از بس توی تخت خواب رفتم


از بس توی تخت خواب رفتم اینور و اونور دیگه حوصله ام سر رفت ...تا اونجایی که یادم می اومد هیچ جایی دیده نمی شد ... ولی حالا اونقدر چشام به تاریکی عادت کرده بود که آدم فرک می کرد همه جا روشنه ...با پتو و بالش و اون یکی بالش انواع و اقسام حالات و situation ها رو طراحی و پیاده سازی کردم ... اما دریغ از یه حالت برای خوابیدن .. شاید از اینکه زیادی راحت بود خوابم نمی برد ..نمی دونم چرا اینقدر برای رسیدن به اهدافم بی قراری می کنم ....یعنی حتی نمی تونم بخوابم ....تاحالا اینقدر اونا رو نزدیک نمی دیدم ... منظورم اهدافم هستن !!!خلاصه اینقدر فکر و حرف و نقشه و هدف و برنامه ریزی و .....اومد توی ذهنم و تخلیه شد که دیگه نا نداشتم برای نفس کشیدن فکر کنم ...دیگه داشت پلکام سنگینتر از قبل می شد ....
فکر کنم دیگه وقت خواب بود ..چقدر حسه اینکه داری بعد از سه ساعت بی خوابی خوابت می بره خوبه ...لحظه لحظه خوابیدنت رو حس می کنی ...
کم کم خوابم می برد ....دی دی دی دی .. دی دی دی دی .. دی دی دی دی صدای موبایل کوک شده بلند شد ..
ساعت شش ...کلی کار باید انجام بدم .. اخه کی کله صبح قرار می ذاره ؟!؟!؟ اونم تو تابستون ..یه قولی به خودم دادم ........
اونم اینکه موفق بشم .....می دونم می رسم ...آدم بدقولی نبودم مخصوصآ وقتی پایه خودم گیره :)) ........
فردا رو بگو ... نه پس فردا رو بگو ...
البته می دونم اونقدرا هم اتفاق خاصی نمی افته ...
فقط یکی به جمعیت گشنهء دنیا اضافه شد ..
حالا کم و زیادش دیگه نمی دونم ولی این بیست و سه ساله که خوش گذشته ...












   
   
© 2005-2006  All Rights Reserved www.karebad.org