ماه رمضون...


ماه رمضون که می شه .. نمی دونم چرا همه می رم مهمونی خدا و من همش بد می آرم..
اسمش رو که بدبیاری نمی شه گذاشت ولی فلک عکس مراد من می چرخه ..
بیچاره فلک...دست خودش هم نیست .. عادت کرده که برعکس بتابه ( به قول اصفهونی ها ) .. این چند روزی یه دلیلی برای خوش بودن و خوب بودن و همیشه یه لبخندی بر لب داشتن داشتیم .. که اونو هم نداریم .
..
..
..
ای بابا .. فلانی شاید زندگی همین باشد.
خلاصه جاتون خالی .. هوس کرده بودم مثه وقتی که چهار ساله بودم بشینم کنج حیات خونه مادر بزرگ و یه دل سیر گریه کنم .

تا حیات خونهء مادربزرگ یه چهارساعتی راه بود .. منم کنج اتاق نشستم و روزه ام رو زودتر باز کردم .
..
..
..
خیر سرمون خواستیم اینجا دلشاد بنویسیم .. قعلآ که اولیش اینطوری شد . آخریش رو امان الله !!
اینجا رو دیگه روزانه آپدیت می کنم .
تا شاید دلم آروم بگیره.

این روزا فکر کنم باید کم کم سادگی و صداقت رو یه بوسی بکنم و بذارم لبه تاقچه ..
آخرین آیهء اش رو هم دیشب خوندم .
می ترسم یه روزی بیاد خودم از خودم بترسم.












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org