بوق بوق بوق


بوق بوق بوق .. فکرم مشغوله .. مشغوله مشغول .. فکر کنم از چهارشنبه بود که بوق اشغالی می زنه تا الان .. چقدر امروز فکر کردم .. در مورد همه چیز

کار پتروشیمی .. کار جدیدم .. کارای دفتر .. حرفی که نمی دونم بزنم یا نه ؟!؟ .. برنامهء آینده .. عروسی خواهرم .. پروژه دانشگاه .. قردادی که می خواستیم روی پروژه ببندیم .. آدمایی که دیگه نمی بینم .. کسانی که جایگزین شدن و بهشون هر روز دارم علاقمندتر می شم .. بردن فرش و بخاری برقی و کلی خرت و پرت .. تماس با آدم هایی که توی این مدت ازشون خیلی کم خبر بودم .. یه ذره هم باید کارای معافیت رو پیگیری کنم .. نمی دونم چرا فوق رو تقریبآ منصرف شدم .. با اینکه می دونم آخر توی مدیریت ارشد می خونم .. ولی اینجا یا اونجا نمی دونم

دیروز تقریبآ تنها فرصتی بود که فکرم رو از همهء اینا پرت کنم .. رفتیم کن .. هوای سرد و پتو و دو ساعت صحبت های دوستانه .. در مورد همه چیز ! .. اما الان بازم ذهنم پره .. لبریز از کلی حرف و حس و غرغر و امید و هزارتا خرت و پرت ...

سرم درد گرفته .. قلبم توی سرم می زنه .. یعنی سرم نبض پیدا کرده .. فعلآ دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار .. تا شاید یه ذره آروم بشه .. نه .. فکر کنم یه دوش آب گرم بهتر باشه

پ.ن
استامینوفن هم به موزه پیوست












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org