خب از اول شروع می کنم

خب از اول شروع می کنم
هوس نوشتن کردم .. هر وقت که دلم می گرفت تنها کاری که یادم می آد می کردم می نوشتم .. هر وقت چیزی می دیدم که نباید می دیدم می نوشتم .. هر وقت چیزی می شنیدم که خواب شنیدنش رو هم نمی دیدم می نوشتم .. اما هر وقت می خواستم بنویسم ، هیچی برای نوشتن نداشتم
پس الان نمی خوام بنویسم .. فقط تجسم می کنم چیزی که توی وجودم داره متلاطم بی تابم می کنه

زندگی ما آدما اینقدر بالا پایین داره که فکر می کنه الان توی اوج خوشبختی و دیگه بالاتری وجود نداره .. یا وقتی داره سقوط می کنی ، وقتی توی اسفل سافلین داری دست و پا می زنی تنها چیزی که توی ذهنت اینه که بدتر از این نمی شه

خدا می دونه اون بالا چه شعفی داری و اون پایین چه حقارتی

تنها چیزی که الان باعث می شه روی خودم تسلط داشته باشم خودمم .. شناختی که از خودم دارم و از محکم بودنم .. اما راستش .. الان توی یه اتاق نشستم که سردترین جای دنیاست .. تاریک ترین و بی روح ترین .. تنها چیزی هنوز داره نوشتنم رو ادامه می ده ، امیدیه که به خودم و خدام دارم .. وجود بعضی ها اطرافم و خوشبینی بی حد و اندازه ایی که آینده توی ذهنم درست کرده

یادم نمی آد کاری رو شروع کرده باشم و ناتمام ولش کرده باشم .. یادم نمی آد کسی گفته باشه حسین کار بلد نیست .. روش نمی شه حساب کرد .. وقتی که همه می تونن روم حساب کنن .. پس چرا خودم حسابم رو کم کنم !؟!؟!؟

خب از اول شروع می کنم
پس فردا عروسی بهتر دختره زندگیمه
بهترین .. عزیزترین .. صبورترین .. مهربون ترین .. خوشگلترین عروس دنیا
این چند روزه وقتی نگاش می کنم تمام لحظه هامون رو نگاه می کنم .. تک تک ثانیه هامون رو .. چقدر دلم برای خودم می گیره .. اون که خوشحاله .. اون که با مرد زندگیش جفت شد .. اون که یکی رو برای تکیه کردن پیدا کرد
نمی تونم براش خوشحال نباشم .. اگه ناراحت باشم خیلی نامردیه .. خیلی خباثته .. وقتی که خنده هاش رو می بینم تموم ناراحتیم آب می شه .. وقتی امروز اومدم خونه و دیدم چقدر خوشگلتر شده ، فقط می تونستم لبخند بزنم و بگم : واااااااااااااای فانیه من ... چقدر تو دلبرو شدی !!!!!؟
اونم بیاد توی بغلم و خودش رو واسم لوس کنه .. بعدش بگه وای الان می آد ( دامادمون ) .. از بغلم بیاد بیرون و تموم غصه ها رو جاش بذاره توی دستام

لعنتی ... لعنتی ... حسین حسود نباش !!!! لعنتیه حسین ... چته ؟؟؟؟ چرا داری گریه می کنی ؟
نمی دونم دارم برای خودم گریه می کنم ؟ یا برای ... ؟ یا برای فانی ؟ یا برای حرفایی که این چند روزه شنیدم ؟
شاید برای همشون !!! .. چه فایده ؟ نه فانی می فهمه ، نه ... ، پس فقط به درد خودم می خوره

خوبیه خونهء خالی و تاریک همینه .. می تونی راحت گریه کنی و کسی نفهمه .. حتی خودتم حواست نباشه داری با گریه می نویسی
اگه مامان بودن می گفتن : حسین ، چرا تو حرفات رو بهم نمی گی ؟ چی شده ؟ چرا چشات قرمزه ؟!؟

خب از اول شروع می کنم
این روزا اینقدر توی خودم می ریزم که کسی هیچ بویی نبره .. اینقدر خودم رو برای دیگران پرانرژی نشون می دم که کسی شک نکنه توی فکرم چی می گذره .. اینقدر آروم و بی صدا شدم که خودم تا وقتی که کسی چیزی نپرسه حرفی ازم در نمی آد .. به تموم اینا نه به چشم بدی زندگی نگاه می کنم .. نه سختی و مشکلات !!! .. فقط می دونم تک تکشون یه روزی به دردم می خورن .. دیر یا زود !!! .. می دونم همین چیزا می شن تفاوت هام .. همینطور یواش یواش توی وجودم رسوب می کنن که برام می شه کفه سنگینم
چقدر واسهء دامادمون خوشحالم .. چقدر حسه مسئولیت پرفتن رو دوست دارم .. چقدر حسه اینکه بدونی یه نفر بهت تکیه کرده رو دوست دارم .. چقدر سنگینی نگاه کسی رو که دوسش داری رو دوست دارم .. می دونی یه چیزایی واسم مهمه که این روزا واسه هیچ کس مهم نیست .. حداقل توی هم سن و سال هام که چیزی از این سنخ نمی بینم

خب از اول شروع می کنم
هوس یه کار جدی کردم .. بهت بگن آقای مهندس ص...ی
یه محیط سخت .. یه گروه مشاور خبره برای کنترل پروژه .. کسی جرات داشته باشه باهات در مورد چیزی جز پروژه و کار حرف بزنه .. فکر می کنم مرز یه چیزی رو با دست خودم پیش کسی که نباید شکوندم .. کسی که هیچ وقت هیچی متوجه نمی شد .. وقتی فکر می کنم چرا ؟؟ چطوری ؟؟ دلیلش ؟؟ علتش ؟؟ به هیچ جوابی نمی رسم .. بازم مقصر خودم می شه که یک ساعت و بیست دقیقه تحمل کردم و آخر ... با دو جمله کاری کردم که نباید
شاید اینم یه درس زندگی بود .. مممممممم .. بذار آدما بهت هر چقدر که دوست دارن اعتماد کنن .. لازم نیست در مقابل اعتماد اونها تو هم بهشون اعتماد کنی .. اون ها این استحکام رو توی تو دیدن .. نباید به این راحتی ها حتی یه کلمه از حرفات رو بروز بدی .. اونم چیزی که مروبط می شه به کسی که برای دیدنش بی تابی می کنی


کم کم حس می کنم ذهنم داره خالی می شه .. حرفام یکی یکی دارن تموم می شن و خالی می شم ..

اما نه
هنوزم مونده
خب از اول شروع می کنم
صدام تاحالا اینجوری نلرزیده بود .. تازه می فهمم توی وجودم چه اتفاقی افتاده !! .. تاحالا اینقدر نزدیک در موردش حرف نزده بودم ..
یه چیزی برام نشون از دوست داشتنم بود و هست و خواهد بود .. دیروز که خونهء فانی بودم توی کشوی لباساش دیدم .. بهم داد و گفت : حسین ، اینو مامان داد به من که تو دیگه نبینیش . اگه می خوای پیشت باشه ورش دار ولی مامان نبینه

با خودم اووردمش خونه !! .. عصر از دانشگاه اومدم خونه . مامان اومدن توی اتاقم : حسین ، چرا اینو اوردی خونه ؟ دیگه تموم شده .. اصلآ برای خانومت یه چیزه دیگه بگیر .. خیلی چیزای خوشگلتر هم اومده . حسین خودت رو اذیت نکن
فقط یه جواب دادم : تنهای چیزیه که توی زندگیم با یه دوست داشت ساده خریدم .. پس فقط به یکی می دم که می آد .. برای فانی هزارتا بهترش رو می خرم ، ولی این رو شده تا ابد هم نگه می دارم .. تا خیلی چیزا یادم نره و وقتی لازمه دوباره با دیدنش یادم بیاره

بیچاره مامان .. کاش می دونستن چقدر دلم خالیه
..
..
..
..
..
..
..
هوای اتاق یخ زده .. منم تموم پام از سرما خشک شده .. از یه شلوارک بیشتر از این انتظاری هم نمی شه داشت .. لیوان آبم تموم شده .. هنوز خونه ساکت و تاریکه .. جای خشک شدن اشکام رو روی صورتم حس می کنم .. نمی دونم توی این مدت چند نفر به موبایلم زنگ زدن دیدن خاموشه ؟!؟

نمی دونم برای کی و چی گریه کردم .. اونم بعد از این همه مدت .. شاید باید بگم برای کیا .. فقط نگو طفلی دل سپرده ، یه نفر دلش رو برده ، بگو چون ع ا ش ق ه قلبش تا به حال .... نگو طفلکی منم ، من شهامتم زیاده

فردا اینجا عروسیه !!!! عروسیه بزرگترین نوهء دختره خوانواده .. دهمین خانوم دکتر خانواده .. تمومه اینا کنار .. فردا عروسیه فانیه منه

اما ... من ..... دیگه وقته خوابه
امیدوارم فردا صبح ، روزه دیگری باشه
شبت بخیر جووونم

یک روز و دو روز نیست مشکل ما .. ما سیصد و شصت و پنج مشکل داریم ..

تمت

پ.ن
نوشته پایین کلی باید عوض بشه .. از کسی که بهم داده درستش رو می گیرم و تصحیح می کنم .. به انواع اولین نوشته بعد از کلی مدت ، خیلی عالی بود !! حتمآ خیلی خوشم اومده که بعد چهارسال نوشتهء یکی جز من ، اومده توی نوشته هام .. چه آدم خودخواهی شدم ..












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org