طبق برنامهء هر شب .. روزم اینطوری تموم می شه .. یه لیوان آب میوه ایی که خودم گرفتم .. یه اتاق تاریک .. یه تخت خواب نرم و گرم کنار رادیاتور .. و مرور کارهای روزانهء فردا .. کارای بد و خوبی که طول روز کردم .. و آخرش .. فکر کردن به چیزا و آدمایی که دوسشون دارم
امشب .. مهم نیست چی شد و چی نشد .. چی شنیدم و چی نشنیدم
فقط یاد یه چیزی افتادم
..
..
..
امشب از این سر همت تا اون سر همت دستم از سرما کرخ شده بود و دلم نمی اومد فشار باد رو حس نکنم .. بخاری رو هم خاموش کردم .. توی هوای سرد فکر آدم اونقدر باز نیست که بخواد هر فکری راجع به هر کسی کنه .. یا حداقل من اینطوری ام .. مممممممم .. فکر آدم طرف کسانی می ره که هنوز براش مهم هستند
پ.ن
امروز روز تاسف من بود .. امیدوار نیستم شب ، خوب بخوابم