ يا باش تژريقش كني؟
اشغري: شه ميدونم توام... حتماً بايد بكنيش تو ماتحتت!!؟!؟

( نوشته بالا اقتباس شده بود )


وضعیت مزحکی می شه .. باید توی این مملکت کاری کنی که هیچ کس نمی کنه ، حسی رو داشته باشی که هیچ کس نداره ، جوری زندگی کنی که خلاف جهت رودخونه باشه .. با ایمان این صحبت های رو می کردیم .. گفت : من ترجیح می دم اصلآ توی آب نباشم .. دیگه چه برسه خلاف جهت شنا کنم یا موافق .. با خودم گفتم جوون امروز رو ببین ، دلش خوشه مدرک شریف گرفته و ادعای پژوهشگری می کنه ...

پ.ن
برای اینکه فتوبلاگ اینجا رو را بندازم دارم روزشماری می کنم اما ترجیح می دم وقتی که یه دو سه میلیونی اومد دستم برم و یه فتوبلاگ درست و حسابی را بندازم ...

پ.ن
چقدر دلم برای رانندگی توی بارون تنگ شده بود .. اونم بدون اینکه برف پاک کن کار کنه .. امروزم که داره از صبح تا الان که مثلآ ظهره یه ریز بارون می آد .. بعد از ناهار برم و یه دلی از بارون در بیارم .. خوبیه روزای بارونی اینکه که می تونی خودت رو به دیدن قطره های بارون مشغول کنی و اصلآ هواست نباشه زمان داره می گذره ...

  |  حسین  |    |  ۲ دی ۸۴
شب یلدا اصلآ


شب یلدا اصلآ طولانی نیست .. یعنی اگه هم طولانی باید باشه کسی فکر نکنم طولانی بودنش رو حس کنه .. طولانی بودن بلندترین شب سال به یه چیز بستگی داره .. اونم اینکه چقدر بهت خوش بگذره .. لگه شبی ایده آل برات باشه ، کوتاهترین شب سال هم جلوش لنگ می ندازه و مقابلش بلند می شه
..
..
..
اما اگه بهت اصلآ خوش نگذره جدی جدی می شه شب یلدا .. اونم چه یلدایی .. اندازه یه عمر ، طولانی و کسل کننده
شب یلدام رو توی بیابون گذروندم .. ولی بازم خوش گذشت .. واسه همین زیاد بلندیش رو حس نکردم
الان خونه ام .. هیچ جا خونهء آدم نمی شه .. حتی اگه بهشت باشه
می خوام این چند روزی که تهران هستم حسابی یه دلی از شهرم در بیارم

دیشب توی راه چقدر دوست داشتم بیدار بمونم و زیر نور مهتاب لابلای بوته خار ها دنبال یه چیز عجیب و جالب بگردم .. سرمو می چسبونم به شیشه یخ کرده .. کتم رو می ندازم روم و فرو می رم توی صندلی .. با گرمای بدن خودم ، خودم رو گرم می کنم .. ذهنم پر از کسایی که دلم می خواد ببینمشون و باهاشون حرف بزنم
این خاصیت وجود آدم هایی که دوسشون داری !! .. با یه شوقی شروع می کنی در موردشون فکر کردن که دلت می خواد هیچ وقت از خیالت بیرون نیان
اما حیف !!! با فکرشون اینقدر آرامش سراغت می آد که ذهنت کم کم با خیالش بخواب می ره

نمی دونم وقتی آدم خوابه بازم اون آرامش رو داره یا نه !! .. ولی من توی بیداریم می خوام نه تو خوابم .. یادم باشه روزی روزگاری اگه سکوت الانم رو شکستم بخاطر همین آرامش هایی که روحتم ازشون خبر نداره بهم می دی ازت تشکر کنم

پ.ن
قید موندنو بزن .. وقته عبور و رفتنه
جاده ماله تو و صبحه سحر ماله منه

پ.ن
امشب شب فارغ التحصیلیه ماست ..یه جشنی بگیرن برامون که صدتا جشن از کنارش در بیاد . بد نیست بچه های دانشگاه رو می بینیم .. اونم بعد از شش ماه .. بگذریم که دیگه نه حال کلاسای دانشگاه رو دارم نه جوشو

پ.ن
غذای دانشگاه اصفهان هم بد نیست .. شاید تنها نقطه عطف اصفهان غذای دانشگاهش باشه .. مخصوصآ خورشت ماست ش ( قابل توجه کسایی که نمی دونم خورشت ماست چی چیه ؟!؟ یه نوع دسره که هیچ ربطی به ماهیت خورشت بودن نداره .. نه روی پلو می ریزن .. نه گرمه .. توش حبوبات داره .. حالا من نمی دونم کدوم بنی بشری اسم خورشت روی این بنده خدا گذاشته ) .. می خواین طرز تهیه اش رو هم بگم ؟!؟

مواد لازم
یک - یه ذره گوشت گردن بره
دو -مقداره زیادی ماست
سه - کلی زعفرون
چهار - نمک و فلفل و زرشک هم به میزان لازم
و از همه مهمتر - پنج - یه نفر که بلد باشه درست کنه

خب .. طرز پختنش سخته بهتره زیاد به خودتون زحمت ندین و برین بیرون توی یه رستوران باکلاس نوش جان کنین .. اینطوری هم خودتون رو از مصیبت درست کردنش خلاص کردین .. و هم از یه محیط آرام و دلچسب لذت بردین

می دونین چرا اکثر اصفهونی ها این غذا رو نمی خورن ؟!؟ برای صورت حساب آخرش .. آخ آخ .. دست گذاشتم روی ضعف این مردمانی که اسمشون به مهمان نوازی در رفته ، وگرنه تره هم برای مهمونشون خورد نمی کنن
معلومه چرا !!! .. چون انرژی می سوزونن و گشنشون می شه و باز موقع پول خرج کردن و سیر کردن شیکم که می رسه مثه معتادا تموم جونشون درد می گیره

عجب پ.ن. طولانی ایی شد !! .. اینم پ.ن. در اشل های شب یلدا ..

  |  حسین  |    |  ۱ دی ۸۴
kheili adam bayad

kheili adam bayad be felakat biofte ke toe mamlekate farsi zaban e khodesh bekhad 2 kalame mese adam harf bezane amma natone farsi benevise...
moshkel az man nist...ba inke keyboard ham label farsi nadare ama bazam mitonam bezanam..moshkel az khode PC e font persian ba in MT doros hesabi kar nemikone..amma na, sab kon , ye rahi be zehnam resid...bezar bedone ejaze sahebe coffenet bebinam mishe farsi benevisam ba in ya na :P ..

فکر کنم درستش کردم .. : ) .. نه مثه اینکه جدی جدی درستش کردم .. حالا شد .. الان داشتم کنار رودخونه قدم می زدم .. یه دفعه هوس کردم بنویسم .. برای همین دیگه تحمل نکردم که برم خونه تا با کامیوتر خونه بیام و اندرونی خودم رو نوشتاری کنم .. اومدم توی یه کافی نت .. توی یه پاساژ قدیمی .. آدم از این کافی نت های مجهز با هزارتا دم و دستگاه اینجا پیدا کنه نوبره
..
..
..
وقتی که آدم تنها باشه یه دفعه دچار یه تغییراتی می شه که خودش باید کلی تمرین کنه تا روش اثر نداشته باشه .. دیروز روز خیلی خوبی بود .. اما یه دفعه در عرض کمتر از یه ساعت از این رو به اون رو شدم .. هوای اینجا بدجوری یه دفعه دلگیر می شه .. با این اوضاعم می خوام بشینم و داریوش کنم .. یه خوبی داره .. اونم اینکه کم کم طعم مستقل شدن رو م یچشی .. دیگه کسی ازت هیچ انتظاری نداره که فکر کنی محدود شدی .. دیگه خودت خودت رو نگه می داری و خودت مسئول خودت هستی .. دیگران و افراد فامیل بهت اجازه هر کاری رو می دن .. چون همینقدر که می بینن اومدی توی یه شهر نیمه غریبه و برای خودت جرات این رو داشتی از خانواده ات یه مدتی ببری و به کارای و اهدافت بیشتر اهمیت می دی .. خب .. کم کمک .. یا نم نمک .. دیگه به یه چشم دیگه بهت نگاه می کنن
..
..
..

مسافرت خوبیه .. کلی چیز میز یاد گرفتم و هنوزم یادیگری ادامه داره .. امشب برمیگردم تهران .. ولی بازم دوست دارم که بیام اینجا
خوندن چندتا کتاب و یه ذره قدم زدن روی پل خواجو اثرات بهتری هم می تونه داشته باشه
..
..
..
از خوش گذرونی ها هم بگم که عالیه !!!! آدمی ام که نمی ذارم بهم بد بگذره .. حتی با ناملایمتی ها هم خوب می گذرونم .. بیشتر قدم می زنم تا با ماشین اینور اونور برم .. کم کم دارم با این شهر با تمام کمبود هاش کنار می آم .. آدم هاش بسان مرغ می باشند .. ساعت هشت کم کم خیابون ها خلوت می شه .. همه مغازه ها نه می بنندن و هنوز ده نشده سگ از خونش برای واق واق کردن هم بیرون نمی آد .. برای همین باید برای زندگی خیلی دل با همتی داشته باشی که با این آدم های بی حال و شل و ول بتونی زندگی کنی .. مخصوصآ اونم شب ها و زندگی شبانه .. منطور زندگی عادی از ساعت ده شب تا دو صبحه .. که توی تهران راحت می تونی انجام بدی و همچین موضوع عجیب و غیرمعمولی نیست ... اما اینجا هست


پ.ن
دور رودخونه سه قشر موجو زنده می بینی

الف - جفت کبوتر های ع ا ش ق پیشه
ب - سربازای بدبخت مفلوک و کله تراشیده
ج - یه عالمه مرغ دریای و مرغ ماهی خوار و اردک و مرغابی کله سبز

پ.ن
صاحب کافی نت اینجور که پیداست فرانسه بلده و توی انگلیسی یه چیزی بلده .. کلهء ما رو خورد با این لهجه مشمئزکنندش
آدم وقتی فرانسوی رو با لهجه اصفهونی استعمال کنه چقدر عذاب آور می شه

پ.ن
امشب برمیگردم خونه !!! .. چقدر دلم برای چند نفر تنگ شده . خوشحالم .. بیشتر از اون مصمم برای موفقت توی این دیار نیمه غریب .. این شبا وقتی کنار رودخونه قدم می زدیم یه چیزی رو فقط زمزمه می کردم

مرا به خانه ام ببر .. که شهر ، شهر یار نیست

  |  حسین  |    |  ۳۰ آذر ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org