رفتم دمه خونه همسایه برای اینکه آش بدم .. از اون آش های جو ه نذری .. دختر کوچولوشون از پشت در پرسید : کیه؟
منم صدام رو مثه بز دروردم و گفتم : معنم معنم .. معادرعتون .. درعو بعاز کنعین .. بعدش ساکت موندم و منتظر شدم ببینم چی می شه
آقاااااااااااااااا .. در باز نشد
پ.ن
فکر کنم دستام رو یاد رفته بود آردی کنم .. خلاصه یه جایه کار می لنگید