این چند روزه به طرز سرسام آوری


این چند روزه به طرز سرسام آوری بانک بازیهام شروع شده ...
مار از پونه بدش می آد دمه در خونش سبز می شه ..
شده حکایت ما !!!! با کلی سلام و صلوات و فوت کردن به نگهبان دمه در بانک ٬ در رو باز کردم ...
خدا خدا می کردم که یا خلوت باشه ... یا اینقدر شلوغ که بی خیال بشم و برم ...
خدا هم بنده محتاجش رو که پا برهنه اومده بود دمه خونش رد نکرد ..
البته باید عرض کنم که خلوت نبود ...
بلکه اونقدر شلوغ بود که باید بی خیال می شدم و می رفتم .. ولی بازم گفتم یه نوبت بگیرم ... اومدیم و زیادم جلوم آدم نبود ...
خلاصه برگهء شماره ام اومد توی دستم ...
کاش نمی یومد تو دستم ...
شمارهء ۲۴۶ ...
تعداد نفرات منتظر در صف : ۱۳۱ نفر ...
مدت زمان انتظار : ۱۵۱ دقیقه ...
خیر سرشون آمار دقیق می خوان بدن دست مردم ...
تا آمار مذکور اومد جلوی چشام درمورد رفتن و عطاش رو به لقاش بخشیدن شک نکردم ...
داشتم آخرین نگا رو درو ورم می کردم که ببینم این همه جماعت بیکار چرا هنوز ایستادن و به چه امیدی منتظرن ...
جالب بود !!!!!
هشتاد درصد مردمان منتظران خانوم ودختر خانوم بودن ..
دیگه برام مسجل شد که تا دو ٬ ‌سه ساعتی باید بیکار باشم و بیام اینجا بایستم ... یه دفعه یه خانوم مسن اومد کنارم ...
ـ پسرم ٬ نوبت چندمین شما ؟!
ـ اممممم ... ۲۴۶ .
ـ بیا عزیزم ٬ من نوبتم رو می دم به شما ...
برگهء نوبتش رو بهم داد ...
یه نگا به شماره کردم ...
به به !!! ۱۴۱ .. خودش ۱۰۵ نفر پیشرفت داشت ..
همه خانوما انگشت تعجب بر دهان گرفته بودن که ای کاش اونا چشمه این خانوم رو گرفته بودن و نوبت اونا جهش ۱۰۵ نفری پیدا می کرد ...
در حالی که از شدت ذوق تورم بهم دست داده بود ٬ یه تشکر صمیمانه مادربزرگانه نوگانه خدمت خانومه تحویل دادم و شروع کردم برنامه های چند ساعت بعدم رو ورق زدن ...
ولی بازم نمی تونستم بخاطر یه کارت اعتباری یه ساعت توی صف بیاستم ...پیرمرد اومد پشتم .. با ظاهری اتو کشیده و مرتب و .....
ـ آقا نوبتتون چنده ؟!
ـ والااااااااااااااااا ... یدونه ۱۴۱ ... یه دونه هم ۲۴۶ .
ـ نوبته من ۲۶۰ ه ... باید یه فکری برای این شعبه بکنن .. همیشه همینطوریه !
یه دفعه بحث و زدن توی سر این و اون شروع شد .. یکی مملکت ... یکی ریس بانک ... یکی رئیس جمهور ... یکی مردم ... یکی کارکنان بانک ...
خلاصه هر کی زد توی سره یه بنده خدا ( یا بندگان خدا )‌ ٬ در عرض چند دقیقه مقصر شلوغی بانک داشت به جاهای باریک کشیده می شد .
آمریکا و عراق و ..... :))‌ !از بیکاری ٬ همه نوبت هاشون رو برای هم می خوندن ...
۲۳۵..۲۵۳...۲۲۶...۲۰۱....
من و پیرمرد فقط گوش می دادیم ..
آخر دیگه دوووم نیوردم ..رو کردم به اون مرد مسن ...
ـ من چندتا کار واجب تر دارم باید برم تا حداقل به اونا برسم ...فکر کنم یه نوبت ها بیشتر به دردتون بخوره ..
پیرمرده چه حالی کرد !!!!!!!!!!!!!!!اینقدر که چندتا خانومی که دوروبرمون بودن گفتن :‌ نوبتتون چند بود !؟
تا من اومدم بگم .. پیرمرد مغرورانه گفت : ۱۴۱ ! تابلو رو نگا کردم .. نوبت ۱۲۵ خونده شد .
هر کسی غرغر نکنه و خودش رو با شرایط وفق بده .. خب ..
اینطوری بعضی وقتا هم شانس می آره . بازم خوشحالم اون بنده خدا ٬ ۱۱۹ نفر کمتر منتظر می مونه ..












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org