بوق بوق بوق


بوق بوق بوق .. فکرم مشغوله .. مشغوله مشغول .. فکر کنم از چهارشنبه بود که بوق اشغالی می زنه تا الان .. چقدر امروز فکر کردم .. در مورد همه چیز

کار پتروشیمی .. کار جدیدم .. کارای دفتر .. حرفی که نمی دونم بزنم یا نه ؟!؟ .. برنامهء آینده .. عروسی خواهرم .. پروژه دانشگاه .. قردادی که می خواستیم روی پروژه ببندیم .. آدمایی که دیگه نمی بینم .. کسانی که جایگزین شدن و بهشون هر روز دارم علاقمندتر می شم .. بردن فرش و بخاری برقی و کلی خرت و پرت .. تماس با آدم هایی که توی این مدت ازشون خیلی کم خبر بودم .. یه ذره هم باید کارای معافیت رو پیگیری کنم .. نمی دونم چرا فوق رو تقریبآ منصرف شدم .. با اینکه می دونم آخر توی مدیریت ارشد می خونم .. ولی اینجا یا اونجا نمی دونم

دیروز تقریبآ تنها فرصتی بود که فکرم رو از همهء اینا پرت کنم .. رفتیم کن .. هوای سرد و پتو و دو ساعت صحبت های دوستانه .. در مورد همه چیز ! .. اما الان بازم ذهنم پره .. لبریز از کلی حرف و حس و غرغر و امید و هزارتا خرت و پرت ...

سرم درد گرفته .. قلبم توی سرم می زنه .. یعنی سرم نبض پیدا کرده .. فعلآ دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار .. تا شاید یه ذره آروم بشه .. نه .. فکر کنم یه دوش آب گرم بهتر باشه

پ.ن
استامینوفن هم به موزه پیوست

  |  حسین  |    |  ۶ آبان ۸۴
به یاد شب های من


به یاد شب های من .. شب هایی که هیچ کس ازش خبر نداره الا خودم .. شب هایی که توش هیچ کس باهام نبود الا خودم .. شب هایی که تا صبح دستم رو می ذاشتم زیر سرم و ماه بیرون پنجره رو زل می زدم .. شب هایی که مهتاب تموم اتاقم رو مثه روز روشن می کرد
..
..
..
به یاد شب های من .. شب هایی که تا صبح تموم اتاقم پر می شد از یه حس خوب .. شب هایی که توی ذهنم پر بود از خالی بودن .. شب هایی که می نشستم توی ایوون حیاط خونه مادربزرگ و ستاره ها رو مواظب بودم یه وقت چشمک زدنشون قطع نشه .. شب هایی که از ویلا می زدم بیرون و روی ماسه های کنار دریا دراز می کشیدم .. شب هایی که فقط صدای آرامش دریا توی وجودم موج می زد .. شب هایی که تموم چالوس رو با یه زمزمه گذروندم
..
..
..
به یاد شب های من .. شب هایی که می نشستم کنار دریاچهء سد .. شب های فکر کردن به آینده و اتفاقاتش .. شب هایی که الان فقط ازشون یه خاطره مونده و یه یاد .. شب هایی که توی تاریکی توی کوچه پس کوچه های مشهد قدم می زدیم تا برسیم به اذان صبح .. شب هایی که توی اصفهان قدم می زدیم کنار رودخونه تا برسیم به تموم خاطرات بچگی
..
..
..
ساعت داره کم کم سه می شه .. سه صبح !!! .. همه خوابن و من بیدار
مثه بیشتر شب های من .. می دونی نازنین .. دیگه کم کم داره طاقتم طاق می شه .. ما رو باش یچ فکر می کردیم و چی شد .. بازم مجبورم خودم رو نگه دارم .. مثه تمامی دفعات پیش .. بازم باید توی دلم حرف بزنم .. مثه تموم فریاد های قبل
اما یه روزی دیگه لازم نیست هر چی که می خوام بگم توی شب ها آروم توی دلم زمزمه کنم .. به شبی هم می آد که من منتظر اومدنش ام .. یه شبی می آد ..
..
..
..
یه شب مهتاب .. ماه می آد تو خواب .. منو می بره ..
..
..
..
چقدر هوس بقیه اش رو کردم .. برم گوش کنم

پ.ن
ماه در می آد که چی بشه ؟ می خواد عزیز کی بشه ؟
نمی دونه تو هستی .. تو قلب من نشستی

  |  حسین  |    |  ۵ آبان ۸۴
رفتم دمه خونه


رفتم دمه خونه همسایه برای اینکه آش بدم .. از اون آش های جو ه نذری .. دختر کوچولوشون از پشت در پرسید : کیه؟
منم صدام رو مثه بز دروردم و گفتم : معنم معنم .. معادرعتون .. درعو بعاز کنعین .. بعدش ساکت موندم و منتظر شدم ببینم چی می شه

آقاااااااااااااااا .. در باز نشد

پ.ن
فکر کنم دستام رو یاد رفته بود آردی کنم .. خلاصه یه جایه کار می لنگید

  |  حسین  |    |  ۳ آبان ۸۴
کم کم داشت تابستون


کم کم داشت تابستون حوصله ام رو سر می برد .... از بلندی روزا خسته شدم .. دلم می خواد زودتر غروب بشه .. زودتر همه جا تاریک بشه .. اصلآ اگه دست من بود می خواستم مثه یه لبای پشمی این روزا رو بندازم توی ماشین لباس شویی .. بعد که در بیاری و خشک بشه .. حسابی آب بره
..
..
..
دوباره هوا سرد بشه و سوووز بیاد .. از اونایی که نوک دماغ آدم رو قرمز کنه و آدم رو فیر فیر بندازه .. اصلآ دلم هوای اون پالتو ام رو کرده ..تا دستام رو بذارم توی جیبام و سرم و فرو کنم توی یقه ام .. اصلآ دلم برای لباسای گرمم تنگ شده .. هوس تریپ پاییزی و سرما .. هوس یه غروب هزار رنگ .. که با هزار رنگ درختا بشه دوهزار رنگ ..هوس یه بارون اساسی .. یه آسمون گرفته و ابری
..
..
..
اصلآ هوس روشن کردنه بخاری ماشین !!! اینکه شیشه ها رو بدی پایین تا هوای سرد خواب از سرت بپرونه .. بری بشینی توی تاکسی و اون ته صندلی عقب جمع و جور بشی .. تموم راه با گرمای بدن خودت حال کنی ..
..
..
..
امروز چندمه پاییزه ؟!؟؟!؟
با این حال هوس پاییز داره دیونه ام می کنه .. می دونم بعدش غرغر می کنم برای زمستون .. آخر زمستونم دلم لک می زده برای بهار و تابستون !!! طبیعت ما آدما همینه .. همیشه دوست داریم چیزی رو طلب کنیم که نداریم .. یا یه زمانی داشتیم
..
..
پ.ن
امروز چقدر هوا سرد شده بود .. صدای تیلیک تیلیک خوردن دندون هام هم
بلند شده بود

  |  حسین  |    |  ۱ آبان ۸۴
تاکسی که سوار


تاکسی که سوار می شی تازه می فهمی چه کیفی می ده یکی دیگه برونه و تو بشینی عقب .. لم بدی .. .. شیشه رو تا آخر بدی پایین و توی صورتت فقط صدای باد باشه .. اینم از مزایای بودن ماشین توی صافکاری

یه دفعه از دهنم پرید که همین جا لطف کنین پیاده می شم .. اصلآ دست خودم نبود .. همینجوری در عرض ده ثانیه یه تصمیم ( کمی تا قسمتی خرکی گرفتم و پیاده شدم ) .. تا ماشین دوباره حرکت کرد تازه فهمیدم چی کار کردم .. یه آدم خسته و کوفته و کمی تا قسمتی کف کرده و کلی راه برای پیاده روی .. تقریبآ یه بیست دقیقه ایی می شد .. ولی بازم دلم نمی خواست پیاده روی نکنم

کم کم و نم نم مهر هم تموم شد .. به همین راحتی !!! هوا داره سرد می شه .. زندگیم کون فیکون شده .. کافی بود بیست دقیقه پیاده روی کنم و ببینم چقدر تغییر کردم .. تغییراتم اینقدر زیاد هستن که نمی دونم چطوری بگم .. خوب یا بدش رو نمی دونم !! ولی بغیر از پایه و اساس نگرش .. خیلی چیزای جدید اضافه شدن .. یه جورایی مکمل قبلی ها .. شایدم متمم

فعلآ که دوست ندارم کار رو با چیزه دیگه ایی قاطی کنم

پ.ن
چقدر دلم می خواست برم احیاء ..ولی اینقدر خسته ام که می دونم اگه برم فقط چرت می زنم .. شاید دلم برای اون هزارتا اسم خدا تنگ شده .. شاید فقط دلم می خواد یه کیک یزدی و شیرکاکائو داغ بخورم .. شایدم دلم می خواد تموم کارای بد کرده و نکرده ام محو بشه
فقط مطمئنم همیشه دلم می خواد جوری باشم که کسی نتونه بگه اینوری یا اونوری .. یه بنده خدایه پیری یه زمانی شعری واسم خوند .. در مورد راه متعادل .. از اون موقع جوری رفتار می کنم که هیچ وقت از راه تعادلم خارج نشم ..

  |  حسین  |    |  ۳۰ مهر ۸۴
تو نماز خواندی

توی نماز خواندی ... من خداپرست شدم
..
..
..
بقیه اش مهم نیست .. فقط اینجوری یه بدی داره
وقتی رفتی .. صد رحمت به کافر شدن
پ.ن
نمی دونم چرا اینو نوشتم .. همینطوری بود
الان فقط یه چیز مهمه .. ارزش هر کس یه مرور زمان مشخص می کنه .. اینکه دوست داری باشه یا نباشه !! خیلی چیزا با گذشت زمان پررنگ می شن و بعضی چیزا کمرنگ و کمرنگتر .. دیروز یکی رو دیدم .. پنج سال دوست داشت و هر سال پرشورتر از سال قبل و حس قبل .. نمی دونم .. شایدم یه روزی منم دیدم گذشت زمان اشتیاقم رو افزوده

  |  حسین  |    |  ۳۰ مهر ۸۴
می دونم الان کسانی


می دونم الان کسانی که کانادا رفتن یا فوقه فوقش سربازی معاف هستند ممکنه با خوندن این نوشته به مخ جوونایی مملکت شک کنن ولی بهرحال حقیقته ! خودتون رو بذارین جایه این مخلوقات

بابک برای اینکه بره پیش مادرش ( کانادا ) باید خودش رو یه جوری معاف می کرد . چه راهی بهتر از معافیت پزشکی .. اما با کدوم مریضی لاعلاج ؟! صرع و تشنج ...( زرشک!!).. اینم یه راهشه

خلاصه آقا ... طبق تجویز پزشک زیرآبی رو .. موقه گرفتن نوار مغزی و کمیسیون دوتا قرص روان گردان ( یه ذره از قرصای اکس قوی تر ) تناول فرمودن .. رویه هم رفته چهارتا .. نتیجه محصوله

بار اول بجای رفتن به کمیسیون و نشستن سره جلسه یه راست تشریف بردن بیمارستان و یه دو روزی چپندرقیچی بودن .. بار دوم سر جلسه کمیسیون حالت گلاب به روتون و ... خلاصه ... معافیت گرفت

بهش گفتیم تو از مخ معافی .. سربازی که سهله ! ما که حاضر نیستیم دو سال که مراده .. برای ده سال سربازی نرفتن هم یه کاری کنیم که دهنمون کف کنه ..

آقا رفتن کانادا ... عکسای ویلای مادر گرام رو بفرستادن .. ما هم میل بزدیم .. بابک جون قربون مخ معاف بشده ات ... اون قرصا رو از کجا بگرفتی ؟

پ.ن
من که بمعافم !!!! حکایت واقعی بالا از زبان اهل بسوخته یا در شرف ته بگرفتن بود

  |  حسین  |    |  ۲۹ مهر ۸۴
خیلی خسته ام


خیلی خسته ام .. بیشتر از چیزی که فکرش رو کنم .. امشب یکی از بهترین شب های خوب بود .. از وقتی کارم رو شروع کردم .. همه چیز عالیه !! .. عالیتر از چیزی که هر روز می بود .. یه فرق اساسی زندگیم کرده

امروز وقتی داشتم می اومدم خونه .. تویه راه یه لحظه فکر کردم .. دیدم کجا می تونستم اینقدر دوستای صمیمی و مهربون .. در عین حال یه کاره جدی و سرگرم کننده پیدا می کردم .. البته باید اعتراف کنم که کار سختیه .. ولی به تمام سختی هاش و مشکلاتش می ارزه

امشب بهتر از چیزی بود که فکر رو می کردم .. خیلی انرژی بخش تر و موثرتر از یه مهمونی .. و البته خیلی دلچسب تر از اون همه شامی که هی خوردیم ... هی خوردیم .. هی خوردیم .. تویه یه مهمونی کسانی که بالا سره میز اصلی وامیستن و از میز سرو دل نمی کنن و نمی شینن توی سالن معلومه که یه چیزیشون می شینه .. ( اصلآ منظورم نیست که می خوان سه چار سری دیگه بخورن )..اصلآ منظورم اون نیست


خلاصه بعد از یه روز کاری از ساعت هفت صبح تا شش بعدازظهر .. یه مهمونیه شش ساعته تنها چیزی بود که می تونست تمامی خستگی های این دو ماهه اخیر رو فراری بده .. تازه کلی هم هندل باشه برای هفته های آینده .. چرا راه دور ؟!؟!؟ از همین فردا بازم کار رو جدی تر و جدی تر شروع می کنیم

اوووووم ... امشب بهترین شب توی سه ماهه اخیر بود . امشب فهمیدم چند نفری رو خیلی بیشتر چیزی که فکرش رو می کردم دوست دارم .. کسانی رو که می دونم بازم از فردا همکارشون هستم .. اما همکاری که با همکار دیروز فرق داره .. یه همکاری که بیشتر براشون احترام قائلم و بیشتر باهاشون راحتم

فردا ... اولین روز از آیندهء من است ...

پ.ن
خدایا شکرت !! .. چقدر خسته ام .. اما شارژه شارژ ...

  |  حسین  |    |  ۲۸ مهر ۸۴
موقع برگشتن به


موقع برگشتن به خونه نمی دونم چرا هوس آب زردآلو کردم .. مثه خانومای پا به ماه ویره هوسه افتاد توم .. خلاصه با کلی خرت و پرت دیگه خریدم و اومدم طرفه خونه .. !! یاد دوران دانشگاه و یه روز بارونی افتادم

ترمای اول و دوم بود .. یعنی موقعی که هنوز پامون به ماشین و پدال هاش باز نشده بود و هنوز اونقدر حال و حوصله داشتیم برای سوار شدن به وسایل حمل نقل عمومی .. مترو .. اتوبوس .. تاکسی
شبش کلی بارون اومده بود .. از اون بارون های مزخرف که تا لباسه ... هم احساس نمی که صحله .. حس می کنی تموم وجودت خیسه .. تا دمه تاکسی های خطی رفتیم .. دیدیم اصلآ حال نشستن روی صندلی بارون خرده تاکسی نیست

با محمد کلی با خودمون کلنجار رفتیم .. آخر تصمیم گرفته شد که کلاس رو بفرستیم روی پیچ و بریم خونه محمد .. یه خونه گرم و خالی و یه پلی استیشن ( بچه بودیم خام بودیم ) ... از همه مهمتر خشک

دوباره صلانه صلانه برگشتیم ده خونهء محمد .. اما روزتون چشم بد نبینه .. یا برعکس ! .. به صحنه فجیعی مواجه شدیم .. انگار تموم آب های تهران توی کوچه مملی اینا جمع شده بود .. اون چیزی که دیده می شد از فاصله پنجاه متری صحنهء نیم غرق شدهء در خونه بود ..

فکر کنم قیافهء ناامید ما دل هر سنگی رو جزغاله می کرد .. برگشتیم به همون دانشگاه .. نمی دونم چرا یه دفعه جفتمون با اون لباس های خیس و آب کشیده هوس یه چیز آبکی کردیم .. آقااا . رفتیم یه آب زردآلو روزانه با دوتا کیک خانواده خریدیم .. نشستیم توی اتوبوس و بی خیال از تموم نم کشیدگی ها و خستگی ها و اون همه راه نرفته شروع کردیم به خوردن

خوشمزه ترین آب زردآلوایی که یکی می تونست تصورش رو بکنه

امروز هم یکی از همون روزاست .. یه روز زردآلویی

پ.ن
آدرس دانشگاه به خاطره پیوست شدهء ما
تهران .. ته اش
البته یه آدرس دیگه هم داره که سرراست تره
قم .. سرش
یه آدرس پستی هم داره که به درد خانواده ولایت می خوره
حرم مطهر .. قبل از قطعه شهدا

اگه بازم مشکل دارین با آدرس دیگه تقصیر من نیست

  |  حسین  |    |  ۲۵ مهر ۸۴
چیزی به اسمه


چیزی به اسمه ارزش برای وقت دیگران دیگه وجود نداره .. تموم شد .. مرد .. نیست .. از اولش هم نبود .. یه ذره دور و ورت رو نگاه کنی می بینی هر کی به فکره خویشه گرگه به فکره میشه .. نه ... شما بگین .. اینم شد وضعش ؟؟؟

در عرض یه هفته .. دوتا ماشین رو می خوام ببرم صافکاری بدون رنگ .. حالا اگه با رنگ بود همون روز تموم شده بودن .. آقای جناب خبره صافکاری بدون رنگ .. یکیش رو درست کرده .. مونده دومی .. حالا شروع کرده به ناز کردن .. یه روز نیست .. یه روز می گه فردا .. فردا می گه سه ساعت دیگه .. عصرش می گه ببخشید مهندس پس فردا .. خلاصه .. جمع کنم ساعت هایی که توی راه رفت و برگشت بودم و از کارای خودم زدم کلآ یه چیزه درست و حسابی می شه

خلاصه انگار نه انگار که قولی داده و وقتی تعیین شده .. ما هم شدیم تاکسی خطی .. انگار مسیرمون هم از تعمیرگاه طرف رد می شه .. حالا موقعهء تصفیه تمام اینا رو باهاش حساب می کنم .. خلاصه .. یه هفته ایی می شه یه آدمی که زیر کلاس سوم راهنمایی سوات داره ما رو گذاشته سره کار .. صدرحمت به همون کار صافکاری !! .. منم که هر چی کنترل می کنم صدام در نیاد .. تا ببینم فردا چی می شه

پ.ن
غرغر .. غرغر

  |  حسین  |    |  ۲۴ مهر ۸۴








   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org